بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "بیوگرافی".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه ی پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

آیا نوشتن کافی‌ست؟

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۴۵ ق.ظ

تلنگری بر اوضاع وب و محتوای فارسی و توصیه‌هایی برای بهتر کردن آن [از طرف یک millennial]

واقعیتش برای منِ بیست و اندی ساله، وبلاگ‌نویسی «تغییری بزرگ» در زندگی روزمره‌ام نبود. در زمانی که من این مسیر را آغاز کردم (یعنی حول و هوش 14 15 سالگی‌ام) وبلاگ چیزی لوس و غیر جدی بود که «بچه‌ باحال‌ها» که می‌خواستند پزِ «طراحِ سایت بودن» یا «وب‌مستر بودن» بدهند، می‌ساختند. یک نگاه کوتاه به آخرین وبلاگ‌های بروز شده در بلاگ‌فا یا میهن‌بلاگ برای دانستن محتوای آخرین آهنگ‌های عاشقانه (که از قضا به قول خارجی‌ها خیلی هم cheesy بودند) و آخرین پیامک‌های عاشقانه برای آن‌هایی که می‌خواستند ادای شکست عشقی را در بیاورند، کافی بود. با آن اسکریپت‌های جاوااسکریپتی مزخرف که لذت وبلاگ‌گردی را به صفر مطلق می‌رساند. اما با گذر زمان و ورود ما به دهه‌ی نود، به ناگهان دیدیم که وبلاگ‌نویسی صرفا کپی‌کردن استاتوس‌های فیس‌بوکی و گذاشتن meme (که البته ما آن موقع‌ به آن‌ها می‌گفتیم ترول) نبود. وبلاگ ناگهان نشان‌دهنده‌ی هویت و طرز فکر نویسنده‌اش بود. وبلاگ‌نویسی دیگر چیزی لوس و cheesy نبود، بلکه نویسنده در پس ذهنش به دنبال چیزی بزرگ‌تر بود. چیزی مثل یاد‌دادن، یادگرفتن، بحث‌کردن و اندیشه. پس از کنکور و ورود من به دانشگاه، طرز فکر من نسبت به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تغییر کرد و شدم چیزی که الآن می‌بینید. پس از آن نه تنها در وبلاگ، که در نشریات و جاهای مختلف هم شروع به نوشتن کردم.

متنی که در ادامه می‌خوانید تلاشیست برای پاسخ‌دادن به یک سوال، «آیا نوشتن کافی‌ست؟»

پیشاپیش بابت کلی‌گویی‌های پیش آمده عذرخواهی می‌کنم. ذهن من هنگام نوشتن این پست ایرانیان را با جامعه‌ی غربی مقایسه می‌کرد و درست یا غلط، قیاس بین میانگینِ ما و میانگینِ آن‌ها صورت گرفته.

نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)
نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)

 

تاثیرگذاری وبلاگ‌ها

برای چه می‌نویسیم؟

«...اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...» (متنی که در بخش معرفی وبلاگم گذاشته‌ام.)

همه‌ی ما در ناخودآگاهمان می‌دانیم که دلیل نوشتنِ ما، پیدا کردن انسان‌های جدید، کمک کردن به آن‌ها یا کمک گرفتن از آن‌هاست. یا این که صرفا به دنبال این هستیم که کسی مخاطبمان باشد تا احساس تنهایی نکنیم. آیا هدف بزرگ‌تری پشت این قضیه نهفته شده؟ چرا ما وبلاگ‌نویس مستمر کم داریم؟

ضعف محتوایی وبِ‌ فارسی

با وجود افزایش دسترسی فارسی زبانان به اینترنت و اتصال افراد با تخصص‌های مختلف به آن، ما به لحاظ محتوایی در «فقرِ شدید» به سر می‌بریم. اما از طرف دیگر شاهدیم که وب انگلیسی روز به روز غنی‌تر و پربارتر می‌شود ولی برای ما آب از آب تکان نمی‌خورد. چه شد که غنای محتوای ما از محتوای سایت‌های تفریحی و مذهبی فراتر نرفت؟ چرا هر دانشجو یا تکنسین ایرانی برای پیدا‌کردن جواب‌هایش به ساده‌ترین سوالات ممکن باید از محتوای انگلیسی استفاده کند؟ چرا شرکت‌ها و استارتاپ‌های ایرانی و فارسی زبان، بازاریابی محتوایی نمی‌کنند؟ چرا بخش‌ عمده‌ای از محتوای وب فارسی «اخبار» است و نه تحلیل و بررسی و نقد؟

آیا ما به عنوان نویسنده، مخاطب هم هستیم؟

آیا من و شما (بله، خودم هم طرف حساب این بخش از نوشته هستم!) به همان اندازه‌ای که می‌نویسیم، می‌خوانیم؟ آیا موقع نوشتن، خودمان مخاطبِ نوشته‌هایمان هستیم؟! آیا ما مطالعه‌ی کافی داریم؟

این مجموعه سوالات و سوالات دیگر، نشان‌گر یک چیز است، آن هم این واقعیت است که نوشتنِ ما هرگز کافی نبوده و نخواهد بود. البته مادامی که ریشه‌ی مشکلات را نشناخته باشیم. ادامه‌ی این متن نظرات شخصی و توصیه‌های من برای التیام این دردِ محتوای فارسی‌ست.

تلاشی برای بررسی ریشه‌ی مشکلات

ترس و تنفر ما از زنگ انشاء و مدرسه

بدون شک مشکل فعلی ما از جایی آغاز شد که ننوشتیم و نوشتن متنفر شدیم. هیچ‌کداممان موقعی که مجبورمان می‌کردند تا بنویسیم و نوشته‌هایمان را جلوی سی نفر غریبه‌ی آشنای دیگر بخوانیم، حس خوبی نداشتیم. به هیچ‌کداممان اهمیت این نوشتن‌ها را نگفتند و ما ماندیم و تنفری که ریشه دوانده. مرد سی ساله‌ای که امروز از خواندن متن بلند‌تر از 5 سطر اجتناب می‌کند، همان نوجوان چهارده‌ساله ایست که به زور کتک مجبورش کردیم بنویسد که می‌خواهد در آینده چه‌کاره شود. آیا می‌توان از چنین فردی انتظار نوشتن و اشتراک‌گذاری تجربیاتش را داشت؟ حال سختی تغییر دادن این مرد را شما تصور کنید. راه‌حل چنین معضلی به نوش‌داروی بعد مرگ سهراب می‌ماند. معضلاتی از چنین دست را شما می‌توانید در پایین بودن آمار مطالعه، خالی بودن سالن‌های تئاتر و از طرف دیگر بالابودن رسانه‌ها و جریانات زرد نیز پی بگیرید!

بسته بودن فعالیت‌ها

همه‌ی ما هنگام شروع به نوشتن، انتظار داریم که دیگران پست‌های ما را شخم بزنند و هر پستمان بالای 100 کامنت و لایک بگیرد و التماسمان را کنند تا بیشتر بنویسیم. اما واقعیت تلخ این‌جاست که با توجه به مشکلات زیرساختی فرهنگی و بالابودن بیش‌ از حد اندازه‌ی آمار مطالعه‌ی ایرانیان (!)، چنین چیزی ممکن نیست. فراموش نکنید که شما در وهله‌ی اول باید مخاطب باشید، نه نویسنده! شما اگر می‌خواهید لایک یا کامنت بگیرید، باید لایک کنید و کامنت بدهید!

