بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "کمی دربارهٔ من".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه‌ٔ پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

تلخ‌نامه‌ی آبانِ نود و هشت

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ

گاهی نباید دانست که چه می‌شود. گاهی نباید چشم‌ها را شست، بلکه باید چشم‌ها را بست و ندید. نبینیم این حجم از رخوت و امید هم‌زمان را، نبینیم این حسرت و شوق هم‌زمان‌ را، نبینیم این بلاتکلیفی و حسّ انجام وظیفه‌ی هم‌زمان را. دو شب پیش که با سردردی سوزان که ناشی از سرما بود خوابم برد، به مخیلاتم هم نمی‌رسید که حکومتی در تاریخ بتواند قیمت کالای اساسی را سه برابر کند و به دوربین‌ها لبخند بزند. صبح که بیدار شدم و نگاهی به گوشی انداختم دیدم که بعله، مرز بین خواب و بیداری هم در مملکت ما از بین رفته.

راستش را بخواهید من از خواندن اخبار اعتراضات تعجبی نکردم. این که اینترنت کل کشور قطع شد هم تعجبی برایم نداشت و احتمال این که این پست هیچ‌گاه منتشر نشود [یا پاک شود] هم هیچ‌گاه برایم عجیب نیست. من عَجَبَم از این «عجیب نبودن» هاست. چه راحت بی‌خیال می‌شویم، چه راحت فراموش می‌کنیم. انگار نه انگار که نسل‌هایی در حال سوختن‌اند، شاید خاکسترِ آن‌هاست که ریه‌های ما را مخدوش کرده.

هم اکنون که در حال نوشتن این متن هستم، حدوداً 8 ساعت و 33 دقیقه از قطعی سراسری اینترنت می‌گذرد و هیچ خبری از بیرون ندارم. تهران شهر بزرگی برای ما بی‌خبرهاست. فیلم‌های دیروز (یعنی شنبه 25 آبان) کم و بیش به دستم می‌رسید. آتش از یک سو، ماشین‌های خاموش از سوی دیگر، فریاد مردم از پایین و صدای ماشین آب‌پاش از بالا. آن طرف تزِ انقلاب می‌دهد و این‌طرف هم غب‌غب‌هایش را باد می‌دهد و باز دم از فتنه‌ای دیگر (که البته خودش هم می‌داند که نخ‌نما شده) می‌زند. و منِ 21 ساله که نمی‌دانم چه خواهد شد. و دقیقاً تلخی ماجرا اینجاست. شاید عامل خیس بودن چشمانم هم دوده‌ی خاکستر من و هم‌نسلانم باشد...

دانشجویی که داد می‌زند، از معیشت خود نالان است و به امید فردایی بهتر خود را به خطر می‌اندازد. زنی که از این که با روسری‌اش تو سری بخورد، بازنشسته‌ای از این که فردایی برای فرزندانش نمی‌بیند، کارگری از این که حقوق نگرفته و... و نقطه نظر مشترک همه‌ی آن‌ها این است که یک سیستم را (که مردمی نمی‌دانند) مقصر می‌دانند. کسی نمی‌گوید که چقدر مقصر است؛ دور، دورِ گرفتن زهر چشم است. آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست و نوبت ما نیز نخواهد رسید. من، شما و همه دنبال مقصر می‌گردیم. مقصر ماییم.

بیشتر که به فرهنگ و منشِ ما اجتماع (و نه جامعه‌ی) ایرانی که نگاه می‌کنم، می‌بینم که آن چیزی که امروزه «دیکتاتور»، «توتالیتر» و... خوانده می‌شود یک یا چند نفر در نظام حاکمیتی نیست، بلکه این «دیکتاتور» و «توتالیتر» خود ما هستیم. در درون هر کدام از ما‌ها یک نادرشاه افشار نهفته. ما دلمان را به توهمات گذشته و «کوه نور»هایی که دزدیده‌ایم و به اسم خودمان جا زده‌ایم خوش کرده‌ایم. ما خیلی راحت اجازه می‌دهیم توهماتمان ما را برانند و اگر حس کنیم حاکمی با توهمات ما نمی‌سازد، آن را عوض می‌کنیم. همان کاری که با کسی که خودش را «آریامهر» می‌نامید کردیم.

