بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "بیوگرافی".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه‌ی پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

تلخ‌نامه‌ی آبانِ نود و هشت

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ

گاهی نباید دانست که چه می‌شود. گاهی نباید چشم‌ها را شست، بلکه باید چشم‌ها را بست و ندید. نبینیم این حجم از رخوت و امید هم‌زمان را، نبینیم این حسرت و شوق هم‌زمان‌ را، نبینیم این بلاتکلیفی و حسّ انجام وظیفه‌ی هم‌زمان را. دو شب پیش که با سردردی سوزان که ناشی از سرما بود خوابم برد، به مخیلاتم هم نمی‌رسید که حکومتی در تاریخ بتواند قیمت کالای اساسی را سه برابر کند و به دوربین‌ها لبخند بزند. صبح که بیدار شدم و نگاهی به گوشی انداختم دیدم که بعله، مرز بین خواب و بیداری هم در مملکت ما از بین رفته.

راستش را بخواهید من از خواندن اخبار اعتراضات تعجبی نکردم. این که اینترنت کل کشور قطع شد هم تعجبی برایم نداشت و احتمال این که این پست هیچ‌گاه منتشر نشود [یا پاک شود] هم هیچ‌گاه برایم عجیب نیست. من عَجَبَم از این «عجیب نبودن» هاست. چه راحت بی‌خیال می‌شویم، چه راحت فراموش می‌کنیم. انگار نه انگار که نسل‌هایی در حال سوختن‌اند، شاید خاکسترِ آن‌هاست که ریه‌های ما را مخدوش کرده.

هم اکنون که در حال نوشتن این متن هستم، حدوداً 8 ساعت و 33 دقیقه از قطعی سراسری اینترنت می‌گذرد و هیچ خبری از بیرون ندارم. تهران شهر بزرگی برای ما بی‌خبرهاست. فیلم‌های دیروز (یعنی شنبه 25 آبان) کم و بیش به دستم می‌رسید. آتش از یک سو، ماشین‌های خاموش از سوی دیگر، فریاد مردم از پایین و صدای ماشین آب‌پاش از بالا. آن طرف تزِ انقلاب می‌دهد و این‌طرف هم غب‌غب‌هایش را باد می‌دهد و باز دم از فتنه‌ای دیگر (که البته خودش هم می‌داند که نخ‌نما شده) می‌زند. و منِ 21 ساله که نمی‌دانم چه خواهد شد. و دقیقاً تلخی ماجرا اینجاست. شاید عامل خیس بودن چشمانم هم دوده‌ی خاکستر من و هم‌نسلانم باشد...

دانشجویی که داد می‌زند، از معیشت خود نالان است و به امید فردایی بهتر خود را به خطر می‌اندازد. زنی که از این که با روسری‌اش تو سری بخورد، بازنشسته‌ای از این که فردایی برای فرزندانش نمی‌بیند، کارگری از این که حقوق نگرفته و... و نقطه نظر مشترک همه‌ی آن‌ها این است که یک سیستم را (که مردمی نمی‌دانند) مقصر می‌دانند. کسی نمی‌گوید که چقدر مقصر است؛ دور، دورِ گرفتن زهر چشم است. آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست و نوبت ما نیز نخواهد رسید. من، شما و همه دنبال مقصر می‌گردیم. مقصر ماییم.

بیشتر که به فرهنگ و منشِ ما اجتماع (و نه جامعه‌ی) ایرانی که نگاه می‌کنم، می‌بینم که آن چیزی که امروزه «دیکتاتور»، «توتالیتر» و... خوانده می‌شود یک یا چند نفر در نظام حاکمیتی نیست، بلکه این «دیکتاتور» و «توتالیتر» خود ما هستیم. در درون هر کدام از ما‌ها یک نادرشاه افشار نهفته. ما دلمان را به توهمات گذشته و «کوه نور»هایی که دزدیده‌ایم و به اسم خودمان جا زده‌ایم خوش کرده‌ایم. ما خیلی راحت اجازه می‌دهیم توهماتمان ما را برانند و اگر حس کنیم حاکمی با توهمات ما نمی‌سازد، آن را عوض می‌کنیم. همان کاری که با کسی که خودش را «آریامهر» می‌نامید کردیم.

کسی که امروز شعار می‌دهد، همانند کسی‌ست که دیروز در سال 57 شعار می‌داده، باز هم نمی‌داند که چه می‌خواهد، فقط می‌داند که چه را نمی‌خواهد. و منی که نمی‌دانم این پست منتشر خواهد شد یا نه.

شاید یک ماه دیگر مانند همین یک هفته پیش، وزیرِ جوانِ [قطعِ] ارتباطات به ریش ما و هم‌نسلانمان با توییتی به شدت بی‌نمک بخندد. شاید شیادی دیگر در برابر دوربینی بر ما لبخندی بزند. شاید من و شما نباشیم. شاید آن‌هایی که علیه‌شان شعار می‌دهیم نباشند. ولی من یک چیز را خیلی خوب فهمیده‌ام:

آسیابِ عبرت‌گرفتن مردمان به نوبت نیست...

شاید هم همان بهتر که چشم‌هایمان را ببندیم...


از طرف یک دانشجو که 21 بار دور خورشید چرخیده و بر روی یک تکه سنگ که با خطوط توهمی به نام مرز تکه‌تکه شده، در منطقه‌ای که ایران نامیده می‌شود، بلاتکلیف است و در تلاش است که بفهمد چه گناهی کرده که در این شرایط گیر افتاده...

[شاید] بماند به یادگار برای نسل‌های فردا.

در ترجمه‌ی این متن از واژه‌ی «ناامنی روانی» برای لفظ "Insecurities" استفاده شده است.


کسی میان ما نیست که ناامنی روانی نداشته باشد، صرفاً بعضی‌ها بهتر از دیگران با این ناامنی‌ها کنار آمده‌اند. ما نگران این هستیم که دیگران چه دیدی نسبت به ما دارند، آیا به اندازه‌ی کافی زیبا و خوش‌لباس هستیم، آیا کاری را که نباید انجام بدهیم را انجام می‌دهیم، نگرانیم که مبادا شکست بخوریم و «به اندازه‌ی کافی» خوب نباشیم. و شبکه‌های اجتماعی با فرهنگ مبتنی بر لایک و ریتوییت و ریپلای که ما را به تایید دیگران محتاج می‌کنند و کاری می‌کنند تا صرفاً پُزِ غذا‌ها، سفرها و بدن‌هایمان را به یکدیگر بدهیم؛ اما شما همه‌ی این‌ها را می‌دانید...