دُگم بودن و عدم ارتباط موثر

در قرن بیست‌ و یک، بی‌سواد یعنی کسی که نمی‌تواند دانسته‌های جدید را یاد بگیرد. ما بنا به دلایل مختلف علاقه‌ای به شنیدن نظرات دیگران نداریم. از طرف دیگر مواقعی هم که با هم به چالش برمی‌خوریم، حرف زدنمان را بلد نیستیم و به فحاشی روی می‌آوریم. آرایشگر، تعمیرکار ماشین و برنامه‌نویسی را تصور کنید که دانسته‌های خود را منتشر می‌کنند و دانسته‌های دیگر هم‌صنفانشان را می‌خوانند. چرا تصور چنین چیزی برای دو مورد اول (یعنی آرایشگر و تعمیرکار ماشین) خیلی سخت‌تر از تصور همان چیز برای یک برنامه‌نویس است؟

نداشتن دورنمای ذهنی و گم شدن

ولی با این حال،‌ هستند کسانی که شروع به نوشتن می‌کنند ولی پس از گذشت یک ماه، شش ماه یا حتی یک سال، به یک باره نوشتن را رها می‌کنند. اتفاقی که شاید برای شما هم افتاده باشد. حس می‌کنم دلیل این قضیه از دست دادن دورنمای ذهنی باشد؛ بگذارید با یک مثال به این قضیه بپردازیم.

شما وقتی می‌خواهید شروع به نوشتن کنید،‌ به احتمال خیلی قوی هیچ تصوری از این که چرا می‌خواهید بنویسید ندارید. یا این که هدفتان را فراموش می‌کنید و پس از مدتی به خودتان می‌آیید و می‌پرسید که «من چرا می‌نویسم؟!» و در آن موقعیت پیدا کردن پاسخی منطقی برای این پرسش خیلی سخت و مبهم به نظر می‌رسد، پس شما نوشتن را رها می‌کنید. آمار پایین و نگرفتن بازخورد این فرایند را تسریع می‌کند.

چند توصیه برای بهتر شدن

در کل در پسِ این بند‌ها (ی گاها گنگ)، این توصیه‌ها را (در وهله‌ی اول برای خودم و بعد برای شما) دارم:

  • سعی کنیم قبل از شروع به نوشتن، انتظارات خودمان را (از خودمان) مشخص کنیم. بدانیم که هدفمان از نوشتن چیست؟ صرفا می‌خواهیم خودی نشان دهیم و پز بدهیم که «من هم آره!» یا این که می‌خواهیم تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم و با گرفتنِ بازخورد، خودمان را پله پله بهتر کنیم؟ آیا جامعه‌ی هدف مشخصی داریم؟ آیا نوشتن چیزی به ارزش‌های ما اضافه می‌کند؟
  • چگونه می‌توانیم مخاطب را به سمت نوشته‌های خود جذب کنیم؟ آیا محتوای ما مشکلی را از جامعه‌ی هدفش برطرف می‌کند؟ مخاطب احتمالی ما چرا باید پستِ ما را تا انتها بخواند؟ آیا از عکس‌ و سایر فرم‌های جذاب محتوا استفاده می‌کنیم؟
  • ارتباط برقرار کردن با سایر نویسندگان و وبلاگ‌نویسان و حمایت از کار‌های درجه یک سایرین. خوش‌بختانه سرویس‌های نوشتاری امروزی (از جمله ویرگول) در این زمینه‌ قدرتمند‌ند و فرایند ارتباط و شبکه‌سازی را تسریع می‌کنند. فراموش نکنید که برای مخاطب گرفتن، باید مخاطب آثار دیگران باشید. نظر بدهید و بازخورد بگیرید.
  • آداب سخن گفتن را یاد بگیرید. در رابطه با مفهوم «مغالطه» و راه‌های بحث منطقی هم تحقیق کنید.
  • فرم نوشتن استاندارد را یاد بگیرید. کی‌بورد استاندارد فارسی را فعال کنید و اهمیت «ه کسره» و «نیم‌فاصله» را فراموش نکنید. بهترین تمرین برای بهتر شدن در نوشتن، نوشتن است.
  • آداب معاشرت محترمانه و آداب سخن را فراموش نکنید. در رابطه با طریقه‌ی ارتباطات موثر نیز مطالعه داشته باشید.
  • (به قول خارجی‌ها last but not least) مطالعه داشته باشید. حتی یک ثانیه مطالعه‌ی شما گامی‌ست بزرگ در مسیر اصلاحات فرهنگی ایران. به دانسته‌های فعلی خود شک کنیم و فرض را بر این بگذاریم که «ما اشتباه می‌کنیم» و دائم در حال بهبود خودمان باشیم.
  • فراموش نکنیم که نوشته‌های ما، باید دیگران را نیز به سمت نوشتن سوق دهد. ما روز‌های خوب فردا را به نسل‌های آینده بدهکاریم.

به امید روزهای خوب برای محتوای فارسی در شبکه‌ی وب.

  • ۱ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۴۵

گلاب به رویتان، از بس که گذر دقیقه‌ها، ساعت‌ها و روزها کسل کننده و مبهم شده‌اند که فکر آدمی عین شیطونک‌های دوران خودش کودکی از اینور به آنور می‌روند. هر ثانیه فکری جدید،‌ دغدغه‌ای جدید، استرسی جدید و تکرار مکررات و تکرار و تکرار و تکرار. کتاب پشت کتاب، مقاله پشت مقاله و انگار نه انگار؛ کناف ابهام این روزهایمان پیچیده‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند و برایمان چاره‌ای نگذاشته‌اند که «چه «شکری» بخوریم؟». پس در این متن می‌خواهم به زبان ساده کمی «شکر‌خواری» بکنم و نظرات شما عزیزان را در باره‌ی افکارم بدانم. پس قبل خواندن این مطالب، عنایت داشته باشید که همه‌ی این نوشته صرفا نظرات شخصی بنده بوده و با کلی فکر و مطالعه و تحقیق و مشورت به این‌ها رسیدم و دوست دارم نظرات شما را نیز بدانم.

استارتاپ تعریف مشخصی ندارد، در حالت کلی به هر کسب و کاری که قطعیتی در موفقیتش وجود ندارد، استارتاپ گفته می‌شود. استارتاپ تنها محدود به حوزه‌ی فناوری اطلاعات نیست و می‌تواند نمود‌های دیگر نیز داشته باشد. تنها چیزی که تمامی استارتاپ‌ها در آن مشترک هستند، این است که به احتمال 99٪ شکست خواهند خورد. اما در رابطه با ایران چه؟ آیا این آمار برای ایران نیز صادق‌اند؟

من تجربه‌ی چندانی در حیات استارتاپی ایران ندارم و هیچ‌گاه نتوانستم ایده‌های خود را تجاری کنم. در طول این مسیر، دوستان و تیم‌های بسیاری را نیز دیدم که چنین سودایی در سر داشتند و آن‌ها هم راه به جایی نبردند. حتماً خود شما هم تا کنون کلی کتاب در رابطه با موفقیت و برنامه‌ریزی و بیزنس‌پلن و بوم مدل کسب و کار و... از برایان تریسی، دارن هاردی و ... خوانده‌اید و سعی کرده‌اید دانسته‌هایتان را در زیست‌بوم فناوری ایران پیاده‌سازی کنید؛ اما نتوانسته‌اید. چیزی هست که جلوی شما را گرفته و نمی‌گذارد.

به نظر من برای موفقیت هر استارتاپ یا کسب‌ و کار در ایران، باید چهار پیش‌شرط رعایت شده‌باشد. سه تای اول نیاز چندانی به توضیح ندارند ولی مورد چهارم ... بگذارید به وقتش راجع‌به آن توضیح می‌دهم...