کسی که امروز شعار می‌دهد، همانند کسی‌ست که دیروز در سال 57 شعار می‌داده، باز هم نمی‌داند که چه می‌خواهد، فقط می‌داند که چه را نمی‌خواهد. و منی که نمی‌دانم این پست منتشر خواهد شد یا نه.

شاید یک ماه دیگر مانند همین یک هفته پیش، وزیرِ جوانِ [قطعِ] ارتباطات به ریش ما و هم‌نسلانمان با توییتی به شدت بی‌نمک بخندد. شاید شیادی دیگر در برابر دوربینی بر ما لبخندی بزند. شاید من و شما نباشیم. شاید آن‌هایی که علیه‌شان شعار می‌دهیم نباشند. ولی من یک چیز را خیلی خوب فهمیده‌ام:

آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست...

شاید هم همان بهتر که چشم‌هایمان را ببندیم...


از طرف یک دانشجو که 21 بار دور خورشید چرخیده و بر روی یک تکه سنگ که با خطوط توهمی به نام مرز تکه‌تکه شده، در منطقه‌ای که ایران نامیده می‌شود، بلاتکلیف است و در تلاش است که بفهمد چه گناهی کرده که در این شرایط گیر افتاده...

[شاید] بماند به یادگار برای نسل‌های فردا.

در ترجمه‌ی این متن از واژه‌ی «ناامنی روانی» برای لفظ "Insecurities" استفاده شده است.


کسی میان ما نیست که ناامنی روانی نداشته باشد، صرفاً بعضی‌ها بهتر از دیگران با این ناامنی‌ها کنار آمده‌اند. ما نگران این هستیم که دیگران چه دیدی نسبت به ما دارند، آیا به اندازه‌ی کافی زیبا و خوش‌لباس هستیم، آیا کاری را که نباید انجام بدهیم را انجام می‌دهیم، نگرانیم که مبادا شکست بخوریم و «به اندازه‌ی کافی» خوب نباشیم. و شبکه‌های اجتماعی با فرهنگ مبتنی بر لایک و ریتوییت و ریپلای که ما را به تایید دیگران محتاج می‌کنند و کاری می‌کنند تا صرفاً پُزِ غذا‌ها، سفرها و بدن‌هایمان را به یکدیگر بدهیم؛ اما شما همه‌ی این‌ها را می‌دانید...

پرسش اصلی اینجاست: چگونه بر این احساس ناامنی روانی غلبه کنیم؟ چگونه با خودمان به صلح برسیم و به آرامش و اعتماد به نفس دست پیدا کنیم؟

پاسخ این پرسش ساده نیست ولی به یک چیز برای شروع کردن نیاز دارد: تمایلی درونی برای رو در رو شدن با آن‌چه که نمی‌خواهیم با آن‌ها روبرو شویم. این یعنی جرعه‌ای شجاعت.

جُربزه‌اش را دارید؟ پس شروع کنیم...

چالش‌ها

چه چیزی جلوی راه ما را در برطرف کردن این ناامنی‌ها گرفته است؟ موانعی هستند که راه را بر ما می‌بندند و زخم‌های کهنه‌ای هستند که هیچ‌گاه التیام نیافته‌اند. بعضی از موانعی که در برابر ما ایستاده‌اند:

  • 1- نقد‌ها و نکوهش‌های گذشته: اگر پدر، مادر یا سایر بستگانمان در گذشته ما را در دوران رشد مورد نکوهش قرار داده باشند یا مورد زورگویی واقع شده باشیم، به احتمال قوی آن را در درونمان تثبیت کرده‌ایم. این نقدها و زورگویی‌ها خود نیز ریشه در ناامنی‌های گذشته‌ی خود افراد دارند؛ بدین معنا که کسی که زورگویی می‌کند، خود (به احتمال زیاد) زمانی مورد زورگویی قرار گرفته...
  • 2- تصویر منفی از خود: وقتی دیگران شروع به عیب‌جویی از شما می‌کنند، پس از سال‌ها نکوهش، شما خودتان شروع به انتقاد از خودتان می‌کنید و این نقد‌ها، با همراهی مقایسه‌ی دائمی خودتان با دیگران به شما تلقین می‌کنند که شما آن‌قدرها هم خوب نیستید و تصور خودتان از خودتان تیره و تار می‌شود. شما ممکن است (بنا به تعاریف مورد قبول در جامعه) زیبا و زرنگ باشید ولی اگر خودتان این قضیه را قبول نداشته باشید، حس خواهید کرد که زشت و خنگ هستید.
  • 3- نیاز به تایید دیگران: ما عاشق تایید شدن توسط اطرافیانمان هستیم! [با تایید دیگران] احساس زیبایی و ارزشمندی می‌کنیم. اما مشکل اینجاست که ما برای حفظ این تصویر [زیبا و ارزشمند] باز به تایید دیگران نیاز خواهیم داشت. و از همه بدتر از این که مورد تایید دیگران قرار نگیریم، می‌ترسیم، چرا که این تصویر ذهنی را به ویرانه تبدیل می‌کند. ما به مرور زمان در چرخه‌ی دائمی «دنبال تایید دیگران بودن» و «ترس از مورد تایید قرار نگرفتن»، گیر می‌کنیم.
  • 4- نبود اعتماد: ما در طول زمان یاد می‌گیریم تا نگذاریم دیگران ما را همراهی کنند، ما را بپذیرند و به آن‌ها اعتماد کنیم. ما این را در طول زمان با رد کردن دیگران یا ترک کردن دیگران یاد می‌گیریم.
  • 5- جریان‌های رسانه‌ای و شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی: ما خودمان را با سلبریتی‌ها و اشخاص جذاب (هات!) اینستاگرام و سایر رسانه‌ها، فیلم‌ها و سریال‌ها و مجلات مقایسه می‌کنیم. این تصاویر و کلیپ‌ها می‌خواهند چیزی را به ما بفروشند اما نه به کمک روش‌های سنتی، بلکه با «ناامن» کردن خودتان نسبت به خودتان و ایجاد احساس نیاز دروغین.
  • 6- کنار نیامدن با خودمان: در پایان، حاصل این می‌شود که ما خودمان از خودمان بدمان می‌آید. ما از این که چاق، پر از جوش و لک و... هستیم متنفریم. شگفت‌انگیز است، چرا افرادی هم که شما فکر می‌کنید زیبا و خوش‌اندام هستند هم چنین فکری می‌کنند. ما همچنین با چیز‌هایی از درونمان را هم کنار نمی‌آییم؛ چیزهایی که دائم به ما می‌گویند که بی‌تفاوت، بی‌نظم، ترسو و یا تنبل هستیم. ما با ناامنی‌های درونیمان کنار نمی‌آییم.

چالش‌های بسیاری در مواجهه با ناامنی‌ها وجود دارند و به همین علت است که به جرعه‌ای شجاعت نیاز داریم و کنار آمدن با آن‌ها کار ساده‌ای نیست. اما راهی وجود دارد...


مسیر کنار آمدن با ناامنی‌های درونی

اینجا سری نهفته است، موانع در واقع راه را به ما نشان می‌دهند. یا به عبارت بهتر، چالش‌ها همان مسیر مبارزه هستند. ما می‌توانیم این چالش‌ها را بپذیریم و با آن‌ها کنار بیاییم. به همین منظور، در آغاز ما باید آگاهی نسبت به ناامنی‌ها را در خودمان تقویت کنیم؛ این که کِی احساس ناامنی می‌کنیم و کی این احساس در ما تشدید می‌شود. ما می‌توانیم از این نشانه‌ها به عنوان نشانگرِ «ذهنْ آگاهی (mindfulness)» استفاده کنیم. به این شکل که موقعی که ترس یا بی‌اعتمادی به سراغ ما می‌آید، بگوییم که: «هی! اینجا یه چیز خوب هست که می‌تونی روش کار کنی!»

و مرز موفقیت ما هم همین است، این که بدانیم ناامنی‌های ما در واقع موقعیت‌هایی هستند برای انجام دادن کار مفید و توسعه‌ی توان‌مندی‌های شخصی. پس برای شروع، حواستان را جمع کنید و بفهمید که در چه مواقعی توسط ناامنی‌های روانی کنترل می‌شوید. سپس کارهای زیر را انجام دهید:

  • 1- گذشته را ببخشید: بدانید که ناامنی‌های شما توسط برخورد یک نفر یا نکوهش و سرکوفت یک بزرگ‌تر از شما شکل‌گرفته یا خیر و سپس آن‌ها را ببخشید. بدانید که رفتار آن‌ها از ناامنی‌های درونی آن‌ها نشأت گرفته و آن‌ها هم مثل شما قربانی هستند. آن‌ها کامل نیستند ولی هیچکس کامل نیست. آن‌ها اشتباه کرده‌اند و شما این قضیه را درک می‌کنید. و آن‌ها را می‌بخشید چرا که نگه‌داشتن این کینه‌ها و خشم‌ها کمکی به شما نخواهد کرد. پس قدم به قدم گذشته‌ی خود را رها کنید. گذشته‌ها گذشته...
  • 2- تمامِ خود را بپذیرید: خودتان را ارزیابی کنید. به بخش‌هایی از خودتان که دوستشان ندارید دقت کنید. به این بخش‌ها نگاه کنید و ببینید که آیا می‌توانید به آن‌ها عشق بورزید یا خیر. به آن‌ها به چشم یک دوست نگاه کنید. خودتان را بپذیرید، نقص‌های شما، شما را می‌سازند و آن‌ها هم مثل شما خارق‌العاده‌اند...
  • 3- خودتان را تایید کنید‌: اگر زمانی حس کردید که به تایید، توجه، لایک یا ری‌توییت دیگران نیاز دارید، دست نگه‌دارید و به جای آن خودتان خودتان را تایید کنید. قدرت تایید کردن را از دیگران گرفته و به خودتان اختصاص دهید. شما به تایید دیگران نیازی ندارید. این به معنی گوشه‌نشینی و انزوا و دوری از عشق و دوستی نیست، بلکه به این معناست که باید در ابتدا خودتان خودتان را دوست داشته باشید.خودتان را بپذیرید و به خودتان عشق بورزید.
  • 4- مقایسه‌ها را قبول نکنید: مقایسه‌ی خودتان با این که دیگران چه ظاهری دارند، چه کار می‌کنند و یا این که کجاها می‌روند و چه تفریحاتی دارند، به هیچ عنوان سودمند نیست و بلکه برعکس به شما آسیب می‌رساند. به جای مقایسه کردن، خودتان را به چشم «سیب» و آن‌ها را به عنوان «پرتقال» ببینید! با شادیِ آن‌ها شاد باشید و موفقیتشان را تبریک بگویید. مسیری که آن‌ها طی می‌کنند با مسیر شما تفاوت دارد، آن‌ها می‌توانند شاد و موفق باشند و شما هم می‌توانید، ولی در مسیر خودتان.
  • 5- به لحظه اعتماد کردن را تمرین کنید: حین همه‌ی این کار‌ها، به خودتان اعتماد داشته باشید و بدانید که حالتان خوب خواهد بود. یاد بگیرید تا به لحظه اعتماد کنید. این اعتماد به مرور زمان ایجاد خواهد شد، آن هم زمانی که خودتان به خودتان بگویید که «آره، الآن توی این لحظه حال من خوبه و خوب خواهد بود.» و خواهید دید که این اعتمادها نتیجه خواهند داد.

راه همین است. شما حال می‌دانید که چه چیزهایی شما را آزار می‌دهد و چگونه می‌توانید با آن‌ها مقابله کنید.

 


این متن ترجمه‌ی ضعیفی بود از مقاله‌ی «A Roadmap to Overcoming Insecurities» که در مرحله‌ی اول برای خودم نوشتم و سپس برای شما.

این اواخر پس از شنیدن آلبوم از عشق و شیاطین دیگر علی عظیمی و دیدن فیلم 500 Days of summer [و صد البته دو مورد عشقیِ آخرم که عاقبت چندان خوش‌آیندی نداشتند(!)] باعث ایجاد این سوال در من شد: «ما چرا و چگونه عاشق می‌شویم؟» آیا واقعاً چیزی به نام عشق وجود دارد؟ چرا بعضی عشق‌ها پایدارند و بعضی‌ها نه؟ آیا علم پاسخی برای این موضوع دارد؟

دانشمندان در فیلد‌های مختلف، از انسان‌شناسی گرفته تا عصب‌شناسی، برای دهه‌ها این سوال را مطرح کرده‌اند، عشق چیست؟ دانشمندان در سال‌های اخیر پاسخ‌هایی را برای این پرسش مطرح کرده‌اند و مثل هر مطلب علمیِ دیگر، هیچ قطعیتی در درستی این پاسخ‌ها نیست. (زیبایی علم به همین نیست؟) علم تلاش کرده تا پاسخ «عشق» را به کمک زیست‌شناسی و شیمی پاسخ دهد.

جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.
جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.

«مشکلم بختِ بد و تلخی ایام نیست...»

