بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "بیوگرافی".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه‌ی پایینی هم استفاده کنید.

شاید که آغاز روز‌های آرام‌تر...

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۲۰ ب.ظ
اگر حوصله داشتید، ابتدا این پست را بخوانید.

من این اواخر کمی دچار کشمکش عاطفی بودم؛ کمی که چه عرض کنم، خیلی درگیر کشمکش‌های عاطفی بودم. و جالب آن‌جاست که این کشمکش‌ها با فرد خاصی نبود، با خودم بود. ماجرا هم این بود که بین یک دوراهی بودم. شایان شلیله در این پست به زیبایی این کشمکش مرا ترسیم می‌کند. آدم‌ها سه دسته‌اند. دسته‌ی اول کسانی هستند که خود را وقف کاری که انجام می‌دهند می‌کنند و به احتمال خیلی قوی در کارشان موفق می‌شوند. دسته‌ی دوم کسانی هستند که (به قول معروف) شل می‌گیرند و لذت زندگی را می‌برند. دسته‌ی سوم کسانی هستند که بین این دو بلاتکلیف‌اند! این دسته هم در زندگی هم در کار شکست می‌خورند. بیست تا سی سالگی دوره‌ی عجیبی برای زندگیِ ما انسان‌ها (نخ‌سوزن ما ایرانی‌ها) است. جایی که بین کشمکش‌های عاطفی و کار و زندگی قرار می‌گیریم. چگونه می‌توان بین این دو انتخاب کرد؟ از طرفی چگونه می‌توان جزو دسته‌ی سوم نشد؟
تصمیم اولیه‌ی من بر این بود که کار را انتخاب کنم و بی‌خیال روابط عاطفی شوم. ولی دریافت کامنتی عجیب مرا به فکر واداشت. از آن‌جایی که این نظر به صورت خصوصی برایم ارسال شده بود، گمان می‌کنم که نویسنده علاقه‌ای به فاش شدن نامش ندارد. نظر با این متن آغاز می‌شد:
من 10 سال آینده تو هستم. دقیقا به همین تلخی که نوشتی...
و در ادامه از موفقیت‌های شخصی و شغلی و مشکلاتی که به خاطر این تصمیم دچارشان شده بود نوشته بود. لپ کلام این بود که وقف صددرصدی خود به کار شاید به موفقیت شغلی برسد، ولی در بلند مدت آرامش را از تو خواهد گرفت.
در موقعیت عجیبی بودم! اوجِ کشمکش‌های درونی. پس تصمیم گرفتم که تصمیم بگیرم و با شما به اشتراک بگذارم. (طبیعتا برای گرفتن بازخورد.)
 

تصمیم‌ها و نتیجه‌گیریهای بهراد

  • اولین و مهم‌ترین اولویت من در زندگی شاد زیستن و لذت بردن از زندگی‌ست. شاد بودن ارثی نیست، بلکه با تکرار و تمرین به دست می‌آید. تمرینِ قدردانِ زیبایی‌ها بودن. (صد البته که زیبایی چیزی نسبی‌ست.)
  • آدمی که تنها شاد نیست، در رابطه‌اش با دیگران هم شاد نخواهد بود. رابطه بهانه‌ای برای شاد بودن نیست.
  • احساسات و افکار خودم را بروز دهم. اگر چیزی مرا اذیت می‌کند، به دیگران بگویم. اگر کسی زیباست، زیبایی‌اش را به او گوش‌زد کنم. اگر کسی در نظرم جالب است به او بگویم. اگر از کسی خوشم آمد به او بگویم. شنیدن یک «نه» چندان هم اتفاق بدی نیست، خجالت هم ندارد.
  • اولویت اول خودم، خودم هستم.
  • نباید به دنبال عشق دوید. عشق چیزی‌ست که باید اتفاق بیفتد و نمی‌توان به زور عشق ایجاد کرد. Ted Mosbey نباش. اولویت اول من، اهداف من و آینده‌ی من است.
  • باید یاد بگیرم که زودتر به دیگران اعتماد کنم، ولی حواسم جمع باشد که به دیگران این اجازه را ندهم که بتوانند به من ضربه بزنند. شلوغ شدن اطرافم به معنی داشتن دوستان بیشتر نیست، بلکه به معنی ارتباطات بیشتر است. باید این عادت زشت که در نگاه اول به دیگران اخم می‌کنم را کنار بگذارم. گرم‌تر و صمیمی‌تر باشم و لبخند بزنم.
  • این که دیگران را به راحتی از زندگی‌ام حذف می‌کنم اصلا رفتار مناسبی نیست. سعی می‌کنم از این به بعد این کار را نکنم.
  • شاید بهتر باشد که مثل عالمه من هم شروع کنم به روزمره‌نویسی. شاید هم بهتر باشد که با دوستانم یک پادکست راه بیندازیم. شاید هم باید گرافیک را ادامه دهم. در کل باید یک هابی جالب برای خودم جور کنم.
داشتن یک رابطه نه خوب است نه بد، نه مفید است نه مضر. ولی «سیب‌زمینی» بودن بد است. حداقل این فکری‌ست که تا الآن دارم. شاید بعد‌ها تغییر کند...

خوش‌حالم که این دغدغه‌ها را نوشتم. گرفتن بازخورد‌های پست قبل خیلی به تصمیم‌گیری‌هایم کمک کرد و قدردان کسانی هستم که تجربیات خودشان را با من در میان گذاشتند. من هم وظیفه‌ی خود دانستم که با شما در میان بگذارم.