1) ایده

برخلاف گفته‌های رایج در ادبیات توییتری ما، ایده چندان هم چیز بی‌ارزشی نیست. ایده‌ی خوب چیزیست که شما را از رقبای بالقوه و بالفعلتان متمایز می‌کند. اما آیا ایده همه چیز است؟ واضح است که خیر. کیک‌استارتر و سایت‌های مشابهش پر‌اند از ایده‌های فوق‌العاده‌ای که شکست می‌خورند و ایده‌های نسبتاً ضعیفی که سرمایه جذب می‌کنند. این که ایده چند درصد در موفقیت یک استارتاپ نقش دارد چیزی نیست که بتوان با اما و اگر و آمار و احتمال اندازه‌اش گرفت ولی چیزی که مشخص است این است که اهمیتش به آن اندازه‌ای که فکر می‌کنیم زیاد نیست...

2) یک تیم خوب

تیم خوب به معنای تیم با تعداد نفرات زیاد نیست، بلکه تیمی‌ست که در آن وظایف به خوبی تفکیک شده‌اند و در آن تیم، اعضا می‌توانند با یکدیگر «ارتباط برقرار کنند.» تیم مثل خانواده نیست، شما نمی‌توانید پدرتان را اخراج کنید! در تیم (علاوه بر روابط حسنه‌ی اعضا) باید جدیت نیز حاکم باشد. (و دقیقاً همین جاست که من فلسفه‌ی حضور Play Station در شرکت‌های نوپا را درک نمی‌کنم.) هر عضو یک تیم استارتاپی قبول کرده‌است که کار‌هایی که باید انجام دهد محدود به وظایفش نیست و باید فراتر از محدوده‌ی مشخص‌ شده‌اش گام بردارد؛ چرا که در این صورت هیچ تفاوتی بین یک استارتاپ و یک شرکت دولتی نیست! استارتاپ (همانطور که در تعریفش اشاره شد) قطعیتی در موفقیتش وجود ندارد، پس باید بازدهش بالاتر از یک شرکت دولتی باشد.

تیم مهم‌ترین فاکتوریست که شتاب‌دهنده‌ها و سرمایه‌گذاران خطرپذیر (VC) به آن اهمیت می‌دهند. ولی آیا یک تیم خوب و ایده‌ی خوب برای موفقیت کافیست؟

3) امکانات و زیرساخت

امکانات و زیرساخت خلاصه‌ایست از سرمایه‌ی اولیه، امکانات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری و... شما هیچ‌گاه از نقطه‌ی صفر کسب‌و‌کار خودتان را آغاز نمی‌کنید؛ شما (چه مدیر تیم باشید و چه صرفاً عضو تیم) قبول کرده‌اید که قرار است از «دارایی‌های» خودتان مصرف کنید، چه مالی،‌ چه روانی و... (دانسته‌های شما نیز نوعی دارایی هستند.) اما نکته‌ای هست که باید بدانید، شما با دارایی صفر نمی‌توانید شروع کنید. جایی خوانده بودم که رئیس ابرآروان گفته که قبل از رسیدن به موفقیت و جذب سرمایه به مدت سه ماه نان خشک می‌خوردند و کد می‌زدند.

4) ... [چیزی که نام مشخصی ندارد... البته تا حالا...]

مورد چهارم اسم مشخصی ندارد، ولی لبّ کلامش این است که قبول کنید که در یک کشور دموکراتیک زندگی نمی‌کنید. بگذارید با یک مثال پیش برویم؛ موقعی که اسنپ و تپ‌سی وارد بازار شدند، نگرانی‌ای که وجود داشت، رسیدگی و نظارت بر رانندگان بود. رانندگان تاکسی‌های شهری از صافی تست‌های مختلفی هم‌چون سلامت جسمی و روانی و... عبور می‌کنند ولی رانندگان اسنپ و تپ‌سی چنین صافی‌هایی ندارند هیچ، شما در خیابان‌های اطراف شهرتان جوانانی را می‌بینید که یک تکه مقوا در دست گرفته‌اند که رویش نوشته «ثبت‌نام راننده اسنپ». هنوز هم که هنوز است، از رانندگان این سرویس‌دهندگان هیچ آزمونی گرفته نمی‌شود. چنین چیزی چطور ممکن است؟

چندی پیش در هفته نامه‌ی شنبه (که در رابطه با استارتاپ‌ها است.) خواندم که با مدیر عامل تپ‌سی در این رابطه صحبت می‌کرد. فرد مذکور عین جمله را گفت: «رانندگان اسنپ، تپ‌سی و سرویس‌های مشابه واقعاً راننده تاکسی نیستند، بلکه صرفاً راننده‌هایی هستند که مسافران را از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر جابجا می‌کنند.» ...

گویی که تاکسی خطی‌های خط ولیعصر، ونک علاوه بر جابجاکردن مسافران از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر، اختلالات پوزیرترونی هسته‌ی اتم را می‌کاوند! بحثی که وجود دارد این است که نمایندگان مجلس نیز با این حرف قانع شده‌اند! شما چه فکری می‌کنید؟

چیزی که عیان است، این است که این میان یک اتفاقاتی خارج از عرف آن‌چه که در سه مورد اول ذکر شد رخ داده‌است. آن اتفاق چیست؟ آن اتفاق این است که شما در یک کشور دموکراتیک با شفافیت و قوای سه‌گانه‌ی تفکیک شده زندگی نمی‌کنید.

چندی پیش سایت Anetwork (که از اولین استارتاپ‌های موفق حوزه‌ی تبلیغات در ایران است) فیلتر شد. هنگامی که وبسایتی فیلتر می‌شود، پروسه‌ی رسیدگی به شکایت آن وبسایت زمانی بین 90 روز تا 6 ماه یا شاید هم بیشتر طول می‌کشد، اما اتفاقی که افتاد این است که Anetwork پس از تنها 3 روز رفع فیلتر شد. چنین چیزی چطور ممکن است؟

فرض کنید شمایی که استارتاپ زده‌اید، سایتتان فیلتر شد؛ چه خاکی بر سرتان خواهید ریخت؟ آیا با مقام‌ها و مسئولان بالادستی ارتباط و یا حتی لابی دارید؟ ببینید شمایی که در ایران به فعالیت استارتاپی می‌پردازید، باید قبول کنید که دائم از طرف دولت و بازیچه‌هایش تحت فشار خواهید بود و تنها خبرهای خوبی که خواهید شنید، اخبار مربوط به موفقیت همان استارتاپ‌هایی‌ست که با نفوذ دولتی و رانت و یا جذب سرمایه از ارگان‌های نظامیِ خصوصی‌ساز (!) رشد می‌کنند؛ تا شاید شما هم امیدی برای موفقیت داشته باشید ولی ذهی خیال باطل...

من و شما شاید نتوانیم معضل دموکراسی را در ایران حل کنیم، ولی حداقل می‌توانیم گامی کوچک در این راستا برداریم. بیایید با درک صورت مسئله شروع کنیم، شما برای مورد چهارم چه نامی انتخاب می‌کنید؟!

  • ۱ نظر
  • ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۳۷

راهنمای جامع خودکشی نکردن

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یکی از مطالب جنجالی وبلاگم که در 18 سالگی نوشتم، مطلبی بود تحت عنوان «چی شد خودکشی نکردم.» . نکته‌ای که متوجه می‌شوید آن است که هیچ استدلال منطقی‌ای پشت خودکشی نکردن نبود و برعکس، زندگی کردن احمقانه به نظر می‌رسید! و در نهایت من می‌ماندم و افرادی که در بخش نظرات، ایمیل، تلگرام و... با من در تماس بودند و راجب خودکشی کردن با من صحبت می‌کردند. همین جرقه‌ای شد برای نوشتن این مطلب.