پرسش اصلی اینجاست: چگونه بر این احساس ناامنی روانی غلبه کنیم؟ چگونه با خودمان به صلح برسیم و به آرامش و اعتماد به نفس دست پیدا کنیم؟

پاسخ این پرسش ساده نیست ولی به یک چیز برای شروع کردن نیاز دارد: تمایلی درونی برای رو در رو شدن با آن‌چه که نمی‌خواهیم با آن‌ها روبرو شویم. این یعنی جرعه‌ای شجاعت.

جُربزه‌اش را دارید؟ پس شروع کنیم...

چالش‌ها

چه چیزی جلوی راه ما را در برطرف کردن این ناامنی‌ها گرفته است؟ موانعی هستند که راه را بر ما می‌بندند و زخم‌های کهنه‌ای هستند که هیچ‌گاه التیام نیافته‌اند. بعضی از موانعی که در برابر ما ایستاده‌اند:

  • 1- نقد‌ها و نکوهش‌های گذشته: اگر پدر، مادر یا سایر بستگانمان در گذشته ما را در دوران رشد مورد نکوهش قرار داده باشند یا مورد زورگویی واقع شده باشیم، به احتمال قوی آن را در درونمان تثبیت کرده‌ایم. این نقدها و زورگویی‌ها خود نیز ریشه در ناامنی‌های گذشته‌ی خود افراد دارند؛ بدین معنا که کسی که زورگویی می‌کند، خود (به احتمال زیاد) زمانی مورد زورگویی قرار گرفته...
  • 2- تصویر منفی از خود: وقتی دیگران شروع به عیب‌جویی از شما می‌کنند، پس از سال‌ها نکوهش، شما خودتان شروع به انتقاد از خودتان می‌کنید و این نقد‌ها، با همراهی مقایسه‌ی دائمی خودتان با دیگران به شما تلقین می‌کنند که شما آن‌قدرها هم خوب نیستید و تصور خودتان از خودتان تیره و تار می‌شود. شما ممکن است (بنا به تعاریف مورد قبول در جامعه) زیبا و زرنگ باشید ولی اگر خودتان این قضیه را قبول نداشته باشید، حس خواهید کرد که زشت و خنگ هستید.
  • 3- نیاز به تایید دیگران: ما عاشق تایید شدن توسط اطرافیانمان هستیم! [با تایید دیگران] احساس زیبایی و ارزشمندی می‌کنیم. اما مشکل اینجاست که ما برای حفظ این تصویر [زیبا و ارزشمند] باز به تایید دیگران نیاز خواهیم داشت. و از همه بدتر از این که مورد تایید دیگران قرار نگیریم، می‌ترسیم، چرا که این تصویر ذهنی را به ویرانه تبدیل می‌کند. ما به مرور زمان در چرخه‌ی دائمی «دنبال تایید دیگران بودن» و «ترس از مورد تایید قرار نگرفتن»، گیر می‌کنیم.
  • 4- نبود اعتماد: ما در طول زمان یاد می‌گیریم تا نگذاریم دیگران ما را همراهی کنند، ما را بپذیرند و به آن‌ها اعتماد کنیم. ما این را در طول زمان با رد کردن دیگران یا ترک کردن دیگران یاد می‌گیریم.
  • 5- جریان‌های رسانه‌ای و شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی: ما خودمان را با سلبریتی‌ها و اشخاص جذاب (هات!) اینستاگرام و سایر رسانه‌ها، فیلم‌ها و سریال‌ها و مجلات مقایسه می‌کنیم. این تصاویر و کلیپ‌ها می‌خواهند چیزی را به ما بفروشند اما نه به کمک روش‌های سنتی، بلکه با «ناامن» کردن خودتان نسبت به خودتان و ایجاد احساس نیاز دروغین.
  • 6- کنار نیامدن با خودمان: در پایان، حاصل این می‌شود که ما خودمان از خودمان بدمان می‌آید. ما از این که چاق، پر از جوش و لک و... هستیم متنفریم. شگفت‌انگیز است، چرا افرادی هم که شما فکر می‌کنید زیبا و خوش‌اندام هستند هم چنین فکری می‌کنند. ما همچنین با چیز‌هایی از درونمان را هم کنار نمی‌آییم؛ چیزهایی که دائم به ما می‌گویند که بی‌تفاوت، بی‌نظم، ترسو و یا تنبل هستیم. ما با ناامنی‌های درونیمان کنار نمی‌آییم.

چالش‌های بسیاری در مواجهه با ناامنی‌ها وجود دارند و به همین علت است که به جرعه‌ای شجاعت نیاز داریم و کنار آمدن با آن‌ها کار ساده‌ای نیست. اما راهی وجود دارد...


مسیر کنار آمدن با ناامنی‌های درونی

اینجا سری نهفته است، موانع در واقع راه را به ما نشان می‌دهند. یا به عبارت بهتر، چالش‌ها همان مسیر مبارزه هستند. ما می‌توانیم این چالش‌ها را بپذیریم و با آن‌ها کنار بیاییم. به همین منظور، در آغاز ما باید آگاهی نسبت به ناامنی‌ها را در خودمان تقویت کنیم؛ این که کِی احساس ناامنی می‌کنیم و کی این احساس در ما تشدید می‌شود. ما می‌توانیم از این نشانه‌ها به عنوان نشانگرِ «ذهنْ آگاهی (mindfulness)» استفاده کنیم. به این شکل که موقعی که ترس یا بی‌اعتمادی به سراغ ما می‌آید، بگوییم که: «هی! اینجا یه چیز خوب هست که می‌تونی روش کار کنی!»