گذرِ تلخِ این روز‌های من (آذر 98)

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۶ ب.ظ
یک‌شنبه‌ها کلاس ندارم، یک‌شنبه‌ها تنها در اتاق کوچکی حوالی خیابان مطهری تهران، در خوابگاهی پر از پسر به سر می‌کنم. پدرم حرف قشنگی لابه‌لای حرف‌هایش می‌زد، «آدم که جایی تنها باشد، دیوانه می‌شود.» به افکار و دغدغه‌های یک‌شنبه‌هایم که فکر می‌کنم می‌بینم که پدرم راست می‌گفت. فکر کردن به خودم و دیگران مرا دیوانه می‌کند. من درون‌گرایم و این جنون بخش عادی‌ای از زندگی مرا تشکیل می‌دهد.
من آدمی هستم که سعی کرده هیچ‌وقت اشتباه نکند، هیچ‌وقت. فرویدِ درونم می‌گوید که این مورد به خاطر پدر و مادرم بوده است، من با احساسی شدید از «خوب» و «بد» بزرگ شدم؛ حالا بگذریم. اوایل که آمدم تهران، فهمیدم که در ارتباطات مشکل دارم. این را در رد شدن توسط دختری فهمیدم که در اینستاگرام دیده بودمش، در آن روز‌های کنکور، در آن روزهای بی‌کسی، خانوم پ.
«ببین، تو پسر خوبی هستی، ولی یه جورایی عین رباتی، می‌فهمی منظورمو؟!...» (یه چیزی تو این مایه‌ها.)
این که چگونه دو سال تمام درباره‌ی پ سکوت کردم را خودم هم نمی‌دانم. ولی می‌دانم که ضربه‌ی این حرف مرا به خواندن درباره‌ی حرف زدن با شما آدم‌ها تشویق کرد. همان مواقع بود که فهمیدم مشکل من «اختلال اضطراب اجتماعی» نام دارد. با خواندن وبلاگ و کتاب و... سعی کردم کمی خودم را بهتر کنم و خودم احساس می‌کنم موفق عمل کرده‌ام در این حوزه. (برای اثبات این موضوع حتی آمار و رقم هم دارم!)
چیز مهمی که فهمیدم و یادگرفتم این بود که آدم‌هایی شاد هستند که در ارتباطاتشان با دیگران محطاتانه عمل می‌کنند. به گمانم این نتیجه‌ی یک تحقیق در دانشگاه استنفورد بود که پس از جنگ جهانی دوم روی چندین خانواده و نسل‌های بعدیشان انجام شده بود تا بتوانند به «عامل خوشبختی» دست پیدا کنند. اگر اشتباه نکنم این را در یک TED Talk دیدم. ولی مهم نیست، بگذریم...
من سعی می‌کنم هیچ‌وقت اشتباه نکنم، بالاخص در روابطم با دیگران. این ایزوله‌کردن خود از بخش عمده‌ی جامعه در تئوری کار درستیست، چرا که به انسان‌ها اجازه نمی‌دهی که به تو صدمه بزنند. بر روی خودت تمرکز می‌کنی و اهدافت مهم‌تر از سایز چیزها هستند. من هر موقع که احساس کنم بودن با افرادی به من صدمه خواهد زد و آرامش مرا از بین خواهد برد، خیلی ناگهانی از زندگی آن‌ها ناپدید می‌شوم، مثل کاری که با خیلی‌ها کرده‌ام. من تاکنون رابطه‌ی عاطفی با جنس مخالف (در آن معنا) نداشته‌ام. شاید هم به این دلیل، شاید هم به این خاطر که سواد این قضیه را ندارم! ولی همیشه (از همان سنین teenagerی) در پس ذهنم داشتم که زمانی خواهد رسید و من هم کسی را خواهم یافت که مرا بفهمد و مرا تحمل کند، همانطور که من او را خواهم فهمید و تحملش خواهم کرد. چیزی که شاید بشود به آن گفت عشق.
 
روابط عاطفی (منظور همان دوست‌دختر دوست‌پسر بازی‌ست) هیچ تعهد و آینده‌ی قطعی‌ای ندارند (و به همین علت است که به آن‌ها ازدواج نمی‌گوییم!) و در طی یک تصمیم‌گیری منطقی، اشتباه هستند. یا نگوییم اشتباه، بگوییم بیشتر نیازی غریزی‌اند تا یک «چیز» منطقی.
من روز به روز در حال پیشرفت هستم، آن هم با نرخی بسیار خوب. وقتی خودم را با اطرافیانم مقایسه می‌کنم (عملی برخواسته از خودخواهی و نارسیسیسم خالص!) خودم را جلوتر از آن‌ها می‌بینم، حتی آن‌هایی که خانواده‌هایی ثروتمندتر دارند! دلیل این احساس را همین کنترل کردن‌ها می‌بینم. ولی بگذارید یک اعتراف صادقانه بکنم، من به تک‌تک اطرافیانم که در رابطه‌ی عاطفی‌اند حسادت می‌کنم، حتی آن‌هایی که در زندگی شخصی و شغلیشان درجا می‌زنند. وقتی می‌بینم دختر و پسری در دایره‌ی اطراف من با هم لاس می‌زنند، فاصله می‌گیرم و غمی ناخودآگاه مرا فرا می‌گیرد و می‌روم به همان عالم فکر و خیال...
مگر قرار نبود با انجام کارِ درست، احساس رضایت داشته باشیم؟ پس من چرا احساس رضایت ندارم؟ دلم می‌خواهد داد بزنم «آقای استنفورد، من آرامش روانی ندارم!»
اخیرا (یعنی این ترم) دختری در دانشگاه را پسندیدم، زیبایی‌اش را می‌دیدم، دنیایش برایم جالب بود، و حس می‌کردم می‌توانم با او به لحاظ شخصی هم موفق‌تر باشم. شاید روابطی برای من خوبند که علاوه بر عاطفه، کار هم درگیرش باشند؟ حال بگذریم. موقعیت‌هایی برای حرف زدن پیش آمد (نه به صورت چت، بلکه حضوری.)
حرف از جاهای مختلف می‌چرخید و به جاهای مختلف می‌رسید. کاراکتر وی برایم جالب بود. ولی هر کاری که کردم نتوانستم به او پیشنهاد بدهم. همیشه مانعی منطقی در برابر احساسم ظاهر می‌شد. «اگه بخواد از ایران بره چی؟ حوصلشو داری؟ اگه به هم بخوره چی؟ می‌دونی این‌کارا چقد خرجش می‌شه؟ و...» آرزوی گفتن «می‌شه بعد کلاس تو لمیز ونک یه فنجون قهوه بخوریم و حرف بزنیم؟» را در دلم کشتم و به غار تنهایی‌ام بازگشتم...
همان مواقع بود که فهمیدم من کسی هستم که از ترس نبود آینده‌ و آرامش روانی، به تنهایی‌ای روی آورده‌ام، ولی در تنهایی‌ام هم شاد نیستم و احساس آرامش ندارم. من به دنبال فرشته‌ای هستم که حتی اگر او را بیابم، راهم را کج می‌کنم و از او دور می‌شوم، انگار نه انگار که این‌همه مدت زجر کشیده‌ام! می‌گویند «نباید دنبال عشق باشی، بلکه این عشق است که باید تو را بیابد.» من حتی اگر عشق را پیدا هم بکنم، نگاهش می‌کنم می‌اندازم توی جوب و فردا باز به دنبالش می‌گردم! همینقدر مازوخیستیک!
آدمی که در خلوتش شاد نیست، در روابطش نیز شاد نخواهد بود. این را در روابط اطرافیانم دیده‌ام. سعی می‌کنم آدم شادی باشم و از زندگی‌ام لذت ببرم و روی کارم تمرکز کنم. ولی این هورمون‌های صاحاب‌مرده پدرم را در آورده‌اند! افکار روزمره‌ام دائم بین کار و موفقیت و احساس و عشق به صورت سینوسی بالا پایین می‌شوند و این مرا کلافه کرده. و بدتر از همه‌ی این‌ها من مرهم دردها و چسناله‌های عشقی دوستانم هستم!
دقایقی پیش هم اتاقی‌ام با تلفن صحبت می‌کرد، سهواً مکالماتش را شنیدم. در 5 دقیقه تصمیم گرفتند که شب یلدا در منزل یکی از دوستانشان در شمال «برنامه کنند.» و من برای چند لحظه حتی به او هم حسادت کردم. لعنت به این وضعیت، لعنت به این موقعیت، لعنت به این کشور و فرهنگ، لعنت به این زندگی. کاش می‌توانستم تکلیف خودم را با خودم روشن کنم. آیا من واقعاً شاد هستم؟!
کشورمان روزهای خوبی را سپری نمی‌کند، مردممان نیز همچنین. دوستان من (حتی نزدیک‌ترین دوستانم هم) حوصله‌ی شنیدن این حرف‌ها را در این هیری‌ویری‌ها نداشتند. به همین خاطر نوشتمشان، شاید که به درمانم کمک کند. البته شاید هم همه‌ی این افکار اثرات روز یکشنبه‌ است. نمی‌دانم...
 