4 سال از خودکشی نکردن من گذشته، درست چهار سال. در این چهارسال چیزهای بسیاری را دیدم، کتاب‌ها و مقالات بسیاری خواندم و آنچه که می‌خوانید (علی‌رغم طولانی بودن) خلاصه‌ای از این‌هاست. چیزی هم که خیلی دوست دارم بدانید، این است که سعی شده در این مطلب از خرافات و مزخرفات (مثل قانون جذب و...) دور باشیم و بر اساس منطق جلو برویم.


علت‌العلل و «معنا»در زندگی

«که چی بشه؟... تهش می‌ریم زیر یه وجب خاک..»
این افریت لعنتی، این افیون ویرانگر، علت. چرا هستیم؟ کجا می‌رویم؟ اصلاً آیا هستیم؟ آیا منشاء ما خالقی آگاه است؟ آیا همه‌ی ما حاصل یک شبیه‌سازی کامپیوتری برای موجوداتی در ابعاد بالاتریم؟ علت‌العلل چیست؟!
من زیاد دنبال پاسخ این سوال رفتم، فلاسفه‌ و دانشمندان بسیاری هم رفتند ولی راه به جایی نبردند. بعید بدانم شما هم راه به جایی ببرید. ما چگونگی به وجود آمدنمان را می‌دانیم ولی چراییِ آن را خیر. ،(توجه داشته باشید که علم به «چگونه» پاسخ می‌دهد نه «چرا») چیز مسخره‌ای به نظر می‌رسد؛ این که منشاء چیز‌ها هنوز هم برای ما مبهم است، این که هنوز هم در تکاپوی رسیدن به این پاسخیم و احتمالاً هم هیچگاه به پاسخ این سوال دست نمی‌یابیم. راستش را بخواهید من دیگر به دنبال پاسخ این سوال نیستم و برای من مهم نیست. عوضش سعی کردم از منظر دیگری به ماجرا نگاه کنم. سعی کردم به جای آن‌که دنبال علت‌العلل باشم، سراغ معنا بروم.
ویکتور فرانکل، روان‌شناس و عصب‌شناس اتریشی، از قربانیان فاجعه‌ی هولوکاست بود و بخش‌هایی از جنگ‌ جهانی دوم را در اردوگاه‌های کار اجباری سپری کرد. او بعدها پس از آزادی در کتابی تحت عنوان انسان در جست‌و‌جوی معنا گفت که در آن‌روزها افرادی که به لحاظ جسمی ضعیف یا بیمار بودند نمی‌مُردند، بلکه آن‌هایی می‌مردند که معنایی برای زندگی کردن نداشتند. آیا شما در زندگیتان معنایی دارید؟ بگذارید با نقل‌قولی از کتاب منظور خودم را بهتر منتقل کنم.
در نهایت، انسان نباید بپرسد که معنای زندگی چیست، بلکه باید متوجه شود که این «او» است که این پرسش برایش مطرح می‌شود. به عبارت بهتر، هر انسانی توسط زندگی مورد پرسش واقع می‌شود؛ و تنها راه پاسخ‌ دادن به زندگی، پاسخ دادن به زندگی خودش است؛ برای زندگی‌ای که می‌تواند در قبال آن مسئولیت پذیر باشد.
سعی کنید برای زندگی خودتان معنا داشته باشید؛ معنا زندگی شما را شکل می‌دهد. تفاوت معنا با علت‌العلل این است که شما در انتخاب آن آزادید. این معنا برای عده‌ای پول، برای عده‌ای کار کردن در خیریه، برای عده‌ای قدرت و ... است. سعی کنید معنا داشته باشید. برای درک بهتر این مسئله هم کتاب انسان در جست‌و‌جوی معنا را بخوانید.
توجه داشته باشید که معنا، هدف نیست؛ بلکه چارچوبی است که شما در آن به سمت اهدافتان حرکت می‌کنید. شما شاید جواب خیلی از پرسش‌ها را ندانید، ولی در قبال داشتن معنا در زندگیتان مسئولید. پس از مرگتان، این معنای زندگی شماست که می‌ماند.

خوب، بد، تفکر زائد

یک سوال، آیا زندگی زیباست؟ چپ چپ نگاه نکنید، سوال کاملاً جدی‌ست. آیا زندگی زیباست؟ یا زشت است؟ بگذارید پرسش دیگری را مطرح کنم؛ آیا زندگی خوب است؟ آیا شما در زندگیتان روز‌های خوب و بد دارید؟ اگر پاسخ مثبت است چه روز‌هایی خوب و چه روز‌هایی بدند؟ آیا شما خودتان را زیبا می‌پندارید؟ یا این که حس می‌کنید زشتید؟ آیا شما قوی هستید یا ضعیف؟ شما در ذهنتان از خودتان چه تصوراتی دارید؟
اگر شما برای هرکدام از سوال‌های بالا پاسخ دارید، در هر حالت پاسختان اشتباه است! خوب، بد، زشت، زیبا، عادلانه، ناعادلانه، قوی، ضعیف، بالا، پایین و کلی صفت دیگر، همه مفاهیمی هستند که در تنها در ذهن ما وجود دارند و وجود خارجی ندارند! (راه تشخیص چیز‌هایی ذهنی از چیزهای حقیقی خیلی ساده است، ما برای بسیاری از مفاهیم ذهنی، مخالف داریم. مثل مواردی که در بالا آورده شدند.)
و بدتر از همه‌ی این‌ها هم این است که ما از این مفاهیم ناقص برای خودمان هویت می‌سازیم! هویت فکری! در طول زمان این هویت در ما تثبیت می‌شود و ما تبدیل می‌شویم به موجودی که این‌ها را پذیرفته، بی آن که دلیل منطقی برای این قضیه داشته باشد. آن‌چه که در این سه بند آورده شده خلاصه‌ای بود از کتاب تفکر زائد نوشته‌ی محمدجعفر مصفّا. بگذارید با یک مثال توضیح بهتر متوجه شویم.
دو سناریوی جداگانه را در ذهنتان در نظر بگیرید. در هر دوی این سناریوها یک پسر وجود دارد که با عروسکِ دخترانه‌ی باربی بازی می‌کند. در یکی از این سناریوها والدین آن پسر بچه با او کاری ندارند ولی در سناریوی دوم والدین آن کودک به او سرکوفت می‌زنند و القاب ضعیف و نازنازی را به او نسبت می‌دهند. پسری که در سناریوی اول دیدیم شاید خروجی خاصی نداشته باشد ولی پسرِ سناریوی دوم تبدیل خواهد شد به فردی که اعتماد به نفس ندارد و در جمع‌های دوستانه‌اش احساس امنیت نخواهد داشت. او همواره احساس عجیب بودن خواهد کرد و مقصر این قضیه پدر و مادر و اطرافیان آن پسر هستند.
متوجه نکته‌ی ماجرا شدید؟ خیلی از القاب و صفاتی که ما برای دیگران و خودمان متصور می‌شویم وجود خارجی ندارند، بلکه توهماتی هستند در ذهن ما. ما آموخته‌ایم که از این القاب و صفات کذایی برای خودمان هویت بسازیم. هیچکس زشت نیست چون زیبایی مفهوم فیزیکی ندارد. هیچکس ضعیف نیست چون قوی بودن معنای عینی و فیزیکی ندارد. همه چیز نسبی‌ست. این‌ها شما نیستید، بلکه چیزهایی هستند که محیط اطراف شما به شما تلقین کرده. به عبارت بهتر شما می‌توانید خلافِ آن‌چیزهایی باشید که دیگران به شما نسبت می‌دهند؛ تنها کافیست که هویت فکری خودتان را بشکنید. کتاب تفکر زائد کمک‌ْحال شما در این مسیر خواهد بود.

