بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "کمی دربارهٔ من".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه‌ٔ پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

گذرِ تلخِ این روز‌های من (آذر 98)

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۶ ب.ظ
یک‌شنبه‌ها کلاس ندارم، یک‌شنبه‌ها تنها در اتاق کوچکی حوالی خیابان مطهری تهران، در خوابگاهی پر از پسر به سر می‌کنم. پدرم حرف قشنگی لابه‌لای حرف‌هایش می‌زد، «آدم که جایی تنها باشد، دیوانه می‌شود.» به افکار و دغدغه‌های یک‌شنبه‌هایم که فکر می‌کنم می‌بینم که پدرم راست می‌گفت. فکر کردن به خودم و دیگران مرا دیوانه می‌کند. من درون‌گرایم و این جنون بخش عادی‌ای از زندگی مرا تشکیل می‌دهد.
من آدمی هستم که سعی کرده هیچ‌وقت اشتباه نکند، هیچ‌وقت. فرویدِ درونم می‌گوید که این مورد به خاطر پدر و مادرم بوده است، من با احساسی شدید از «خوب» و «بد» بزرگ شدم؛ حالا بگذریم. اوایل که آمدم تهران، فهمیدم که در ارتباطات مشکل دارم. این را در رد شدن توسط دختری فهمیدم که در اینستاگرام دیده بودمش، در آن روز‌های کنکور، در آن روزهای بی‌کسی، خانوم پ.
«ببین، تو پسر خوبی هستی، ولی یه جورایی عین رباتی، می‌فهمی منظورمو؟!...» (یه چیزی تو این مایه‌ها.)
این که چگونه دو سال تمام درباره‌ی پ سکوت کردم را خودم هم نمی‌دانم. ولی می‌دانم که ضربه‌ی این حرف مرا به خواندن درباره‌ی حرف زدن با شما آدم‌ها تشویق کرد. همان مواقع بود که فهمیدم مشکل من «اختلال اضطراب اجتماعی» نام دارد. با خواندن وبلاگ و کتاب و... سعی کردم کمی خودم را بهتر کنم و خودم احساس می‌کنم موفق عمل کرده‌ام در این حوزه. (برای اثبات این موضوع حتی آمار و رقم هم دارم!)
چیز مهمی که فهمیدم و یادگرفتم این بود که آدم‌هایی شاد هستند که در ارتباطاتشان با دیگران محطاتانه عمل می‌کنند. به گمانم این نتیجه‌ی یک تحقیق در دانشگاه استنفورد بود که پس از جنگ جهانی دوم روی چندین خانواده و نسل‌های بعدیشان انجام شده بود تا بتوانند به «عامل خوشبختی» دست پیدا کنند. اگر اشتباه نکنم این را در یک TED Talk دیدم. ولی مهم نیست، بگذریم...
من سعی می‌کنم هیچ‌وقت اشتباه نکنم، بالاخص در روابطم با دیگران. این ایزوله‌کردن خود از بخش عمده‌ی جامعه در تئوری کار درستیست، چرا که به انسان‌ها اجازه نمی‌دهی که به تو صدمه بزنند. بر روی خودت تمرکز می‌کنی و اهدافت مهم‌تر از سایز چیزها هستند. من هر موقع که احساس کنم بودن با افرادی به من صدمه خواهد زد و آرامش مرا از بین خواهد برد، خیلی ناگهانی از زندگی آن‌ها ناپدید می‌شوم، مثل کاری که با خیلی‌ها کرده‌ام. من تاکنون رابطه‌ی عاطفی با جنس مخالف (در آن معنا) نداشته‌ام. شاید هم به این دلیل، شاید هم به این خاطر که سواد این قضیه را ندارم! ولی همیشه (از همان سنین teenagerی) در پس ذهنم داشتم که زمانی خواهد رسید و من هم کسی را خواهم یافت که مرا بفهمد و مرا تحمل کند، همانطور که من او را خواهم فهمید و تحملش خواهم کرد. چیزی که شاید بشود به آن گفت عشق.
 