و مرز موفقیت ما هم همین است، این که بدانیم ناامنی‌های ما در واقع موقعیت‌هایی هستند برای انجام دادن کار مفید و توسعه‌ی توان‌مندی‌های شخصی. پس برای شروع، حواستان را جمع کنید و بفهمید که در چه مواقعی توسط ناامنی‌های روانی کنترل می‌شوید. سپس کارهای زیر را انجام دهید:

  • 1- گذشته را ببخشید: بدانید که ناامنی‌های شما توسط برخورد یک نفر یا نکوهش و سرکوفت یک بزرگ‌تر از شما شکل‌گرفته یا خیر و سپس آن‌ها را ببخشید. بدانید که رفتار آن‌ها از ناامنی‌های درونی آن‌ها نشأت گرفته و آن‌ها هم مثل شما قربانی هستند. آن‌ها کامل نیستند ولی هیچکس کامل نیست. آن‌ها اشتباه کرده‌اند و شما این قضیه را درک می‌کنید. و آن‌ها را می‌بخشید چرا که نگه‌داشتن این کینه‌ها و خشم‌ها کمکی به شما نخواهد کرد. پس قدم به قدم گذشته‌ی خود را رها کنید. گذشته‌ها گذشته...
  • 2- تمامِ خود را بپذیرید: خودتان را ارزیابی کنید. به بخش‌هایی از خودتان که دوستشان ندارید دقت کنید. به این بخش‌ها نگاه کنید و ببینید که آیا می‌توانید به آن‌ها عشق بورزید یا خیر. به آن‌ها به چشم یک دوست نگاه کنید. خودتان را بپذیرید، نقص‌های شما، شما را می‌سازند و آن‌ها هم مثل شما خارق‌العاده‌اند...
  • 3- خودتان را تایید کنید‌: اگر زمانی حس کردید که به تایید، توجه، لایک یا ری‌توییت دیگران نیاز دارید، دست نگه‌دارید و به جای آن خودتان خودتان را تایید کنید. قدرت تایید کردن را از دیگران گرفته و به خودتان اختصاص دهید. شما به تایید دیگران نیازی ندارید. این به معنی گوشه‌نشینی و انزوا و دوری از عشق و دوستی نیست، بلکه به این معناست که باید در ابتدا خودتان خودتان را دوست داشته باشید.خودتان را بپذیرید و به خودتان عشق بورزید.
  • 4- مقایسه‌ها را قبول نکنید: مقایسه‌ی خودتان با این که دیگران چه ظاهری دارند، چه کار می‌کنند و یا این که کجاها می‌روند و چه تفریحاتی دارند، به هیچ عنوان سودمند نیست و بلکه برعکس به شما آسیب می‌رساند. به جای مقایسه کردن، خودتان را به چشم «سیب» و آن‌ها را به عنوان «پرتقال» ببینید! با شادیِ آن‌ها شاد باشید و موفقیتشان را تبریک بگویید. مسیری که آن‌ها طی می‌کنند با مسیر شما تفاوت دارد، آن‌ها می‌توانند شاد و موفق باشند و شما هم می‌توانید، ولی در مسیر خودتان.
  • 5- به لحظه اعتماد کردن را تمرین کنید: حین همه‌ی این کار‌ها، به خودتان اعتماد داشته باشید و بدانید که حالتان خوب خواهد بود. یاد بگیرید تا به لحظه اعتماد کنید. این اعتماد به مرور زمان ایجاد خواهد شد، آن هم زمانی که خودتان به خودتان بگویید که «آره، الآن توی این لحظه حال من خوبه و خوب خواهد بود.» و خواهید دید که این اعتمادها نتیجه خواهند داد.

راه همین است. شما حال می‌دانید که چه چیزهایی شما را آزار می‌دهد و چگونه می‌توانید با آن‌ها مقابله کنید.

 


این متن ترجمه‌ی ضعیفی بود از مقاله‌ی «A Roadmap to Overcoming Insecurities» که در مرحله‌ی اول برای خودم نوشتم و سپس برای شما.

این اواخر پس از شنیدن آلبوم از عشق و شیاطین دیگر علی عظیمی و دیدن فیلم 500 Days of summer [و صد البته دو مورد عشقیِ آخرم که عاقبت چندان خوش‌آیندی نداشتند(!)] باعث ایجاد این سوال در من شد: «ما چرا و چگونه عاشق می‌شویم؟» آیا واقعاً چیزی به نام عشق وجود دارد؟ چرا بعضی عشق‌ها پایدارند و بعضی‌ها نه؟ آیا علم پاسخی برای این موضوع دارد؟

دانشمندان در فیلد‌های مختلف، از انسان‌شناسی گرفته تا عصب‌شناسی، برای دهه‌ها این سوال را مطرح کرده‌اند، عشق چیست؟ دانشمندان در سال‌های اخیر پاسخ‌هایی را برای این پرسش مطرح کرده‌اند و مثل هر مطلب علمیِ دیگر، هیچ قطعیتی در درستی این پاسخ‌ها نیست. (زیبایی علم به همین نیست؟) علم تلاش کرده تا پاسخ «عشق» را به کمک زیست‌شناسی و شیمی پاسخ دهد.

جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.
جایی که (تقریبا) عشق رخ داد.

«مشکلم بختِ بد و تلخی ایام نیست...»

به آخرین باری که فردی جذاب را دیدید فکر کنید. شما به احتمال قوی لکنت پیدا کرده‌اید، حرف‌های نامربوط زده‌اید، خیس عرق شده‌اید و (به احتمال خیلی قوی‌تر) قلبتان [از شدت استرس] از سینه‌تان بیرون زده است! (شاید دلیل این که پیشینیان ما منشاء احساس را قلب می‌دانستند همین بوده.) اما خواه ناخواه منشاء عشق (و سایر احساس‌هایی که داریم) در مغزمان است.

بر اساس کشفیات مجموعه‌ای از دانشمندان به رهبری دکتر هِلِن فیشر، عشق را می‌توان به سه زیردسته تقسیم کرد: شهوت (Lust)، جاذبه (Attraction) و دل‌بستگی (Attachment).

خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.
خلاصه‌ی چیز‌هایی که در پایین گفته شده.

شهوت

شهوت از علاقه‌ی ما برای رضایت جنسی ایجاد می‌شود و ریشه در فرگشت (تکامل) ما دارد، چرا که ما علاقه به تولید مثل داریم. هیپوتالاموسِ مغز نقش به سزایی در این مورد دارد، تحریک‌کردن اندام‌های تناسلی برای ترشح تستسترون (هورمون مردانه) و استروژن (هورمون زنانه)که میل جنسی را افزایش می‌دهند بر عهده‌ی این بخش از مغز است.