سروتونین، اوکتوپامین و حسِ تلخِ لوزِر بودن

حتما تا حالا با افرادی که بمب اعتماد به نفس هستند مواجه شده‌اید. افرادی که وقتی وارد اتاق می‌شوند، همراهشان حسی از قدرت وارد اتاق می‌شود. هنگامی که حرف می‌زنند، زمین به لرزه در می‌آید و شما هم در طرف مقابل آن‌ها؛ حسِ تلخِ لوزِر (Looser) بودن. شما به این قضیه عادت می‌کنید. این حس تلخ در شما تثبیت می‌شود؛ «شما یک لوزر هستید.»
خب، این واقعیت ندارد و شما یک لوزر نیستید. همه‌ی این حس‌ها منشائی هورمونی در بدنتان دارند؛ درست چیزی شبیه عشق. آن‌طور که جردن پیترسن در فصل اول کتاب 12 قانون برای زندگی: پادزهری برای بی‌نظمی می‌گوید، دو هورمون سروتونین و اوکتوپامین مسئول این قضیه هستند. شما هنگامی که احساس لوزر بودن می‌کنید، میزان ترشح سروتونین کاهش یافته و میزان ترشح اوکتوپامین افزایش می‌یابد. و بالعکس، هنگامی که احساس وجود اعتماد به نفس شما را فرا می‌گیرد، سروتونین ترشح می‌کنید و میزان ترشح اوکتوپامین به کمترین مقدار خودش می‌رسد.
خبر خوب این است که شما می‌توانید سیستمِ کنترلِ ذهنتان را گول بزنید. ناخودآگاه شما تصور روشنی از لوزر بودن یا نبودن دارد. کافیست به مرور زمان رفتار‌های افرادی که اعتماد به نفس دارند را در خودتان تثبیت کنید. قانون اول کتابی که معرفی شد عبارت است از «صاف بایستید و شانه‌هایتان را به سمت عقب نگهدارید.» راه‌های مختلفی برای افزایش اعتماد به نفس وجود دارد و همه‌ی آن‌ها بر همین اساس استوارند، تلقین کردن.

«اهلی شدن» یا تأثیر نبود ما بر دیگران

«شازده کوچولو گفت: نه، من پیِ دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..." - علاقه ایجاد کردن؟ روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است... »
شازده کوچولو - آنتوان دو سنت-اگزوپری - ترجمه‌ی احمد شاملو
زندگی ما سرشار است از افرادی که آن‌ها را اهلی کرده‌ایم و یا آن‌ها ما را اهلی کرده‌اند. و مهم نیست ما که باشیم،‌ هستند افرادی علاقه‌ی آن‌ها در دلِ ما نهفته است. چیزی که مهم است، آن است که ما در برابر افرادی که آن‌ها را اهلی می‌کنیم مسئولیم. شمایی که تصمیم به خودکشی گرفته‌اید در برابر تمام افرادی که محبتتان در دلشان نهفته شده مسئولید؛ در برابر تمامشان. شاید طبیعت بی‌رحم باشد، ولی شما نباشید چون شما شبیه بقیه‌ی حیوانات و موجودات نیستید. ساختار نظامِ آگاهی ما، ما را از سایر موجودات متمایز می‌کند.


کلام آخر

آن‌چه که گفته‌شد، خلاصه‌ای بود از چیزهایی که من را قانع کرده که زنده بمانم. زندگی هنوز هم سرشار است از پرسش‌هایی که حتی یک قدم هم به دانستن پاسخشان نزدیک نشده‌ام؛ و همین برای من انگیزه‌ایست برای ادامه دادن، برای بودن، برای حس کردن و برای تلاش. تلاش این متن این نبود که به شما بگوید زندگی زیباست، (چرا که خوب، بد، زشت، زیبا و... صرفاً توهماتی هستند در ذهنِ صفرویکیِ ما) بلکه می‌خواست بگوید که این شمایید که در نهایت زیبایی‌های زندگی را کشف می‌کنید. نسخه‌ای برای شما پیچیده نشده، این شما هستید که انتخاب می‌کنید.
چهار سال گذشت، درست مثل برق و باد. و من هنوز هم سر حرفی که زده‌ام هستم...

«زنده باد اشتباه خوبِ من.»



  • ۰ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۰۰


گلاب به رویتان، از بس که گذر دقیقه‌ها، ساعت‌ها و روزها کسل کننده و مبهم شده‌اند که فکر آدمی عین شیطونک‌های دوران خودش کودکی از اینور به آنور می‌روند. هر ثانیه فکری جدید،‌ دغدغه‌ای جدید، استرسی جدید و تکرار مکررات و تکرار و تکرار و تکرار. کتاب پشت کتاب، مقاله پشت مقاله و انگار نه انگار؛ کناف ابهام این روزهایمان پیچیده‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند و برایمان چاره‌ای نگذاشته‌اند که «چه «شکری» بخوریم؟». پس در این متن می‌خواهم به زبان ساده کمی «شکر‌خواری» بکنم و نظرات شما عزیزان را در باره‌ی افکارم بدانم. پس قبل خواندن این مطالب، عنایت داشته باشید که همه‌ی این نوشته صرفا نظرات شخصی بنده بوده و با کلی فکر و مطالعه و تحقیق و مشورت به این‌ها رسیدم و دوست دارم نظرات شما را نیز بدانم.


می‌خواهم در این متن به این پرسش پاسخ دهم (یا شکرخواری کنم) که چرا افکار مردم ما با همدیگر جور نیست؟ چرا از جنوب شهر به بالای شهر افکار همه‌ی مردم در یک سیر ثابت تغییر می‌کند؟ می‌دانید که چه را می‌گویم؟ چرا افرادی که در کافی‌شاپ‌ها می‌بینیم شبیه همدیگر هستند (یا می‌شوند)؟ افراد مذهبی هم همین‌طور، چرا افراد کافی‌شاپی و مسجدی به هم شبیه نیستند و مهم‌تر از آن، چرا این دو طیف با هم نمی‌سازند؟ چه چیزی در ما هست که ما را دسته دسته کرده؟

اگر به گذشته‌های نه چندان دور (زمان قبل رضاخان،شاه یا هر چی...) نگاه کنیم، می‌بینیم که یک‌دستی مردم ما بیشتر بود. فردی که مسجد نمی‌رفت تقریبا نداشتیم. مدرسه‌های به سبک غربی هم نبود و مکتب‌خانه‌ها محل یادگیری تحصیل‌ (البته اگر بتوان اسمش را تحصیل گذاشت) بود. بعد رضاخان (،شاه یا اصلا هرچی که شما میگی...) و مدرنیته و پهلوی و کافه نادری و مدرسه‌های سبک فرانسوی و تئاتر شهر و تلویزیون و قمرالملوک وزیری و و بانو هایده و گوگوش و ویگن، چه شد که ما دسته‌دسته شدیم؟ چیزی که عیان است، این است که پول، ملاک این دسته‌دسته شدن نبود، چرا که ما از هر طیف پول‌دار و فقیر تا دلتان بخواهد داریم! اصلا یک پرسش مهم‌تر، چرا این ماجرا بعد انقلاب، برخلاف انتظار، تشدید شد؟ ما که بعد انقلاب (به آن صورت) گوگوش و ... نداشتیم و سکسیْ لیدیِ رسانه‌ی ما گیتی خامنه بود، رادیو که دائم نوحه و وصیّت‌نامه‌ی شهدا بود. مهران مدیری هم برای برنامه‌ای مانند «ساعت خوش» به مدت 4 سال ممنوع‌الکار می‌شد. آقا به راستی ما را چه شد؟