روابط عاطفی (منظور همان دوست‌دختر دوست‌پسر بازی‌ست) هیچ تعهد و آینده‌ی قطعی‌ای ندارند (و به همین علت است که به آن‌ها ازدواج نمی‌گوییم!) و در طی یک تصمیم‌گیری منطقی، اشتباه هستند. یا نگوییم اشتباه، بگوییم بیشتر نیازی غریزی‌اند تا یک «چیز» منطقی.
من روز به روز در حال پیشرفت هستم، آن هم با نرخی بسیار خوب. وقتی خودم را با اطرافیانم مقایسه می‌کنم (عملی برخواسته از خودخواهی و نارسیسیسم خالص!) خودم را جلوتر از آن‌ها می‌بینم، حتی آن‌هایی که خانواده‌هایی ثروتمندتر دارند! دلیل این احساس را همین کنترل کردن‌ها می‌بینم. ولی بگذارید یک اعتراف صادقانه بکنم، من به تک‌تک اطرافیانم که در رابطه‌ی عاطفی‌اند حسادت می‌کنم، حتی آن‌هایی که در زندگی شخصی و شغلیشان درجا می‌زنند. وقتی می‌بینم دختر و پسری در دایره‌ی اطراف من با هم لاس می‌زنند، فاصله می‌گیرم و غمی ناخودآگاه مرا فرا می‌گیرد و می‌روم به همان عالم فکر و خیال...
مگر قرار نبود با انجام کارِ درست، احساس رضایت داشته باشیم؟ پس من چرا احساس رضایت ندارم؟ دلم می‌خواهد داد بزنم «آقای استنفورد، من آرامش روانی ندارم!»
اخیرا (یعنی این ترم) دختری در دانشگاه را پسندیدم، زیبایی‌اش را می‌دیدم، دنیایش برایم جالب بود، و حس می‌کردم می‌توانم با او به لحاظ شخصی هم موفق‌تر باشم. شاید روابطی برای من خوبند که علاوه بر عاطفه، کار هم درگیرش باشند؟ حال بگذریم. موقعیت‌هایی برای حرف زدن پیش آمد (نه به صورت چت، بلکه حضوری.)
حرف از جاهای مختلف می‌چرخید و به جاهای مختلف می‌رسید. کاراکتر وی برایم جالب بود. ولی هر کاری که کردم نتوانستم به او پیشنهاد بدهم. همیشه مانعی منطقی در برابر احساسم ظاهر می‌شد. «اگه بخواد از ایران بره چی؟ حوصلشو داری؟ اگه به هم بخوره چی؟ می‌دونی این‌کارا چقد خرجش می‌شه؟ و...» آرزوی گفتن «می‌شه بعد کلاس تو لمیز ونک یه فنجون قهوه بخوریم و حرف بزنیم؟» را در دلم کشتم و به غار تنهایی‌ام بازگشتم...
همان مواقع بود که فهمیدم من کسی هستم که از ترس نبود آینده‌ و آرامش روانی، به تنهایی‌ای روی آورده‌ام، ولی در تنهایی‌ام هم شاد نیستم و احساس آرامش ندارم. من به دنبال فرشته‌ای هستم که حتی اگر او را بیابم، راهم را کج می‌کنم و از او دور می‌شوم، انگار نه انگار که این‌همه مدت زجر کشیده‌ام! می‌گویند «نباید دنبال عشق باشی، بلکه این عشق است که باید تو را بیابد.» من حتی اگر عشق را پیدا هم بکنم، نگاهش می‌کنم می‌اندازم توی جوب و فردا باز به دنبالش می‌گردم! همینقدر مازوخیستیک!
آدمی که در خلوتش شاد نیست، در روابطش نیز شاد نخواهد بود. این را در روابط اطرافیانم دیده‌ام. سعی می‌کنم آدم شادی باشم و از زندگی‌ام لذت ببرم و روی کارم تمرکز کنم. ولی این هورمون‌های صاحاب‌مرده پدرم را در آورده‌اند! افکار روزمره‌ام دائم بین کار و موفقیت و احساس و عشق به صورت سینوسی بالا پایین می‌شوند و این مرا کلافه کرده. و بدتر از همه‌ی این‌ها من مرهم دردها و چسناله‌های عشقی دوستانم هستم!
دقایقی پیش هم اتاقی‌ام با تلفن صحبت می‌کرد، سهواً مکالماتش را شنیدم. در 5 دقیقه تصمیم گرفتند که شب یلدا در منزل یکی از دوستانشان در شمال «برنامه کنند.» و من برای چند لحظه حتی به او هم حسادت کردم. لعنت به این وضعیت، لعنت به این موقعیت، لعنت به این کشور و فرهنگ، لعنت به این زندگی. کاش می‌توانستم تکلیف خودم را با خودم روشن کنم. آیا من واقعاً شاد هستم؟!
کشورمان روزهای خوبی را سپری نمی‌کند، مردممان نیز همچنین. دوستان من (حتی نزدیک‌ترین دوستانم هم) حوصله‌ی شنیدن این حرف‌ها را در این هیری‌ویری‌ها نداشتند. به همین خاطر نوشتمشان، شاید که به درمانم کمک کند. البته شاید هم همه‌ی این افکار اثرات روز یکشنبه‌ است. نمی‌دانم...
 

 
اگر خواندید که ممنون ولی حتی اگر نخواندید هم ممنونتان هستم! مطلب را در وهله‌ی اول برای خودم نوشتم و نه برای لایک و کامنت‌های شما. ولی اگر نظری دارید خوشحال می‌شوم بشنومشان.
 