 
اگر خواندید که ممنون ولی حتی اگر نخواندید هم ممنونتان هستم! مطلب را در وهله‌ی اول برای خودم نوشتم و نه برای لایک و کامنت‌های شما. ولی اگر نظری دارید خوشحال می‌شوم بشنومشان.
 
 

 

تلخ‌نامه‌ی آبانِ نود و هشت

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ

گاهی نباید دانست که چه می‌شود. گاهی نباید چشم‌ها را شست، بلکه باید چشم‌ها را بست و ندید. نبینیم این حجم از رخوت و امید هم‌زمان را، نبینیم این حسرت و شوق هم‌زمان‌ را، نبینیم این بلاتکلیفی و حسّ انجام وظیفه‌ی هم‌زمان را. دو شب پیش که با سردردی سوزان که ناشی از سرما بود خوابم برد، به مخیلاتم هم نمی‌رسید که حکومتی در تاریخ بتواند قیمت کالای اساسی را سه برابر کند و به دوربین‌ها لبخند بزند. صبح که بیدار شدم و نگاهی به گوشی انداختم دیدم که بعله، مرز بین خواب و بیداری هم در مملکت ما از بین رفته.

راستش را بخواهید من از خواندن اخبار اعتراضات تعجبی نکردم. این که اینترنت کل کشور قطع شد هم تعجبی برایم نداشت و احتمال این که این پست هیچ‌گاه منتشر نشود [یا پاک شود] هم هیچ‌گاه برایم عجیب نیست. من عَجَبَم از این «عجیب نبودن» هاست. چه راحت بی‌خیال می‌شویم، چه راحت فراموش می‌کنیم. انگار نه انگار که نسل‌هایی در حال سوختن‌اند، شاید خاکسترِ آن‌هاست که ریه‌های ما را مخدوش کرده.

هم اکنون که در حال نوشتن این متن هستم، حدوداً 8 ساعت و 33 دقیقه از قطعی سراسری اینترنت می‌گذرد و هیچ خبری از بیرون ندارم. تهران شهر بزرگی برای ما بی‌خبرهاست. فیلم‌های دیروز (یعنی شنبه 25 آبان) کم و بیش به دستم می‌رسید. آتش از یک سو، ماشین‌های خاموش از سوی دیگر، فریاد مردم از پایین و صدای ماشین آب‌پاش از بالا. آن طرف تزِ انقلاب می‌دهد و این‌طرف هم غب‌غب‌هایش را باد می‌دهد و باز دم از فتنه‌ای دیگر (که البته خودش هم می‌داند که نخ‌نما شده) می‌زند. و منِ 21 ساله که نمی‌دانم چه خواهد شد. و دقیقاً تلخی ماجرا اینجاست. شاید عامل خیس بودن چشمانم هم دوده‌ی خاکستر من و هم‌نسلانم باشد...

دانشجویی که داد می‌زند، از معیشت خود نالان است و به امید فردایی بهتر خود را به خطر می‌اندازد. زنی که از این که با روسری‌اش تو سری بخورد، بازنشسته‌ای از این که فردایی برای فرزندانش نمی‌بیند، کارگری از این که حقوق نگرفته و... و نقطه نظر مشترک همه‌ی آن‌ها این است که یک سیستم را (که مردمی نمی‌دانند) مقصر می‌دانند. کسی نمی‌گوید که چقدر مقصر است؛ دور، دورِ گرفتن زهر چشم است. آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست و نوبت ما نیز نخواهد رسید. من، شما و همه دنبال مقصر می‌گردیم. مقصر ماییم.