گذر تدریجی ایرانیان از مکتب‌گرایی به نسبی‌گرایی

(شکرخواری‌های بنده از این نقطه آغاز می‌شوند.) از نظر این جانب، ما پس از ورود رسانه و مدرنیته و گوگوش به ایران، همواره در حال گذری تدریجی بوده‌ایم. حتی اگر خود‌آگاه ما نسبت به این قضیه غافل باشد، در ناخودآگاهمان تغییرات بسیاری کرده‌ایم. حتی افرادی هم که خودشان را مذهبی می‌خوانند، همواره در این سیر بوده‌اند و افراد کافی‌شاپ‌نشین امروزی (که همان مسجدی‌های دیروز بوده‌اند) با شتاب بیشتری این مسیر را طی کرده‌اند. بیایید قبل از ورود به مطلب، کمی مقدمه بچینیم.

مکتب‌گرایی: سنت‌ها، آئین‌ها، مذاهب و فرهنگ‌ها در رسته‌ی مکتب قرار می‌گیرند. اساس مکتب‌گرایی یعنی این‌که فلان چیز خوب است و فلان چیز بد، از قبل به ما دیکته شود و ملاک تصمیم‌گیری همین باشد.

نسبی‌گرایی: این سبکْ نگاه کردن به زندگی (بر خلاف مکتب‌گرایی) هیچ فیلتر قطعی‌ای بر تشخیص خوب از بد وجود ندارد و همه‌چیز «نسبی‌» است. نسبی‌گرایی از ارکان آزادی‌های لیبرال است.

البته توجه داشته باشید که این تعاریف (برای جلوگیری از سنگینی مطلب) بسیار سطحی بیان شدند و ده ساعت برای بیان اهمیت این مطالب کافی نیست، چه برسد به این متن پنج دقیقه‌ای.

چیزی که میخواهم به آن اشاره کنم ارتباط زیادی به این مطالب دارد. از نظر من اختلاف‌ها و تفاوت‌های این روزهای ما، ریشه در اختلاف سرعت در این گذر دارد. به نظر من ما در یک سیر تاریخی از مکتب‌گرایی به نسبی‌گرایی هستیم. این که ما سنن و رسومات گذشته را (که دلیل منطقی برای آن‌ها نداریم) را حذف می‌کنیم، بسیار اتفاق میمون و مبارکیست. توجه داشته باشید که در این متن، رسم و رسومات در رسته‌ی دیگری نسبت به هویت ملی و ملی‌گرایی و چیزهایی از این دست در نظر گرفته می‌شود.

اما اتفاقی (که به نظر این حقیر) بد است، آن است که نمی‌دانیم چه چیزی را جایگزین چه چیزی می‌کنیم؛ به عبارت بهتر نمی‌دانیم که چه چیزی را به زندگی خود وارد می‌کنیم، تنها چیزی که می‌دانیم این است که داریم یک مشت چیز دِمُده را از زندگی روزمره خود حذف می‌کنیم، همین. نبود مطالعه، ناتوانی در برقرارکردن دیالوگ، همت مسئولین و کلی مانع دیگر نیز همانند نمکیست بر این زخم.

اینجاست که می‌بینی این اختلافات فرهنگی ریشه در چه چیزهایی دارد. درست همین‌جاست که رفتارها و باورهای غیرعادی مردم توجیه می‌شوند. درست همین‌جاست که روزه‌گیرانِ عرق‌خوار، سینه‌زنان دخترباز، روشن‌فکران دینی و... معنا می‌یابند. چرا که دیگر ما مرز مشخصی بین خوب و بد نداریم و همه چیز نسبیست؛ همه‌چیز. سلیقه معیار است و نه منطق و مطالعه. مرزهایی هم که در گذشته داشته‌ایم به مرور زمان در حال کمرنگ شدن و حذف شدنند. به مرور زمان و در فرایندی تدریجی. همه‌ی ما در این سیر قرار گرفته‌ایم، فقط سرعت‌هایمان با هم یکی نیست، همین.

این را که آخر این قصه به کجا می‌رسیم کسی نمی‌داند. ولی چیزی که مشخص است، این است که ما هنوز در درک صورت مسئله مشکل داریم. البته شاید هم من اشتباه می‌کنم و مسئله‌ای نیست. نمی‌دانم...


احساس می‌کنم تا همینجا کافی باشد. ببخشید اگر شکر زیادی خوردم، چون پژوهش جدی در این باره نداشته‌ام و مدرکی در این زمینه ندارم. ولی شما هم مرحمت کنید و حداقل این مورد را که دغدغه‌ی این چنینی دارم را به فال نیک بگیرید.

شما چه فکر می‌کنید؟ با کمال میل مشتاق شنیدن نظرات شما عزیزان هستم.

از وقتی که گذاشتید سپاس‌گذارم.

یک نمونه‌ی رادیکال
  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۳۲

مرثیه‌ای برای دانشگاهی که دیگر نیست...

جمعه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۰۱ ب.ظ

این نوشته ایست برای درکِ بهترِ امروزِ دانشگاه‌ها و جامعه در سالگرد چهل سالگیِ دهه‌ی فجرِ انقلابی که سردمدارانش می‌گفتند «دانشجو موذن جامعه است، اگر خواب بماند نماز امت قضا می‌شود. (بهشتی)» این نوشته تصویری‌ست که یک دانشجو از دانشگاهی که می‌بیند و به حالش حسرت می‌خورد برایتان می‌نویسد...

تصویر غیر مرتبط، ولی مرتبط...
تصویر غیر مرتبط، ولی مرتبط...

حول و حوش ساعت سه بود. در کلاسی که در بیشترین حالت ممکن 20 نفر دانشجو داشت، در کلاسی دو واحدی که اسمش (به ظاهر) کارآفرینی بود و در هوایی که 0 درجه سلسیوس بود، استادی که (به ظاهر) دکتریِ کارآفرینیِ بین‌المللی از دانشگاه تهران‌ (!!) داشت، در ساده‌ترین و بازاری‌ترین حالت ممکن، با غب‌غب‌هایی باد کرده و خشتکی که از فرطِ فاصله‌ی بین پاها سفت شده بود و برق می‌زد، با لحنی سرشار از غرور گفت:‌ «دانشگاه به درد نمی‌خورد...»

نتیجه‌گیری‌ای که امروزه دیگر دانشجو که دیگر هیچ، حتی استاد دانشگاه هم با آن کنار آمده. دیگر علم ارزشی ندارد. انتگرال و فوریه را هم که نفهمیدیم، بیایید حذفش کنیم. انگار نه انگار که هر چه که می‌بینیم و استفاده می‌کنیم توسط عده‌ای مهندسی شده. (که اتفاقن همان عده هم از دانش رشته‌های علوم پایه استفاده می‌کنند.) انگار نه انگار که مهندس و دکتر هستند که در جامعه کار می‌کنند، خیر، همه باید کارآفرین و مدیرعامل باشند.

پیام آن استاد روشن بود. دانشگاه دیگر هیچ. محیط آکادمیک دیگر هیچ. مشتق و انتگرال و جبر خطی دیگر هیچ و زنده باد کارآفرینی و بیزنس! سیفونِ مهندسی و آکادمی را بکش، جایش مارکتینگ و بومِ مدلِ کسب‌و‌کار یاد بگیر بدبخت. بازار را تحلیل کن ابله! چیزی بفروشْ مهندسِ بیکار!