 

 

  • ۹۸/۰۹/۲۴

نظرات (۱۱)

  • سجاد آشنا
  • خیلی از قسمت‌های این نوشته من رو یاد خودم انداخت؛ یاد گذشته‌م، یاد الانم :(
    پاسخ:
    عی بابا.
    ما آدما گاهی یادمون میره که خدا رو داریم تا وقتی خدارو هست هیچکس تنها نیست...
    چه نیازی به بقیه؟
    اینا رو آدمی میگه که این روزا واقعا داره اینو حس می کنه
    امیدوارم که خدا به همه ی ما کمک کنه :)
    پاسخ:
    شاید.
    این متنت رو برای نمونه خوندم و افکار و شخصیتت واقعا برام جالب بود
    با توجه به حرفات اگر اشتباه نکنم تیپ شخصیتیت باید INTJ باشه.
    من از بحث و همفکری با تیپ های تحلیلی INTx ، بخصوص تو زمینه های فلسفی و روانشناختی بینهایت لذت میبرم.
    فعلا هیچ معرفی از خودم ارائه نمیدم؛ بخصوص که میدونم برخلاف غبطه ای که به موقعیت اجتماعی دیگران میخوری ، اما به همون نسبت خیلی ها رو آدم حساب نمیکنی؛ چرا که هر کسی نمیتونه از فیلتر ارزشهات عبور کنه.
    سعیم رو میکنم تا طی روزهای اخیر، هر بار یکی از متن هات رو بخونم تا از نقطه نظرهات شناخت بیشتری پیدا کنم و فعلا نظری نمیدم.
    تنها خواسته ای که دارم اینه که اگه مشکلی نداره میخوام توی موارد زیر اطمینان پیدا کنم:
    تیپ mbti
    تیپ تریتایپ(tritype)
    اعتقادات دینی
    پاسخ:
    چیزهای شخصی رو جواب نمی‌دم. ولی بله، بنده INTJ هستم.
  • رویای نیمه شب🌙
  • میدونی؟ما درون گرا ها انگار قرار نیست اصلا از زندگی تو این دنیا بهمون خوش بگذره.‌ تو ام سعی کن تنهایی خوش بگذرونی مثه من و خیلیای دیگه.....
    سلام
    شش ماهی می شد که نیومده بودم اینجا،آخرین باری که اومدم درباره روش مطالعه که نوشته بودی خوندم،الان که اومدم و متن ها رو خوندم به این نتیجه رسیدم که حس و حال این روزهام چقدر نزدیکه به چیزی که نوشتی...
    ولی من هیچ وقت نتونسته بودم به وضوح حال خودم رو شرح بدم اینطوری که تو نوشتی
    به هر امیدوارم موفق باشی و بازم از تجربه هات برامون بنویسی...
    منم یه intj هستم...توی روابط اجتماعی با دوستام همیشه بی احساس جلوه داده شدم ...درحالیکه من سعی میکردم اهمیت دادنم رو با روش های منطقی بهشون نشون بدن...اوناهم بعد از یه مدت ولم میکردن...اوایل با خودم فکر میکردم که شاید مشکل از منه...شایدم مشکل از اوناست ولی بعد کلی فکر کردن متوجه شدم که این موضوع اصلا مشکل نیست...این شخصیت منه پس باید با تمام وجودم بپذیرمش...یاد گرفتم به خودم و به شخصیتم افتخار کنم ...شما هم سعی کن خودتو قبول کنی و همچنین به خودت افتخار کنی و اینو یادت باشه از خیلی از افراد این جهان بهتری چون مثل اونا تظاهر به کس دیگه ای بودن نمیکنی:)
    تولدتون مبارک!
    پاسخ:
    :|
    چه طور ممکنه یادتون باشه؟...
    نمی دونم!
    پاسخ:
    می‌شناسم شما رو؟
    نه قبلن توی بیو بود من فقط یادم مونده بود
    پاسخ:
    چقدر عجیب! به هر حال ممنونم.
    من مطلبتو خوندم. راستش یاد خودم افتادم یه پسر درون گرا شاید خجالتی و مبادی آداب اگر اشتباه نکنم. خیلی خلاصه بگم یاد گذشته خودم افتادم و ضرباتی که خوردم و شرایط الان. وقت و توان تایپ کردن همه حرفا رو ندارم. بهرحال اگر مایل بودی آی دی تلگرام می دم پیام بده احتمالا سر فرصت با ویس صحبت کنیم...@parsley6
    امیدوارم براتون اتفاق بیافته ,اصلا از ادم هایی که صبر میکنن تا درسشون تا مرحله دکترا پیش بره و ملک بخرن و مشکلات زندگی از بین بره تا ازدواج کنن ,خوشم نمیاد ,واقعا سخته ,اگه ادم تویه یه رابطه عاطفی درست باشه ترجیحا ازدواج ,خیلی راحتتر میتونه به درس و کاراش برسه ممنون از متن زیباتون.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.