بیشتر که به فرهنگ و منشِ ما اجتماع (و نه جامعه‌ی) ایرانی که نگاه می‌کنم، می‌بینم که آن چیزی که امروزه «دیکتاتور»، «توتالیتر» و... خوانده می‌شود یک یا چند نفر در نظام حاکمیتی نیست، بلکه این «دیکتاتور» و «توتالیتر» خود ما هستیم. در درون هر کدام از ما‌ها یک نادرشاه افشار نهفته. ما دلمان را به توهمات گذشته و «کوه نور»هایی که دزدیده‌ایم و به اسم خودمان جا زده‌ایم خوش کرده‌ایم. ما خیلی راحت اجازه می‌دهیم توهماتمان ما را برانند و اگر حس کنیم حاکمی با توهمات ما نمی‌سازد، آن را عوض می‌کنیم. همان کاری که با کسی که خودش را «آریامهر» می‌نامید کردیم.

کسی که امروز شعار می‌دهد، همانند کسی‌ست که دیروز در سال 57 شعار می‌داده، باز هم نمی‌داند که چه می‌خواهد، فقط می‌داند که چه را نمی‌خواهد. و منی که نمی‌دانم این پست منتشر خواهد شد یا نه.

شاید یک ماه دیگر مانند همین یک هفته پیش، وزیرِ جوانِ [قطعِ] ارتباطات به ریش ما و هم‌نسلانمان با توییتی به شدت بی‌نمک بخندد. شاید شیادی دیگر در برابر دوربینی بر ما لبخندی بزند. شاید من و شما نباشیم. شاید آن‌هایی که علیه‌شان شعار می‌دهیم نباشند. ولی من یک چیز را خیلی خوب فهمیده‌ام:

آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست...

شاید هم همان بهتر که چشم‌هایمان را ببندیم...


از طرف یک دانشجو که 21 بار دور خورشید چرخیده و بر روی یک تکه سنگ که با خطوط توهمی به نام مرز تکه‌تکه شده، در منطقه‌ای که ایران نامیده می‌شود، بلاتکلیف است و در تلاش است که بفهمد چه گناهی کرده که در این شرایط گیر افتاده...

[شاید] بماند به یادگار برای نسل‌های فردا.

در ترجمه‌ی این متن از واژه‌ی «ناامنی روانی» برای لفظ "Insecurities" استفاده شده است.


کسی میان ما نیست که ناامنی روانی نداشته باشد، صرفاً بعضی‌ها بهتر از دیگران با این ناامنی‌ها کنار آمده‌اند. ما نگران این هستیم که دیگران چه دیدی نسبت به ما دارند، آیا به اندازه‌ی کافی زیبا و خوش‌لباس هستیم، آیا کاری را که نباید انجام بدهیم را انجام می‌دهیم، نگرانیم که مبادا شکست بخوریم و «به اندازه‌ی کافی» خوب نباشیم. و شبکه‌های اجتماعی با فرهنگ مبتنی بر لایک و ریتوییت و ریپلای که ما را به تایید دیگران محتاج می‌کنند و کاری می‌کنند تا صرفاً پُزِ غذا‌ها، سفرها و بدن‌هایمان را به یکدیگر بدهیم؛ اما شما همه‌ی این‌ها را می‌دانید...

پرسش اصلی اینجاست: چگونه بر این احساس ناامنی روانی غلبه کنیم؟ چگونه با خودمان به صلح برسیم و به آرامش و اعتماد به نفس دست پیدا کنیم؟

پاسخ این پرسش ساده نیست ولی به یک چیز برای شروع کردن نیاز دارد: تمایلی درونی برای رو در رو شدن با آن‌چه که نمی‌خواهیم با آن‌ها روبرو شویم. این یعنی جرعه‌ای شجاعت.

جُربزه‌اش را دارید؟ پس شروع کنیم...

چالش‌ها

چه چیزی جلوی راه ما را در برطرف کردن این ناامنی‌ها گرفته است؟ موانعی هستند که راه را بر ما می‌بندند و زخم‌های کهنه‌ای هستند که هیچ‌گاه التیام نیافته‌اند. بعضی از موانعی که در برابر ما ایستاده‌اند:

  • 1- نقد‌ها و نکوهش‌های گذشته: اگر پدر، مادر یا سایر بستگانمان در گذشته ما را در دوران رشد مورد نکوهش قرار داده باشند یا مورد زورگویی واقع شده باشیم، به احتمال قوی آن را در درونمان تثبیت کرده‌ایم. این نقدها و زورگویی‌ها خود نیز ریشه در ناامنی‌های گذشته‌ی خود افراد دارند؛ بدین معنا که کسی که زورگویی می‌کند، خود (به احتمال زیاد) زمانی مورد زورگویی قرار گرفته...
  • 2- تصویر منفی از خود: وقتی دیگران شروع به عیب‌جویی از شما می‌کنند، پس از سال‌ها نکوهش، شما خودتان شروع به انتقاد از خودتان می‌کنید و این نقد‌ها، با همراهی مقایسه‌ی دائمی خودتان با دیگران به شما تلقین می‌کنند که شما آن‌قدرها هم خوب نیستید و تصور خودتان از خودتان تیره و تار می‌شود. شما ممکن است (بنا به تعاریف مورد قبول در جامعه) زیبا و زرنگ باشید ولی اگر خودتان این قضیه را قبول نداشته باشید، حس خواهید کرد که زشت و خنگ هستید.
  • 3- نیاز به تایید دیگران: ما عاشق تایید شدن توسط اطرافیانمان هستیم! [با تایید دیگران] احساس زیبایی و ارزشمندی می‌کنیم. اما مشکل اینجاست که ما برای حفظ این تصویر [زیبا و ارزشمند] باز به تایید دیگران نیاز خواهیم داشت. و از همه بدتر از این که مورد تایید دیگران قرار نگیریم، می‌ترسیم، چرا که این تصویر ذهنی را به ویرانه تبدیل می‌کند. ما به مرور زمان در چرخه‌ی دائمی «دنبال تایید دیگران بودن» و «ترس از مورد تایید قرار نگرفتن»، گیر می‌کنیم.
  • 4- نبود اعتماد: ما در طول زمان یاد می‌گیریم تا نگذاریم دیگران ما را همراهی کنند، ما را بپذیرند و به آن‌ها اعتماد کنیم. ما این را در طول زمان با رد کردن دیگران یا ترک کردن دیگران یاد می‌گیریم.
  • 5- جریان‌های رسانه‌ای و شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی: ما خودمان را با سلبریتی‌ها و اشخاص جذاب (هات!) اینستاگرام و سایر رسانه‌ها، فیلم‌ها و سریال‌ها و مجلات مقایسه می‌کنیم. این تصاویر و کلیپ‌ها می‌خواهند چیزی را به ما بفروشند اما نه به کمک روش‌های سنتی، بلکه با «ناامن» کردن خودتان نسبت به خودتان و ایجاد احساس نیاز دروغین.
  • 6- کنار نیامدن با خودمان: در پایان، حاصل این می‌شود که ما خودمان از خودمان بدمان می‌آید. ما از این که چاق، پر از جوش و لک و... هستیم متنفریم. شگفت‌انگیز است، چرا افرادی هم که شما فکر می‌کنید زیبا و خوش‌اندام هستند هم چنین فکری می‌کنند. ما همچنین با چیز‌هایی از درونمان را هم کنار نمی‌آییم؛ چیزهایی که دائم به ما می‌گویند که بی‌تفاوت، بی‌نظم، ترسو و یا تنبل هستیم. ما با ناامنی‌های درونیمان کنار نمی‌آییم.