جاذبه

در این میان، جاذبه به صورتی مجزا مورد بررسی قرار می‌گیرد، چرا که ریشه در نظام پاداش و جزای مغز دارد و همین مورد دلیل هیجان‌انگیز بودن ماه‌های اول رابطه را تا حدودی توجیه می‌کند. دوپامین، که توسط هیپوتالاموس ترشح می‌گردد، مشهور‌ترین هورمون مربوط به عملکرد تشویقی مغز است. هنگامی که کارهایی را انجام می‌دهیم که از آن‌ها لذت می‌بریم، در واقع دوپامین ترشح می‌کنیم؛ از کشیدن سیگار برای یک معتاد بگیر تا گرفتن لایک برای پست‌هایتان در اینستاگرام و توییتر و صدالبته مواقعی که عاشقی می‌کنید! حین فرایند جاذبه مقادیر بسیاری دوپامین و (هورمونی مرتبط به نام) نوراپی‌نفرین ترشح می‌گردند و ما را گیج، پرانرژی، سرخوش و بی‌خواب می‌کنند.

و در پایان، آن‌گونه که از ظواهر پیداست جاذبه به کاهش ترشح سرتونین منجر می‌شود، هورمونی که بیشتر به نقشش در تنظیم حال و حوصله‌ی ما شهرت دارد. جالب است بدانید افرادی هم که OCD (اختلال وسواس فکری-عملی) دارند هم سطح سرتونین پایینی دارند و همین مورد، دانشمندان را به این فکر واداشته که شاید شور و اشتیاق شدید در ابتدای رابطه به همین هورمون ربط دارد.

دل‌بستگی

دل‌بستگی نقش به سزایی در روابط طولانی مدت (Long-term) دارد. در حالی که شهوت و جاذبه بیشتر در موقعی که برخوردهای عاشقانه داریم رخ می‌دهند، دل‌بستگی در ایجاد حس رفاقت، عشق میان مادر و فرزند (و صد البته پدر و فرزند)، خون‌گرمی و صمیمیت اجتماعی و موارد بسیار دیگر رخ می‌دهد و دو هورمون نقش به سزایی در ایجاد این حس‌ها دارند: اوکسی‌توسین و واسوپرسین.

اوکسی‌توسین که اغلب با نام «هورمونِ هم‌آغوشی (cuddle hormone)» شناخته می‌شود، همانند دوپامین در هیپوتالاموس مغز به مقادیر بسیار هنگام رابطه‌ی جنسی، شیردهی به فرزند و زایمان ترشح می‌شود. این سه مورد که ترکیب عجیب (و نه لزوماً لذت‌بخش!) را می‌سازند، یک فاکتور مشترکِ مهم دارند: وابستگی.

و این بود خلاصه‌ای از عاشقی؛ هورمون ترشح می‌کنیم.


این مطلب خلاصه‌ای از مقاله‌ی «Love, Actually: The science behind lust, attraction, and companionship» تهیه شده توسط دانشگاه هاروارد بود. برای اطلاع از جزئیات بیشتر می‌توانید مقاله‌ی اصلی را بخوانید.

آیا نوشتن کافی‌ست؟

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۴۵ ق.ظ

تلنگری بر اوضاع وب و محتوای فارسی و توصیه‌هایی برای بهتر کردن آن [از طرف یک millennial]

واقعیتش برای منِ بیست و اندی ساله، وبلاگ‌نویسی «تغییری بزرگ» در زندگی روزمره‌ام نبود. در زمانی که من این مسیر را آغاز کردم (یعنی حول و هوش 14 15 سالگی‌ام) وبلاگ چیزی لوس و غیر جدی بود که «بچه‌ باحال‌ها» که می‌خواستند پزِ «طراحِ سایت بودن» یا «وب‌مستر بودن» بدهند، می‌ساختند. یک نگاه کوتاه به آخرین وبلاگ‌های بروز شده در بلاگ‌فا یا میهن‌بلاگ برای دانستن محتوای آخرین آهنگ‌های عاشقانه (که از قضا به قول خارجی‌ها خیلی هم cheesy بودند) و آخرین پیامک‌های عاشقانه برای آن‌هایی که می‌خواستند ادای شکست عشقی را در بیاورند، کافی بود. با آن اسکریپت‌های جاوااسکریپتی مزخرف که لذت وبلاگ‌گردی را به صفر مطلق می‌رساند. اما با گذر زمان و ورود ما به دهه‌ی نود، به ناگهان دیدیم که وبلاگ‌نویسی صرفا کپی‌کردن استاتوس‌های فیس‌بوکی و گذاشتن meme (که البته ما آن موقع‌ به آن‌ها می‌گفتیم ترول) نبود. وبلاگ ناگهان نشان‌دهنده‌ی هویت و طرز فکر نویسنده‌اش بود. وبلاگ‌نویسی دیگر چیزی لوس و cheesy نبود، بلکه نویسنده در پس ذهنش به دنبال چیزی بزرگ‌تر بود. چیزی مثل یاد‌دادن، یادگرفتن، بحث‌کردن و اندیشه. پس از کنکور و ورود من به دانشگاه، طرز فکر من نسبت به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تغییر کرد و شدم چیزی که الآن می‌بینید. پس از آن نه تنها در وبلاگ، که در نشریات و جاهای مختلف هم شروع به نوشتن کردم.

متنی که در ادامه می‌خوانید تلاشیست برای پاسخ‌دادن به یک سوال، «آیا نوشتن کافی‌ست؟»

پیشاپیش بابت کلی‌گویی‌های پیش آمده عذرخواهی می‌کنم. ذهن من هنگام نوشتن این پست ایرانیان را با جامعه‌ی غربی مقایسه می‌کرد و درست یا غلط، قیاس بین میانگینِ ما و میانگینِ آن‌ها صورت گرفته.

نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)
نمونه‌ی یک پست وبلاگی در سال 92. لطفا به سطحی بودن دیدگاه‌ها و تعداد نظرات دقت کنید! (این پست درست در دوره‌ی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نوشته شده بود که همه در فاز «وای ما چقد خوشبختیم الآن!» قرار داشتیم.)

 

تاثیرگذاری وبلاگ‌ها

برای چه می‌نویسیم؟

«...اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...» (متنی که در بخش معرفی وبلاگم گذاشته‌ام.)