به آخرین باری که فردی جذاب را دیدید فکر کنید. شما به احتمال قوی لکنت پیدا کرده‌اید، حرف‌های نامربوط زده‌اید، خیس عرق شده‌اید و (به احتمال خیلی قوی‌تر) قلبتان [از شدت استرس] از سینه‌تان بیرون زده است! (شاید دلیل این که پیشینیان ما منشاء احساس را قلب می‌دانستند همین بوده.) اما خواه ناخواه منشاء عشق (و سایر احساس‌هایی که داریم) در مغزمان است.

بر اساس کشفیات مجموعه‌ای از دانشمندان به رهبری دکتر هِلِن فیشر، عشق را می‌توان به سه زیردسته تقسیم کرد: شهوت (Lust)، جاذبه (Attraction) و دل‌بستگی (Attachment).

خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.
خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.

شهوت

شهوت از علاقه‌ی ما برای رضایت جنسی ایجاد می‌شود و ریشه در فرگشت (تکامل) ما دارد، چرا که ما علاقه به تولید مثل داریم. هیپوتالاموسِ مغز نقش به سزایی در این مورد دارد، تحریک‌کردن اندام‌های تناسلی برای ترشح تستسترون (هورمون مردانه) و استروژن (هورمون زنانه)که میل جنسی را افزایش می‌دهند بر عهده‌ی این بخش از مغز است.

جاذبه

در این میان، جاذبه به صورتی مجزا مورد بررسی قرار می‌گیرد، چرا که ریشه در نظام پاداش و جزای مغز دارد و همین مورد دلیل هیجان‌انگیز بودن ماه‌های اول رابطه را تا حدودی توجیه می‌کند. دوپامین، که توسط هیپوتالاموس ترشح می‌گردد، مشهور‌ترین هورمون مربوط به عملکرد تشویقی مغز است. هنگامی که کارهایی را انجام می‌دهیم که از آن‌ها لذت می‌بریم، در واقع دوپامین ترشح می‌کنیم؛ از کشیدن سیگار برای یک معتاد بگیر تا گرفتن لایک برای پست‌هایتان در اینستاگرام و توییتر و صدالبته مواقعی که عاشقی می‌کنید! حین فرایند جاذبه مقادیر بسیاری دوپامین و (هورمونی مرتبط به نام) نوراپی‌نفرین ترشح می‌گردند و ما را گیج، پرانرژی، سرخوش و بی‌خواب می‌کنند.

و در پایان، آن‌گونه که از ظواهر پیداست جاذبه به کاهش ترشح سرتونین منجر می‌شود، هورمونی که بیشتر به نقشش در تنظیم حال و حوصله‌ی ما شهرت دارد. جالب است بدانید افرادی هم که OCD (اختلال وسواس فکری-عملی) دارند هم سطح سرتونین پایینی دارند و همین مورد، دانشمندان را به این فکر واداشته که شاید شور و اشتیاق شدید در ابتدای رابطه به همین هورمون ربط دارد.

دل‌بستگی

دل‌بستگی نقش به سزایی در روابط طولانی مدت (Long-term) دارد. در حالی که شهوت و جاذبه بیشتر در موقعی که برخوردهای عاشقانه داریم رخ می‌دهند، دل‌بستگی در ایجاد حس رفاقت، عشق میان مادر و فرزند (و صد البته پدر و فرزند)، خون‌گرمی و صمیمیت اجتماعی و موارد بسیار دیگر رخ می‌دهد و دو هورمون نقش به سزایی در ایجاد این حس‌ها دارند: اوکسی‌توسین و واسوپرسین.

اوکسی‌توسین که اغلب با نام «هورمونِ هم‌آغوشی (cuddle hormone)» شناخته می‌شود، همانند دوپامین در هیپوتالاموس مغز به مقادیر بسیار هنگام رابطه‌ی جنسی، شیردهی به فرزند و زایمان ترشح می‌شود. این سه مورد که ترکیب عجیب (و نه لزوماً لذت‌بخش!) را می‌سازند، یک فاکتور مشترکِ مهم دارند: وابستگی.

و این بود خلاصه‌ای از عاشقی؛ هورمون ترشح می‌کنیم.


این مطلب خلاصه‌ای از مقاله‌ی «Love, Actually: The science behind lust, attraction, and companionship» تهیه شده توسط دانشگاه هاروارد بود. برای اطلاع از جزئیات بیشتر می‌توانید مقاله‌ی اصلی را بخوانید.