چالش‌های بسیاری در مواجهه با ناامنی‌ها وجود دارند و به همین علت است که به جرعه‌ای شجاعت نیاز داریم و کنار آمدن با آن‌ها کار ساده‌ای نیست. اما راهی وجود دارد...


مسیر کنار آمدن با ناامنی‌های درونی

اینجا سری نهفته است، موانع در واقع راه را به ما نشان می‌دهند. یا به عبارت بهتر، چالش‌ها همان مسیر مبارزه هستند. ما می‌توانیم این چالش‌ها را بپذیریم و با آن‌ها کنار بیاییم. به همین منظور، در آغاز ما باید آگاهی نسبت به ناامنی‌ها را در خودمان تقویت کنیم؛ این که کِی احساس ناامنی می‌کنیم و کی این احساس در ما تشدید می‌شود. ما می‌توانیم از این نشانه‌ها به عنوان نشانگرِ «ذهنْ آگاهی (mindfulness)» استفاده کنیم. به این شکل که موقعی که ترس یا بی‌اعتمادی به سراغ ما می‌آید، بگوییم که: «هی! اینجا یه چیز خوب هست که می‌تونی روش کار کنی!»

و مرز موفقیت ما هم همین است، این که بدانیم ناامنی‌های ما در واقع موقعیت‌هایی هستند برای انجام دادن کار مفید و توسعه‌ی توان‌مندی‌های شخصی. پس برای شروع، حواستان را جمع کنید و بفهمید که در چه مواقعی توسط ناامنی‌های روانی کنترل می‌شوید. سپس کارهای زیر را انجام دهید:

  • 1- گذشته را ببخشید: بدانید که ناامنی‌های شما توسط برخورد یک نفر یا نکوهش و سرکوفت یک بزرگ‌تر از شما شکل‌گرفته یا خیر و سپس آن‌ها را ببخشید. بدانید که رفتار آن‌ها از ناامنی‌های درونی آن‌ها نشأت گرفته و آن‌ها هم مثل شما قربانی هستند. آن‌ها کامل نیستند ولی هیچکس کامل نیست. آن‌ها اشتباه کرده‌اند و شما این قضیه را درک می‌کنید. و آن‌ها را می‌بخشید چرا که نگه‌داشتن این کینه‌ها و خشم‌ها کمکی به شما نخواهد کرد. پس قدم به قدم گذشته‌ی خود را رها کنید. گذشته‌ها گذشته...
  • 2- تمامِ خود را بپذیرید: خودتان را ارزیابی کنید. به بخش‌هایی از خودتان که دوستشان ندارید دقت کنید. به این بخش‌ها نگاه کنید و ببینید که آیا می‌توانید به آن‌ها عشق بورزید یا خیر. به آن‌ها به چشم یک دوست نگاه کنید. خودتان را بپذیرید، نقص‌های شما، شما را می‌سازند و آن‌ها هم مثل شما خارق‌العاده‌اند...
  • 3- خودتان را تایید کنید‌: اگر زمانی حس کردید که به تایید، توجه، لایک یا ری‌توییت دیگران نیاز دارید، دست نگه‌دارید و به جای آن خودتان خودتان را تایید کنید. قدرت تایید کردن را از دیگران گرفته و به خودتان اختصاص دهید. شما به تایید دیگران نیازی ندارید. این به معنی گوشه‌نشینی و انزوا و دوری از عشق و دوستی نیست، بلکه به این معناست که باید در ابتدا خودتان خودتان را دوست داشته باشید.خودتان را بپذیرید و به خودتان عشق بورزید.
  • 4- مقایسه‌ها را قبول نکنید: مقایسه‌ی خودتان با این که دیگران چه ظاهری دارند، چه کار می‌کنند و یا این که کجاها می‌روند و چه تفریحاتی دارند، به هیچ عنوان سودمند نیست و بلکه برعکس به شما آسیب می‌رساند. به جای مقایسه کردن، خودتان را به چشم «سیب» و آن‌ها را به عنوان «پرتقال» ببینید! با شادیِ آن‌ها شاد باشید و موفقیتشان را تبریک بگویید. مسیری که آن‌ها طی می‌کنند با مسیر شما تفاوت دارد، آن‌ها می‌توانند شاد و موفق باشند و شما هم می‌توانید، ولی در مسیر خودتان.
  • 5- به لحظه اعتماد کردن را تمرین کنید: حین همه‌ی این کار‌ها، به خودتان اعتماد داشته باشید و بدانید که حالتان خوب خواهد بود. یاد بگیرید تا به لحظه اعتماد کنید. این اعتماد به مرور زمان ایجاد خواهد شد، آن هم زمانی که خودتان به خودتان بگویید که «آره، الآن توی این لحظه حال من خوبه و خوب خواهد بود.» و خواهید دید که این اعتمادها نتیجه خواهند داد.