جالب است، اتفاقن همان افرادی هم که همین حرف‌ها را می‌زنند، کار خاصی ندارند، صرفن راجب کارآفرینی حرف می‌زنند. دقت کنید: «کار‌آفرین نیستند، کارآفرینی آموزش می‌دهند.» همان‌هایی که با کت‌و‌شلوارِ جلفِ آبی رنگ، با ساعتی براق (که از زیر ساقِ دستِ پیراهن سفید‌زنگ بیرون زده و می‌درخشد) ، با کفش‌هایی که برقِ واکسش از صد فرسنگی چشم‌ها را کور می‌کند، با چانه‌ای که از وسط به دو فرق تقسیم شده و صورتی که فرطِ کشیدنِ تیغ و ژیلت مخملی شده و با آن عینک‌های بدون قابی که زمانی به آن‌ها می‌گفتند «عینک مهندسی»، دائم از این رویداد می‌روند به آن کنفرانس، از آن کنفرانس به فلان جشنواره، از فلان جشنواره به بهمان میت‌آپ و قص علی هذه... که چکار کنند؟ به دانشجو‌ها و سایر (به قول خودشان) بدبخت‌ها بگویند که: «که تلاش کن، بالاخره موفق می‌شوی!» گویی که انگار که خودشان تلاش می‌کنند...


این‌ها همان افرادی هستند که در انواع پست‌ها و مقام‌ها و کابینه‌ها رانت و «بندِ پ» دارند (و به فسادشان افتخار می‌کنند) و به همین دلیل هم پایه‌ی ثابت همه‌ی رویداد‌ها هستند. با معاونِ فلان وزیر در ارتباطند. رفیقْ جینگشان صاحب فلان شرکتِ رده بالایی‌ست که صرفن به واسطه‌ی (درست حدس زدید) رانت و «بندِ پ» توانسته فلان پروژه از گمرک را بگیرد و پول میلیاردی بزند به جیب. «همان‌هایی که قبول ندارند شانس آورده‌اند، بلکه معتقدند لطف الهی شامل حالشان شده...»

مهندسِ بیکار پول ندارد ولی در عوضش شرافت دارد.


من، تو و «این سیستم»

بیشتر که فکر می‌کنی و تجربیاتت بالاتر می‌رود به این نتیجه می‌رسی که نه‌تنها پیامِ آن استاد، که پیام کل این سیستم روشن است. این سیستم هم همانند همان استاد، در ساده‌ترین و بازاری‌ترین حالت ممکن به تو می‌گوید که: بشاش به بندْ بندِ مدرکت. عوضش بگو که پدر و مادرت، پدربزرگ و مادربزرگت، خان‌دایی‌هایت یا شوهر عمه‌هایت را رانتی هست؟ جایی «بند پ» داری؟ رفیقْ جینگِ صاحب فلان شرکتِ رده بالا که صرفن به واسطه‌ی رانت و «بند پ» توانسته فلان پروژه را از گمرک بگیرد و پول میلیاردی بزند به جیب هستی؟

تکامل اعتماد یک راهنمای تعاملی برای نظریه بازی درباره اینکه چرا به یکدیگر اعتماد می‌کنیم

و رد نهایت ما می‌مانیم و دانشگاهی که زخم خورده و جامعه‌ای که نمازش قضا شده. آن‌جاست که در حسرت «دموکرسیِ حداقلی» می‌مانی و کاخ آرزو‌هایت فرو می‌ریزد. این‌جا همان جاییست که ترجیح می‌دهی برده‌ای در دست اجنبی باشی. این‌جا همان جاییست که نسبت به هویتت و ایرانی بودنت بی تفاوت می‌شوی و صد البته که 2500 سال پیش ما بودیم که اولین منشور حقوق بشر را نوشتیم.


خط بکش...

دور ایرانو تو خط بکش، خط بکش، بابا خط بکش... افُّ لعنت به این سرنوشت، سرنوشت، خط بکش...

پس می‌روی. می‌روی با این خیال خام که در آغوش اجنبی، در مغازه‌های مک‌دونالد، در بار‌های برلین و در استریپ‌کلاب‌های تورنتو جزوی از خودشان می‌شوی؛ نه عزیزم. آن طرف‌ها هم خبری نیست... نسخه‌ات از قبل پیچیده شده.

آن طرف‌هاست که با این واقعیت مواجه می‌شوی که ایرانیان باهوش‌ترین ملت جهان نیستند و ناسا و گوگل و مرسدس بنز دست ایرانی‌ها نیست. تو مهمانی و تا زمانی که مالیاتت را می‌دهی تحملت می‌کنند. بعدش دیگر شهروند درجه‌ی دوم و سومی. در بهترین حالت می‌توانی حرفت را بزنی ولی کسی تو را نمی‌شنود.

آن‌جاست که دیگر دلت برای «ایران» تنگ نمی‌شود،‌ دلت برای «ایرون» تنگ می‌شود. ایرونی که حسرت داشتنش را می‌خوردی و می‌خوری، نه ایرانی که هست...

چرا شتر رنج همیشه اینجا خوابید؟ ...

پس ما می‌مانیم و مرثیه‌ای برای دانشگاهی که دیگر نیست، برای ارزش‌هایی که دیگر نیست و جامعه‌ای که دیگر نیست...

ماهی سیاه کوچولو - ویکی‌نبشته 



اگر به هر دلیلی از این نوشته ناراحت شدید، بدانید که منظور من شما نبودید، بلکه دیگران بودند. شما راحت باشید...

مقدمه‌ای بر یادگیری

پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ب.ظ

این پستِ نه چندان طولانی خلاصه‌ایست از راهی که من برای یاد‌گرفتنِ یادگیری طی کردم. اگر شما هم قبل امتحان همه‌ی درس‌ها رو خوب بلدید و ولی موقع امتحان مرگ مغزی می‌شید، این پست برای شماست. قبل وارد شدن به مبحث لازم می‌دونم به این نکته اشاره کنم که هدف این تکنیک‌ها «یادگیری مفاهیم»‍ه و نه «حفظ کردن».

Photo by Dmitry Ratushny on Unsplash
Photo by Dmitry Ratushny on Unsplash

بنا به تعریف می‌دانیم:

یادگیری کارکردی است که با آن، دانش، رفتارها، توانمندی‌ها یا انتخاب‌های نو یا موجود به ترتیب درک یا تقویت و اصلاح می‌شوند، که شاید به یک تغییر بالقوه در ترکیب داده‌ها، عمق دانش، رویکرد یا رفتار نسبت به نوع و گسترهٔ تجارب منجر شود.

حال با این مقدمه به درد نخور می‌ریم سراغ تکنیک‌هایی که من برای یادگیری استفاده کردم و روی من خیلی خوب اثر گذاشت.


یک) بستن کتاب

بسیاری از ماها موقعی که مطلبی رو می‌خونیم، در واقع داریم اون رو توی ذهن خودمون زمزمه می‌کنیم و تمرکز نداریم رو اون. به عبارت بهتر، خودآگاه ما اونطوری که باید و شاید با مطلب درگیر نیست. نتیجه‌ی این کار این می‌شه که شما متن درس رو می‌خونید و حس می‌کنید که دارید متوجه می‌شید و ذهنتون درگیره در صورتی که این‌طور نیست. دلیل اینی هم که سر جلسه امتحان نمی‌تونید مطالب رو به یاد بیارید هم همینه. شما در واقع دارید به درس «نگاه» می‌کنید، نه «توجه».