همه‌ی ما در ناخودآگاهمان می‌دانیم که دلیل نوشتنِ ما، پیدا کردن انسان‌های جدید، کمک کردن به آن‌ها یا کمک گرفتن از آن‌هاست. یا این که صرفا به دنبال این هستیم که کسی مخاطبمان باشد تا احساس تنهایی نکنیم. آیا هدف بزرگ‌تری پشت این قضیه نهفته شده؟ چرا ما وبلاگ‌نویس مستمر کم داریم؟

ضعف محتوایی وبِ‌ فارسی

با وجود افزایش دسترسی فارسی زبانان به اینترنت و اتصال افراد با تخصص‌های مختلف به آن، ما به لحاظ محتوایی در «فقرِ شدید» به سر می‌بریم. اما از طرف دیگر شاهدیم که وب انگلیسی روز به روز غنی‌تر و پربارتر می‌شود ولی برای ما آب از آب تکان نمی‌خورد. چه شد که غنای محتوای ما از محتوای سایت‌های تفریحی و مذهبی فراتر نرفت؟ چرا هر دانشجو یا تکنسین ایرانی برای پیدا‌کردن جواب‌هایش به ساده‌ترین سوالات ممکن باید از محتوای انگلیسی استفاده کند؟ چرا شرکت‌ها و استارتاپ‌های ایرانی و فارسی زبان، بازاریابی محتوایی نمی‌کنند؟ چرا بخش‌ عمده‌ای از محتوای وب فارسی «اخبار» است و نه تحلیل و بررسی و نقد؟

آیا ما به عنوان نویسنده، مخاطب هم هستیم؟

آیا من و شما (بله، خودم هم طرف حساب این بخش از نوشته هستم!) به همان اندازه‌ای که می‌نویسیم، می‌خوانیم؟ آیا موقع نوشتن، خودمان مخاطبِ نوشته‌هایمان هستیم؟! آیا ما مطالعه‌ی کافی داریم؟

این مجموعه سوالات و سوالات دیگر، نشان‌گر یک چیز است، آن هم این واقعیت است که نوشتنِ ما هرگز کافی نبوده و نخواهد بود. البته مادامی که ریشه‌ی مشکلات را نشناخته باشیم. ادامه‌ی این متن نظرات شخصی و توصیه‌های من برای التیام این دردِ محتوای فارسی‌ست.

تلاشی برای بررسی ریشه‌ی مشکلات

ترس و تنفر ما از زنگ انشاء و مدرسه

بدون شک مشکل فعلی ما از جایی آغاز شد که ننوشتیم و نوشتن متنفر شدیم. هیچ‌کداممان موقعی که مجبورمان می‌کردند تا بنویسیم و نوشته‌هایمان را جلوی سی نفر غریبه‌ی آشنای دیگر بخوانیم، حس خوبی نداشتیم. به هیچ‌کداممان اهمیت این نوشتن‌ها را نگفتند و ما ماندیم و تنفری که ریشه دوانده. مرد سی ساله‌ای که امروز از خواندن متن بلند‌تر از 5 سطر اجتناب می‌کند، همان نوجوان چهارده‌ساله ایست که به زور کتک مجبورش کردیم بنویسد که می‌خواهد در آینده چه‌کاره شود. آیا می‌توان از چنین فردی انتظار نوشتن و اشتراک‌گذاری تجربیاتش را داشت؟ حال سختی تغییر دادن این مرد را شما تصور کنید. راه‌حل چنین معضلی به نوش‌داروی بعد مرگ سهراب می‌ماند. معضلاتی از چنین دست را شما می‌توانید در پایین بودن آمار مطالعه، خالی بودن سالن‌های تئاتر و از طرف دیگر بالابودن رسانه‌ها و جریانات زرد نیز پی بگیرید!

بسته بودن فعالیت‌ها

همه‌ی ما هنگام شروع به نوشتن، انتظار داریم که دیگران پست‌های ما را شخم بزنند و هر پستمان بالای 100 کامنت و لایک بگیرد و التماسمان را کنند تا بیشتر بنویسیم. اما واقعیت تلخ این‌جاست که با توجه به مشکلات زیرساختی فرهنگی و بالابودن بیش‌ از حد اندازه‌ی آمار مطالعه‌ی ایرانیان (!)، چنین چیزی ممکن نیست. فراموش نکنید که شما در وهله‌ی اول باید مخاطب باشید، نه نویسنده! شما اگر می‌خواهید لایک یا کامنت بگیرید، باید لایک کنید و کامنت بدهید!

دُگم بودن و عدم ارتباط موثر

در قرن بیست‌ و یک، بی‌سواد یعنی کسی که نمی‌تواند دانسته‌های جدید را یاد بگیرد. ما بنا به دلایل مختلف علاقه‌ای به شنیدن نظرات دیگران نداریم. از طرف دیگر مواقعی هم که با هم به چالش برمی‌خوریم، حرف زدنمان را بلد نیستیم و به فحاشی روی می‌آوریم. آرایشگر، تعمیرکار ماشین و برنامه‌نویسی را تصور کنید که دانسته‌های خود را منتشر می‌کنند و دانسته‌های دیگر هم‌صنفانشان را می‌خوانند. چرا تصور چنین چیزی برای دو مورد اول (یعنی آرایشگر و تعمیرکار ماشین) خیلی سخت‌تر از تصور همان چیز برای یک برنامه‌نویس است؟

نداشتن دورنمای ذهنی و گم شدن

ولی با این حال،‌ هستند کسانی که شروع به نوشتن می‌کنند ولی پس از گذشت یک ماه، شش ماه یا حتی یک سال، به یک باره نوشتن را رها می‌کنند. اتفاقی که شاید برای شما هم افتاده باشد. حس می‌کنم دلیل این قضیه از دست دادن دورنمای ذهنی باشد؛ بگذارید با یک مثال به این قضیه بپردازیم.

شما وقتی می‌خواهید شروع به نوشتن کنید،‌ به احتمال خیلی قوی هیچ تصوری از این که چرا می‌خواهید بنویسید ندارید. یا این که هدفتان را فراموش می‌کنید و پس از مدتی به خودتان می‌آیید و می‌پرسید که «من چرا می‌نویسم؟!» و در آن موقعیت پیدا کردن پاسخی منطقی برای این پرسش خیلی سخت و مبهم به نظر می‌رسد، پس شما نوشتن را رها می‌کنید. آمار پایین و نگرفتن بازخورد این فرایند را تسریع می‌کند.