راه همین است. شما حال می‌دانید که چه چیزهایی شما را آزار می‌دهد و چگونه می‌توانید با آن‌ها مقابله کنید.

 


این متن ترجمه‌ی ضعیفی بود از مقاله‌ی «A Roadmap to Overcoming Insecurities» که در مرحله‌ی اول برای خودم نوشتم و سپس برای شما.

این اواخر پس از شنیدن آلبوم از عشق و شیاطین دیگر علی عظیمی و دیدن فیلم 500 Days of summer [و صد البته دو مورد عشقیِ آخرم که عاقبت چندان خوش‌آیندی نداشتند(!)] باعث ایجاد این سوال در من شد: «ما چرا و چگونه عاشق می‌شویم؟» آیا واقعاً چیزی به نام عشق وجود دارد؟ چرا بعضی عشق‌ها پایدارند و بعضی‌ها نه؟ آیا علم پاسخی برای این موضوع دارد؟

دانشمندان در فیلد‌های مختلف، از انسان‌شناسی گرفته تا عصب‌شناسی، برای دهه‌ها این سوال را مطرح کرده‌اند، عشق چیست؟ دانشمندان در سال‌های اخیر پاسخ‌هایی را برای این پرسش مطرح کرده‌اند و مثل هر مطلب علمیِ دیگر، هیچ قطعیتی در درستی این پاسخ‌ها نیست. (زیبایی علم به همین نیست؟) علم تلاش کرده تا پاسخ «عشق» را به کمک زیست‌شناسی و شیمی پاسخ دهد.

جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.
جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.

«مشکلم بختِ بد و تلخی ایام نیست...»

به آخرین باری که فردی جذاب را دیدید فکر کنید. شما به احتمال قوی لکنت پیدا کرده‌اید، حرف‌های نامربوط زده‌اید، خیس عرق شده‌اید و (به احتمال خیلی قوی‌تر) قلبتان [از شدت استرس] از سینه‌تان بیرون زده است! (شاید دلیل این که پیشینیان ما منشاء احساس را قلب می‌دانستند همین بوده.) اما خواه ناخواه منشاء عشق (و سایر احساس‌هایی که داریم) در مغزمان است.

بر اساس کشفیات مجموعه‌ای از دانشمندان به رهبری دکتر هِلِن فیشر، عشق را می‌توان به سه زیردسته تقسیم کرد: شهوت (Lust)، جاذبه (Attraction) و دل‌بستگی (Attachment).

خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.
خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.

شهوت

شهوت از علاقه‌ی ما برای رضایت جنسی ایجاد می‌شود و ریشه در فرگشت (تکامل) ما دارد، چرا که ما علاقه به تولید مثل داریم. هیپوتالاموسِ مغز نقش به سزایی در این مورد دارد، تحریک‌کردن اندام‌های تناسلی برای ترشح تستسترون (هورمون مردانه) و استروژن (هورمون زنانه)که میل جنسی را افزایش می‌دهند بر عهده‌ی این بخش از مغز است.

جاذبه

در این میان، جاذبه به صورتی مجزا مورد بررسی قرار می‌گیرد، چرا که ریشه در نظام پاداش و جزای مغز دارد و همین مورد دلیل هیجان‌انگیز بودن ماه‌های اول رابطه را تا حدودی توجیه می‌کند. دوپامین، که توسط هیپوتالاموس ترشح می‌گردد، مشهور‌ترین هورمون مربوط به عملکرد تشویقی مغز است. هنگامی که کارهایی را انجام می‌دهیم که از آن‌ها لذت می‌بریم، در واقع دوپامین ترشح می‌کنیم؛ از کشیدن سیگار برای یک معتاد بگیر تا گرفتن لایک برای پست‌هایتان در اینستاگرام و توییتر و صدالبته مواقعی که عاشقی می‌کنید! حین فرایند جاذبه مقادیر بسیاری دوپامین و (هورمونی مرتبط به نام) نوراپی‌نفرین ترشح می‌گردند و ما را گیج، پرانرژی، سرخوش و بی‌خواب می‌کنند.

و در پایان، آن‌گونه که از ظواهر پیداست جاذبه به کاهش ترشح سرتونین منجر می‌شود، هورمونی که بیشتر به نقشش در تنظیم حال و حوصله‌ی ما شهرت دارد. جالب است بدانید افرادی هم که OCD (اختلال وسواس فکری-عملی) دارند هم سطح سرتونین پایینی دارند و همین مورد، دانشمندان را به این فکر واداشته که شاید شور و اشتیاق شدید در ابتدای رابطه به همین هورمون ربط دارد.

دل‌بستگی

دل‌بستگی نقش به سزایی در روابط طولانی مدت (Long-term) دارد. در حالی که شهوت و جاذبه بیشتر در موقعی که برخوردهای عاشقانه داریم رخ می‌دهند، دل‌بستگی در ایجاد حس رفاقت، عشق میان مادر و فرزند (و صد البته پدر و فرزند)، خون‌گرمی و صمیمیت اجتماعی و موارد بسیار دیگر رخ می‌دهد و دو هورمون نقش به سزایی در ایجاد این حس‌ها دارند: اوکسی‌توسین و واسوپرسین.

اوکسی‌توسین که اغلب با نام «هورمونِ هم‌آغوشی (cuddle hormone)» شناخته می‌شود، همانند دوپامین در هیپوتالاموس مغز به مقادیر بسیار هنگام رابطه‌ی جنسی، شیردهی به فرزند و زایمان ترشح می‌شود. این سه مورد که ترکیب عجیب (و نه لزوماً لذت‌بخش!) را می‌سازند، یک فاکتور مشترکِ مهم دارند: وابستگی.

و این بود خلاصه‌ای از عاشقی؛ هورمون ترشح می‌کنیم.


این مطلب خلاصه‌ای از مقاله‌ی «Love, Actually: The science behind lust, attraction, and companionship» تهیه شده توسط دانشگاه هاروارد بود. برای اطلاع از جزئیات بیشتر می‌توانید مقاله‌ی اصلی را بخوانید.