پادزهر این ماجرا خیلی ساده‌ست. کافیه هر بند یا بخشی از کتاب یا جزوه‌ای رو که خوندید، کتاب رو ببندید و سعی کنید توی ذهنتون مرور کنید که نویسنده توی اون بند یا بخش چی رو می‌خواسته به شما بگه. بعد چیزایی که برداشت کردید رو با متن تطبیق بدید که آیا درست منظور نویسنده رو متوجه شدید یا نه. خیلی از موارد پیش میاد که شما کتاب رو می‌بندید و چیزی به ذهنتون نمی‌یاد. دل‌سرد نشید و باز ادامه بدید تا جایی که بفهمید. یادتون باشه که اگه موقع درس‌خوندن چیزی یادتون نیاد بهتر از اینه که سر جلسه امتحان یا سر مصاحبه شغلی چیزی یادتون نیاد!

کاری که اینجا انجام می‌دید در واقع اینه که دارید توی ذهنتون به مطلبی که دارید مطالعه‌ش می‌کنید ساختار می‌دید و این کار شما رو توی مرور کردن‌های بعدی خیلی آسون‌تر می‌کنه.


دو) نقشه‌ی ذهنی

مایند مَپ (یا همان Nagshe-ye zehni) در واقع یک نوع نمودار درختی خیلی ساده‌ست که کارش ساختارِ ساده دادن به مطالب پیچیده‌ست. شما حتمن توی دوران تحصیل یا حتی کار با مطالبی مواجه می‌شید که خیلی شاخ و برگ دارن و هر شاخ و برگش کلی توضیحات داره. کاری که با نقشه‌ی ذهنی انجام می‌دید اینه که میاید یه خلاصه از مطالب رو به صورت تیتروار (یا در صورت نیاز به همراه توضیحات) توی یه برگه کاغذ می‌نویسید و سعی می‌کنید به جای حفظ کردن متن درس، اون نقشه رو به ذهنتون بسپرید. روشش این‌طوریه که:

  • نیت می‌کنید. (هدفتون و موضوعی که می‌خواید نقشه‌ش رو رسم کنید رو انتخاب می‌کنید.)
  • (معمولن) از وسط صفحه شروع می‌کنید و اسم کلی مطلب رو همون‌جا می‌نویسید.
  • بعدش بهش شاخ و برگ اضافه می‌کنید. (منظور از شاخ و برگ همون توضیحاته. ایح ایح ایح.) به این شکل که دور شدن از مرکز صفحه به منزله‌ی رفتن از کلیات به جزئیاته.
  • موقع مرور کردن درس یا مبحث، نقشه‌ی ذهنی رو مرور می‌کنید. همین!

یادتونه تو بخش قبلی چرا کتابو می‌بستیم؟ دلیل این و اون یکین. یعنی هدف شما از نقشه‌ی ذهنی اینه که ساختار بدید به اون چیزی که می‌خواید یاد بگیرید.


سه) تکنیک فاینمن

ریچارد فاینمن، فیزیک‌دان برجسته‌ای بود که علی‌رغم بهره‌ی هوشی متوسطش، نوبل فیزیک رو برده، توی پروژه‌ی منهتن حضور داشته، طبل می‌زده و فیزیک تدریس می‌کرده. ایده‌ی کامپیوتر‌های کوانتومی توسط فاینمن مطرح شده و معمولن برگه‌های دانشجو‌هاشو توی یک تاپلس بار اصلاح می‌کرده! فاینمن بعد مرگ غم‌انگیز همسرش در جوانی، به تدریس روی میاره و ویدئو‌های کلاس‌های درسش هنوز هم که هنوزه طرفدار داره. (ویدئوی پایین فاینمن رو نشون می‌ده در سال 1964 در حال تشریح آزمایش دو شکاف.


تکنیک فاینمن توی چهار مرحله خلاصه می‌شه:

  • گام اول) موضوعی رو انتخاب کنید.
  • گام دوم) سعی کنید مطلب رو به یکی دیگه (مثل یه بچه) که با موضوع آشنا نیست توضیحش بدید. توضیحات شما باید انقدر دقیق و کامل باشه که فرد کاملن شما رو درک کنه. (البته لازم نیست حتمن وقت یکی رو بگیرید، توی ذهنتون این فرایند رو انجام بدید.)
  • گام سوم) شکاف‌ها رو شناسایی کنید. به عبارت بهتر جاهایی که حس می‌کنید مفهوم رو کامل نگرفتید رو بشناسید و روی اون‌ها کار کنید.
  • گام آخر) مرور کنید و مطالب رو ساده‌تر کنید.

راه‌کار دیگری که فاینمن به ما توصیه می‌کند، «مثل کودک فکر کردن» است. کودکان دائم می‌پرسند «چرا؟». شما هم همین‌کار را بکنید. چرا این فرمول درست است؟ چرا در پایتون 0.2 + 0.1 برابر 0.3 نمی‌شود؟ چرا آسمان آبی‌ست؟ شما با پرسیدن این چرا‌ها، میزان یادگیری و تسلط خودتون رو می‌سنجید.


چهارم) مرور، مرور، مرور

نیازی به گفتن حرفای اضافی نیست، در این حد بدونید که ما دو نوع ضمیر داریم، یکی خودآگاه و دیگری ناخودآگاه. مرور به شما کمک می‌کنه مطالب رو به تدریج از ضمیر خودآگاه به ناخودآگاه خودتون انتقال بدید. مرور باید برنامه‌ریزی شده باشه. به این معنا که روز‌های مشخصی رو توی تقویمتون مشخص کنید که چه چیزی رو می‌خواید مرور کنید. فاصله‌ی بین مرور‌ها هم باید افزایشی باشه، به این معنا که اگه مبحثی رو امروز مرور کردید، دفه بعدی دو سه روز دیگه، دفعه بعد یه هفته بعدش، دفعه بعد دو هفته بعدش و... . این کار به شما کمک می‌کنه مطالب رو توی حافظه‌تون تثبیت کنید.


پنجم) خواب کافی

معمولن گفته می‌شه که خواب دلیل و منشاء مشخصی نداره. این گفته اشتباهه و یکی از اصلی‌ترین کارکرد‌های خواب تثبیت حافظه‌ست. جزئیات این کار زیاده و اگه می‌خواید واقعن جزئیات مطلب رو متوجه بشید این مطلب رو در ویکی‌پدیا بخونید(یا این رو). ولی خلاصه‌ش اینه که خواب در روند یادگیری خیلی موثره و حتمن باید خواب سالمی داشته باشید. خواب سالم هم از دو مرحله‌ی NREM و REM تشکیل می‌شه. اگر کم‌خواب یا بدخواب هستید، حتمن این رفتار رو در خودتون اصلاح کنید.

میزان خواب کافی هم لزومن 8 ساعت نیست. بسته به فعالیت و عادت بدنی شماست و می‌تونه کمتر از 8 ساعت هم باشه ولی حتمن باید ساعت بدنتون به این قضیه عادت کنه.


خب! به آخر خط رسیدیم. این‌ها چیزهایی بود که باعث بهتر شدن روند یادگیری من در یکی دو سال گذشته شده. سعی کردم که زبان متن خیلی ساده باشه و تا جایی که ممکنه از کلمات ثقیل استفاده نکنم. اگه در متن جایی احساس کردید که داره کوچک‌ترین توهینی به شما می‌شه یا این‌که بی‌نمک‌بازی در میارم، صمیمانه از شما عذر می‌خوام.

ماجرای شما چی بوده؟ شما از چه روش‌هایی استفاده کردید؟ ممنون می‌شم در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.