چند توصیه برای بهتر شدن

در کل در پسِ این بند‌ها (ی گاها گنگ)، این توصیه‌ها را (در وهله‌ی اول برای خودم و بعد برای شما) دارم:

  • سعی کنیم قبل از شروع به نوشتن، انتظارات خودمان را (از خودمان) مشخص کنیم. بدانیم که هدفمان از نوشتن چیست؟ صرفا می‌خواهیم خودی نشان دهیم و پز بدهیم که «من هم آره!» یا این که می‌خواهیم تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم و با گرفتنِ بازخورد، خودمان را پله پله بهتر کنیم؟ آیا جامعه‌ی هدف مشخصی داریم؟ آیا نوشتن چیزی به ارزش‌های ما اضافه می‌کند؟
  • چگونه می‌توانیم مخاطب را به سمت نوشته‌های خود جذب کنیم؟ آیا محتوای ما مشکلی را از جامعه‌ی هدفش برطرف می‌کند؟ مخاطب احتمالی ما چرا باید پستِ ما را تا انتها بخواند؟ آیا از عکس‌ و سایر فرم‌های جذاب محتوا استفاده می‌کنیم؟
  • ارتباط برقرار کردن با سایر نویسندگان و وبلاگ‌نویسان و حمایت از کار‌های درجه یک سایرین. خوش‌بختانه سرویس‌های نوشتاری امروزی (از جمله ویرگول) در این زمینه‌ قدرتمند‌ند و فرایند ارتباط و شبکه‌سازی را تسریع می‌کنند. فراموش نکنید که برای مخاطب گرفتن، باید مخاطب آثار دیگران باشید. نظر بدهید و بازخورد بگیرید.
  • آداب سخن گفتن را یاد بگیرید. در رابطه با مفهوم «مغالطه» و راه‌های بحث منطقی هم تحقیق کنید.
  • فرم نوشتن استاندارد را یاد بگیرید. کی‌بورد استاندارد فارسی را فعال کنید و اهمیت «ه کسره» و «نیم‌فاصله» را فراموش نکنید. بهترین تمرین برای بهتر شدن در نوشتن، نوشتن است.
  • آداب معاشرت محترمانه و آداب سخن را فراموش نکنید. در رابطه با طریقه‌ی ارتباطات موثر نیز مطالعه داشته باشید.
  • (به قول خارجی‌ها last but not least) مطالعه داشته باشید. حتی یک ثانیه مطالعه‌ی شما گامی‌ست بزرگ در مسیر اصلاحات فرهنگی ایران. به دانسته‌های فعلی خود شک کنیم و فرض را بر این بگذاریم که «ما اشتباه می‌کنیم» و دائم در حال بهبود خودمان باشیم.
  • فراموش نکنیم که نوشته‌های ما، باید دیگران را نیز به سمت نوشتن سوق دهد. ما روز‌های خوب فردا را به نسل‌های آینده بدهکاریم.

به امید روزهای خوب برای محتوای فارسی در شبکه‌ی وب.

  • ۲ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۴۵

گلاب به رویتان، از بس که گذر دقیقه‌ها، ساعت‌ها و روزها کسل کننده و مبهم شده‌اند که فکر آدمی عین شیطونک‌های دوران خودش کودکی از اینور به آنور می‌روند. هر ثانیه فکری جدید،‌ دغدغه‌ای جدید، استرسی جدید و تکرار مکررات و تکرار و تکرار و تکرار. کتاب پشت کتاب، مقاله پشت مقاله و انگار نه انگار؛ کناف ابهام این روزهایمان پیچیده‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند و برایمان چاره‌ای نگذاشته‌اند که «چه «شکری» بخوریم؟». پس در این متن می‌خواهم به زبان ساده کمی «شکر‌خواری» بکنم و نظرات شما عزیزان را در باره‌ی افکارم بدانم. پس قبل خواندن این مطالب، عنایت داشته باشید که همه‌ی این نوشته صرفا نظرات شخصی بنده بوده و با کلی فکر و مطالعه و تحقیق و مشورت به این‌ها رسیدم و دوست دارم نظرات شما را نیز بدانم.

استارتاپ تعریف مشخصی ندارد، در حالت کلی به هر کسب و کاری که قطعیتی در موفقیتش وجود ندارد، استارتاپ گفته می‌شود. استارتاپ تنها محدود به حوزه‌ی فناوری اطلاعات نیست و می‌تواند نمود‌های دیگر نیز داشته باشد. تنها چیزی که تمامی استارتاپ‌ها در آن مشترک هستند، این است که به احتمال 99٪ شکست خواهند خورد. اما در رابطه با ایران چه؟ آیا این آمار برای ایران نیز صادق‌اند؟

من تجربه‌ی چندانی در حیات استارتاپی ایران ندارم و هیچ‌گاه نتوانستم ایده‌های خود را تجاری کنم. در طول این مسیر، دوستان و تیم‌های بسیاری را نیز دیدم که چنین سودایی در سر داشتند و آن‌ها هم راه به جایی نبردند. حتماً خود شما هم تا کنون کلی کتاب در رابطه با موفقیت و برنامه‌ریزی و بیزنس‌پلن و بوم مدل کسب و کار و... از برایان تریسی، دارن هاردی و ... خوانده‌اید و سعی کرده‌اید دانسته‌هایتان را در زیست‌بوم فناوری ایران پیاده‌سازی کنید؛ اما نتوانسته‌اید. چیزی هست که جلوی شما را گرفته و نمی‌گذارد.

به نظر من برای موفقیت هر استارتاپ یا کسب‌ و کار در ایران، باید چهار پیش‌شرط رعایت شده‌باشد. سه تای اول نیاز چندانی به توضیح ندارند ولی مورد چهارم ... بگذارید به وقتش راجع‌به آن توضیح می‌دهم...

1) ایده

برخلاف گفته‌های رایج در ادبیات توییتری ما، ایده چندان هم چیز بی‌ارزشی نیست. ایده‌ی خوب چیزیست که شما را از رقبای بالقوه و بالفعلتان متمایز می‌کند. اما آیا ایده همه چیز است؟ واضح است که خیر. کیک‌استارتر و سایت‌های مشابهش پر‌اند از ایده‌های فوق‌العاده‌ای که شکست می‌خورند و ایده‌های نسبتاً ضعیفی که سرمایه جذب می‌کنند. این که ایده چند درصد در موفقیت یک استارتاپ نقش دارد چیزی نیست که بتوان با اما و اگر و آمار و احتمال اندازه‌اش گرفت ولی چیزی که مشخص است این است که اهمیتش به آن اندازه‌ای که فکر می‌کنیم زیاد نیست...