آیا نوشتن کافی‌ست؟

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۴۵ ق.ظ

تلنگری بر اوضاع وب و محتوای فارسی و توصیه‌هایی برای بهتر کردن آن [از طرف یک millennial]

واقعیتش برای منِ بیست و اندی ساله، وبلاگ‌نویسی «تغییری بزرگ» در زندگی روزمره‌ام نبود. در زمانی که من این مسیر را آغاز کردم (یعنی حول و هوش 14 15 سالگی‌ام) وبلاگ چیزی لوس و غیر جدی بود که «بچه‌ باحال‌ها» که می‌خواستند پزِ «طراحِ سایت بودن» یا «وب‌مستر بودن» بدهند، می‌ساختند. یک نگاه کوتاه به آخرین وبلاگ‌های بروز شده در بلاگ‌فا یا میهن‌بلاگ برای دانستن محتوای آخرین آهنگ‌های عاشقانه (که از قضا به قول خارجی‌ها خیلی هم cheesy بودند) و آخرین پیامک‌های عاشقانه برای آن‌هایی که می‌خواستند ادای شکست عشقی را در بیاورند، کافی بود. با آن اسکریپت‌های جاوااسکریپتی مزخرف که لذت وبلاگ‌گردی را به صفر مطلق می‌رساند. اما با گذر زمان و ورود ما به دهه‌ی نود، به ناگهان دیدیم که وبلاگ‌نویسی صرفا کپی‌کردن استاتوس‌های فیس‌بوکی و گذاشتن meme (که البته ما آن موقع‌ به آن‌ها می‌گفتیم ترول) نبود. وبلاگ ناگهان نشان‌دهنده‌ی هویت و طرز فکر نویسنده‌اش بود. وبلاگ‌نویسی دیگر چیزی لوس و cheesy نبود، بلکه نویسنده در پس ذهنش به دنبال چیزی بزرگ‌تر بود. چیزی مثل یاد‌دادن، یادگرفتن، بحث‌کردن و اندیشه. پس از کنکور و ورود من به دانشگاه، طرز فکر من نسبت به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تغییر کرد و شدم چیزی که الآن می‌بینید. پس از آن نه تنها در وبلاگ، که در نشریات و جاهای مختلف هم شروع به نوشتن کردم.

متنی که در ادامه می‌خوانید تلاشیست برای پاسخ‌دادن به یک سوال، «آیا نوشتن کافی‌ست؟»

پیشاپیش بابت کلی‌گویی‌های پیش آمده عذرخواهی می‌کنم. ذهن من هنگام نوشتن این پست ایرانیان را با جامعه‌ی غربی مقایسه می‌کرد و درست یا غلط، قیاس بین میانگینِ ما و میانگینِ آن‌ها صورت گرفته.

نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)
نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)

 

تاثیرگذاری وبلاگ‌ها

برای چه می‌نویسیم؟

«...اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...» (متنی که در بخش معرفی وبلاگم گذاشته‌ام.)

همه‌ی ما در ناخودآگاهمان می‌دانیم که دلیل نوشتنِ ما، پیدا کردن انسان‌های جدید، کمک کردن به آن‌ها یا کمک گرفتن از آن‌هاست. یا این که صرفا به دنبال این هستیم که کسی مخاطبمان باشد تا احساس تنهایی نکنیم. آیا هدف بزرگ‌تری پشت این قضیه نهفته شده؟ چرا ما وبلاگ‌نویس مستمر کم داریم؟

ضعف محتوایی وبِ‌ فارسی

با وجود افزایش دسترسی فارسی زبانان به اینترنت و اتصال افراد با تخصص‌های مختلف به آن، ما به لحاظ محتوایی در «فقرِ شدید» به سر می‌بریم. اما از طرف دیگر شاهدیم که وب انگلیسی روز به روز غنی‌تر و پربارتر می‌شود ولی برای ما آب از آب تکان نمی‌خورد. چه شد که غنای محتوای ما از محتوای سایت‌های تفریحی و مذهبی فراتر نرفت؟ چرا هر دانشجو یا تکنسین ایرانی برای پیدا‌کردن جواب‌هایش به ساده‌ترین سوالات ممکن باید از محتوای انگلیسی استفاده کند؟ چرا شرکت‌ها و استارتاپ‌های ایرانی و فارسی زبان، بازاریابی محتوایی نمی‌کنند؟ چرا بخش‌ عمده‌ای از محتوای وب فارسی «اخبار» است و نه تحلیل و بررسی و نقد؟

آیا ما به عنوان نویسنده، مخاطب هم هستیم؟

آیا من و شما (بله، خودم هم طرف حساب این بخش از نوشته هستم!) به همان اندازه‌ای که می‌نویسیم، می‌خوانیم؟ آیا موقع نوشتن، خودمان مخاطبِ نوشته‌هایمان هستیم؟! آیا ما مطالعه‌ی کافی داریم؟

این مجموعه سوالات و سوالات دیگر، نشان‌گر یک چیز است، آن هم این واقعیت است که نوشتنِ ما هرگز کافی نبوده و نخواهد بود. البته مادامی که ریشه‌ی مشکلات را نشناخته باشیم. ادامه‌ی این متن نظرات شخصی و توصیه‌های من برای التیام این دردِ محتوای فارسی‌ست.

تلاشی برای بررسی ریشه‌ی مشکلات

ترس و تنفر ما از زنگ انشاء و مدرسه

بدون شک مشکل فعلی ما از جایی آغاز شد که ننوشتیم و نوشتن متنفر شدیم. هیچ‌کداممان موقعی که مجبورمان می‌کردند تا بنویسیم و نوشته‌هایمان را جلوی سی نفر غریبه‌ی آشنای دیگر بخوانیم، حس خوبی نداشتیم. به هیچ‌کداممان اهمیت این نوشتن‌ها را نگفتند و ما ماندیم و تنفری که ریشه دوانده. مرد سی ساله‌ای که امروز از خواندن متن بلند‌تر از 5 سطر اجتناب می‌کند، همان نوجوان چهارده‌ساله ایست که به زور کتک مجبورش کردیم بنویسد که می‌خواهد در آینده چه‌کاره شود. آیا می‌توان از چنین فردی انتظار نوشتن و اشتراک‌گذاری تجربیاتش را داشت؟ حال سختی تغییر دادن این مرد را شما تصور کنید. راه‌حل چنین معضلی به نوش‌داروی بعد مرگ سهراب می‌ماند. معضلاتی از چنین دست را شما می‌توانید در پایین بودن آمار مطالعه، خالی بودن سالن‌های تئاتر و از طرف دیگر بالابودن رسانه‌ها و جریانات زرد نیز پی بگیرید!