2) یک تیم خوب

تیم خوب به معنای تیم با تعداد نفرات زیاد نیست، بلکه تیمی‌ست که در آن وظایف به خوبی تفکیک شده‌اند و در آن تیم، اعضا می‌توانند با یکدیگر «ارتباط برقرار کنند.» تیم مثل خانواده نیست، شما نمی‌توانید پدرتان را اخراج کنید! در تیم (علاوه بر روابط حسنه‌ی اعضا) باید جدیت نیز حاکم باشد. (و دقیقاً همین جاست که من فلسفه‌ی حضور Play Station در شرکت‌های نوپا را درک نمی‌کنم.) هر عضو یک تیم استارتاپی قبول کرده‌است که کار‌هایی که باید انجام دهد محدود به وظایفش نیست و باید فراتر از محدوده‌ی مشخص‌ شده‌اش گام بردارد؛ چرا که در این صورت هیچ تفاوتی بین یک استارتاپ و یک شرکت دولتی نیست! استارتاپ (همانطور که در تعریفش اشاره شد) قطعیتی در موفقیتش وجود ندارد، پس باید بازدهش بالاتر از یک شرکت دولتی باشد.

تیم مهم‌ترین فاکتوریست که شتاب‌دهنده‌ها و سرمایه‌گذاران خطرپذیر (VC) به آن اهمیت می‌دهند. ولی آیا یک تیم خوب و ایده‌ی خوب برای موفقیت کافیست؟

3) امکانات و زیرساخت

امکانات و زیرساخت خلاصه‌ایست از سرمایه‌ی اولیه، امکانات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری و... شما هیچ‌گاه از نقطه‌ی صفر کسب‌و‌کار خودتان را آغاز نمی‌کنید؛ شما (چه مدیر تیم باشید و چه صرفاً عضو تیم) قبول کرده‌اید که قرار است از «دارایی‌های» خودتان مصرف کنید، چه مالی،‌ چه روانی و... (دانسته‌های شما نیز نوعی دارایی هستند.) اما نکته‌ای هست که باید بدانید، شما با دارایی صفر نمی‌توانید شروع کنید. جایی خوانده بودم که رئیس ابرآروان گفته که قبل از رسیدن به موفقیت و جذب سرمایه به مدت سه ماه نان خشک می‌خوردند و کد می‌زدند.

4) ... [چیزی که نام مشخصی ندارد... البته تا حالا...]

مورد چهارم اسم مشخصی ندارد، ولی لبّ کلامش این است که قبول کنید که در یک کشور دموکراتیک زندگی نمی‌کنید. بگذارید با یک مثال پیش برویم؛ موقعی که اسنپ و تپ‌سی وارد بازار شدند، نگرانی‌ای که وجود داشت، رسیدگی و نظارت بر رانندگان بود. رانندگان تاکسی‌های شهری از صافی تست‌های مختلفی هم‌چون سلامت جسمی و روانی و... عبور می‌کنند ولی رانندگان اسنپ و تپ‌سی چنین صافی‌هایی ندارند هیچ، شما در خیابان‌های اطراف شهرتان جوانانی را می‌بینید که یک تکه مقوا در دست گرفته‌اند که رویش نوشته «ثبت‌نام راننده اسنپ». هنوز هم که هنوز است، از رانندگان این سرویس‌دهندگان هیچ آزمونی گرفته نمی‌شود. چنین چیزی چطور ممکن است؟

چندی پیش در هفته نامه‌ی شنبه (که در رابطه با استارتاپ‌ها است.) خواندم که با مدیر عامل تپ‌سی در این رابطه صحبت می‌کرد. فرد مذکور عین جمله را گفت: «رانندگان اسنپ، تپ‌سی و سرویس‌های مشابه واقعاً راننده تاکسی نیستند، بلکه صرفاً راننده‌هایی هستند که مسافران را از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر جابجا می‌کنند.» ...

گویی که تاکسی خطی‌های خط ولیعصر، ونک علاوه بر جابجاکردن مسافران از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر، اختلالات پوزیرترونی هسته‌ی اتم را می‌کاوند! بحثی که وجود دارد این است که نمایندگان مجلس نیز با این حرف قانع شده‌اند! شما چه فکری می‌کنید؟

چیزی که عیان است، این است که این میان یک اتفاقاتی خارج از عرف آن‌چه که در سه مورد اول ذکر شد رخ داده‌است. آن اتفاق چیست؟ آن اتفاق این است که شما در یک کشور دموکراتیک با شفافیت و قوای سه‌گانه‌ی تفکیک شده زندگی نمی‌کنید.

چندی پیش سایت Anetwork (که از اولین استارتاپ‌های موفق حوزه‌ی تبلیغات در ایران است) فیلتر شد. هنگامی که وبسایتی فیلتر می‌شود، پروسه‌ی رسیدگی به شکایت آن وبسایت زمانی بین 90 روز تا 6 ماه یا شاید هم بیشتر طول می‌کشد، اما اتفاقی که افتاد این است که Anetwork پس از تنها 3 روز رفع فیلتر شد. چنین چیزی چطور ممکن است؟

فرض کنید شمایی که استارتاپ زده‌اید، سایتتان فیلتر شد؛ چه خاکی بر سرتان خواهید ریخت؟ آیا با مقام‌ها و مسئولان بالادستی ارتباط و یا حتی لابی دارید؟ ببینید شمایی که در ایران به فعالیت استارتاپی می‌پردازید، باید قبول کنید که دائم از طرف دولت و بازیچه‌هایش تحت فشار خواهید بود و تنها خبرهای خوبی که خواهید شنید، اخبار مربوط به موفقیت همان استارتاپ‌هایی‌ست که با نفوذ دولتی و رانت و یا جذب سرمایه از ارگان‌های نظامیِ خصوصی‌ساز (!) رشد می‌کنند؛ تا شاید شما هم امیدی برای موفقیت داشته باشید ولی ذهی خیال باطل...