بسته بودن فعالیت‌ها

همه‌ی ما هنگام شروع به نوشتن، انتظار داریم که دیگران پست‌های ما را شخم بزنند و هر پستمان بالای 100 کامنت و لایک بگیرد و التماسمان را کنند تا بیشتر بنویسیم. اما واقعیت تلخ این‌جاست که با توجه به مشکلات زیرساختی فرهنگی و بالابودن بیش‌ از حد اندازه‌ی آمار مطالعه‌ی ایرانیان (!)، چنین چیزی ممکن نیست. فراموش نکنید که شما در وهله‌ی اول باید مخاطب باشید، نه نویسنده! شما اگر می‌خواهید لایک یا کامنت بگیرید، باید لایک کنید و کامنت بدهید!

دُگم بودن و عدم ارتباط موثر

در قرن بیست‌ و یک، بی‌سواد یعنی کسی که نمی‌تواند دانسته‌های جدید را یاد بگیرد. ما بنا به دلایل مختلف علاقه‌ای به شنیدن نظرات دیگران نداریم. از طرف دیگر مواقعی هم که با هم به چالش برمی‌خوریم، حرف زدنمان را بلد نیستیم و به فحاشی روی می‌آوریم. آرایشگر، تعمیرکار ماشین و برنامه‌نویسی را تصور کنید که دانسته‌های خود را منتشر می‌کنند و دانسته‌های دیگر هم‌صنفانشان را می‌خوانند. چرا تصور چنین چیزی برای دو مورد اول (یعنی آرایشگر و تعمیرکار ماشین) خیلی سخت‌تر از تصور همان چیز برای یک برنامه‌نویس است؟

نداشتن دورنمای ذهنی و گم شدن

ولی با این حال،‌ هستند کسانی که شروع به نوشتن می‌کنند ولی پس از گذشت یک ماه، شش ماه یا حتی یک سال، به یک باره نوشتن را رها می‌کنند. اتفاقی که شاید برای شما هم افتاده باشد. حس می‌کنم دلیل این قضیه از دست دادن دورنمای ذهنی باشد؛ بگذارید با یک مثال به این قضیه بپردازیم.

شما وقتی می‌خواهید شروع به نوشتن کنید،‌ به احتمال خیلی قوی هیچ تصوری از این که چرا می‌خواهید بنویسید ندارید. یا این که هدفتان را فراموش می‌کنید و پس از مدتی به خودتان می‌آیید و می‌پرسید که «من چرا می‌نویسم؟!» و در آن موقعیت پیدا کردن پاسخی منطقی برای این پرسش خیلی سخت و مبهم به نظر می‌رسد، پس شما نوشتن را رها می‌کنید. آمار پایین و نگرفتن بازخورد این فرایند را تسریع می‌کند.

چند توصیه برای بهتر شدن

در کل در پسِ این بند‌ها (ی گاها گنگ)، این توصیه‌ها را (در وهله‌ی اول برای خودم و بعد برای شما) دارم:

  • سعی کنیم قبل از شروع به نوشتن، انتظارات خودمان را (از خودمان) مشخص کنیم. بدانیم که هدفمان از نوشتن چیست؟ صرفا می‌خواهیم خودی نشان دهیم و پز بدهیم که «من هم آره!» یا این که می‌خواهیم تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم و با گرفتنِ بازخورد، خودمان را پله پله بهتر کنیم؟ آیا جامعه‌ی هدف مشخصی داریم؟ آیا نوشتن چیزی به ارزش‌های ما اضافه می‌کند؟
  • چگونه می‌توانیم مخاطب را به سمت نوشته‌های خود جذب کنیم؟ آیا محتوای ما مشکلی را از جامعه‌ی هدفش برطرف می‌کند؟ مخاطب احتمالی ما چرا باید پستِ ما را تا انتها بخواند؟ آیا از عکس‌ و سایر فرم‌های جذاب محتوا استفاده می‌کنیم؟
  • ارتباط برقرار کردن با سایر نویسندگان و وبلاگ‌نویسان و حمایت از کار‌های درجه یک سایرین. خوش‌بختانه سرویس‌های نوشتاری امروزی (از جمله ویرگول) در این زمینه‌ قدرتمند‌ند و فرایند ارتباط و شبکه‌سازی را تسریع می‌کنند. فراموش نکنید که برای مخاطب گرفتن، باید مخاطب آثار دیگران باشید. نظر بدهید و بازخورد بگیرید.
  • آداب سخن گفتن را یاد بگیرید. در رابطه با مفهوم «مغالطه» و راه‌های بحث منطقی هم تحقیق کنید.
  • فرم نوشتن استاندارد را یاد بگیرید. کی‌بورد استاندارد فارسی را فعال کنید و اهمیت «ه کسره» و «نیم‌فاصله» را فراموش نکنید. بهترین تمرین برای بهتر شدن در نوشتن، نوشتن است.
  • آداب معاشرت محترمانه و آداب سخن را فراموش نکنید. در رابطه با طریقه‌ی ارتباطات موثر نیز مطالعه داشته باشید.
  • (به قول خارجی‌ها last but not least) مطالعه داشته باشید. حتی یک ثانیه مطالعه‌ی شما گامی‌ست بزرگ در مسیر اصلاحات فرهنگی ایران. به دانسته‌های فعلی خود شک کنیم و فرض را بر این بگذاریم که «ما اشتباه می‌کنیم» و دائم در حال بهبود خودمان باشیم.
  • فراموش نکنیم که نوشته‌های ما، باید دیگران را نیز به سمت نوشتن سوق دهد. ما روز‌های خوب فردا را به نسل‌های آینده بدهکاریم.

به امید روزهای خوب برای محتوای فارسی در شبکه‌ی وب.

  • ۲ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۴۵