من و شما شاید نتوانیم معضل دموکراسی را در ایران حل کنیم، ولی حداقل می‌توانیم گامی کوچک در این راستا برداریم. بیایید با درک صورت مسئله شروع کنیم، شما برای مورد چهارم چه نامی انتخاب می‌کنید؟!

  • ۱ نظر
  • ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۳۷

راهنمای جامع خودکشی نکردن

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یکی از مطالب جنجالی وبلاگم که در 18 سالگی نوشتم، مطلبی بود تحت عنوان «چی شد خودکشی نکردم.» . نکته‌ای که متوجه می‌شوید آن است که هیچ استدلال منطقی‌ای پشت خودکشی نکردن نبود و برعکس، زندگی کردن احمقانه به نظر می‌رسید! و در نهایت من می‌ماندم و افرادی که در بخش نظرات، ایمیل، تلگرام و... با من در تماس بودند و راجب خودکشی کردن با من صحبت می‌کردند. همین جرقه‌ای شد برای نوشتن این مطلب.

4 سال از خودکشی نکردن من گذشته، درست چهار سال. در این چهارسال چیزهای بسیاری را دیدم، کتاب‌ها و مقالات بسیاری خواندم و آنچه که می‌خوانید (علی‌رغم طولانی بودن) خلاصه‌ای از این‌هاست. چیزی هم که خیلی دوست دارم بدانید، این است که سعی شده در این مطلب از خرافات و مزخرفات (مثل قانون جذب و...) دور باشیم و بر اساس منطق جلو برویم.


علت‌العلل و «معنا»در زندگی

«که چی بشه؟... تهش می‌ریم زیر یه وجب خاک..»
این افریت لعنتی، این افیون ویرانگر، علت. چرا هستیم؟ کجا می‌رویم؟ اصلاً آیا هستیم؟ آیا منشاء ما خالقی آگاه است؟ آیا همه‌ی ما حاصل یک شبیه‌سازی کامپیوتری برای موجوداتی در ابعاد بالاتریم؟ علت‌العلل چیست؟!
من زیاد دنبال پاسخ این سوال رفتم، فلاسفه‌ و دانشمندان بسیاری هم رفتند ولی راه به جایی نبردند. بعید بدانم شما هم راه به جایی ببرید. ما چگونگی به وجود آمدنمان را می‌دانیم ولی چراییِ آن را خیر. ،(توجه داشته باشید که علم به «چگونه» پاسخ می‌دهد نه «چرا») چیز مسخره‌ای به نظر می‌رسد؛ این که منشاء چیز‌ها هنوز هم برای ما مبهم است، این که هنوز هم در تکاپوی رسیدن به این پاسخیم و احتمالاً هم هیچگاه به پاسخ این سوال دست نمی‌یابیم. راستش را بخواهید من دیگر به دنبال پاسخ این سوال نیستم و برای من مهم نیست. عوضش سعی کردم از منظر دیگری به ماجرا نگاه کنم. سعی کردم به جای آن‌که دنبال علت‌العلل باشم، سراغ معنا بروم.
ویکتور فرانکل، روان‌شناس و عصب‌شناس اتریشی، از قربانیان فاجعه‌ی هولوکاست بود و بخش‌هایی از جنگ‌ جهانی دوم را در اردوگاه‌های کار اجباری سپری کرد. او بعدها پس از آزادی در کتابی تحت عنوان انسان در جست‌و‌جوی معنا گفت که در آن‌روزها افرادی که به لحاظ جسمی ضعیف یا بیمار بودند نمی‌مُردند، بلکه آن‌هایی می‌مردند که معنایی برای زندگی کردن نداشتند. آیا شما در زندگیتان معنایی دارید؟ بگذارید با نقل‌قولی از کتاب منظور خودم را بهتر منتقل کنم.
در نهایت، انسان نباید بپرسد که معنای زندگی چیست، بلکه باید متوجه شود که این «او» است که این پرسش برایش مطرح می‌شود. به عبارت بهتر، هر انسانی توسط زندگی مورد پرسش واقع می‌شود؛ و تنها راه پاسخ‌ دادن به زندگی، پاسخ دادن به زندگی خودش است؛ برای زندگی‌ای که می‌تواند در قبال آن مسئولیت پذیر باشد.
سعی کنید برای زندگی خودتان معنا داشته باشید؛ معنا زندگی شما را شکل می‌دهد. تفاوت معنا با علت‌العلل این است که شما در انتخاب آن آزادید. این معنا برای عده‌ای پول، برای عده‌ای کار کردن در خیریه، برای عده‌ای قدرت و ... است. سعی کنید معنا داشته باشید. برای درک بهتر این مسئله هم کتاب انسان در جست‌و‌جوی معنا را بخوانید.
توجه داشته باشید که معنا، هدف نیست؛ بلکه چارچوبی است که شما در آن به سمت اهدافتان حرکت می‌کنید. شما شاید جواب خیلی از پرسش‌ها را ندانید، ولی در قبال داشتن معنا در زندگیتان مسئولید. پس از مرگتان، این معنای زندگی شماست که می‌ماند.

خوب، بد، تفکر زائد

یک سوال، آیا زندگی زیباست؟ چپ چپ نگاه نکنید، سوال کاملاً جدی‌ست. آیا زندگی زیباست؟ یا زشت است؟ بگذارید پرسش دیگری را مطرح کنم؛ آیا زندگی خوب است؟ آیا شما در زندگیتان روز‌های خوب و بد دارید؟ اگر پاسخ مثبت است چه روز‌هایی خوب و چه روز‌هایی بدند؟ آیا شما خودتان را زیبا می‌پندارید؟ یا این که حس می‌کنید زشتید؟ آیا شما قوی هستید یا ضعیف؟ شما در ذهنتان از خودتان چه تصوراتی دارید؟
اگر شما برای هرکدام از سوال‌های بالا پاسخ دارید، در هر حالت پاسختان اشتباه است! خوب، بد، زشت، زیبا، عادلانه، ناعادلانه، قوی، ضعیف، بالا، پایین و کلی صفت دیگر، همه مفاهیمی هستند که در تنها در ذهن ما وجود دارند و وجود خارجی ندارند! (راه تشخیص چیز‌هایی ذهنی از چیزهای حقیقی خیلی ساده است، ما برای بسیاری از مفاهیم ذهنی، مخالف داریم. مثل مواردی که در بالا آورده شدند.)
و بدتر از همه‌ی این‌ها هم این است که ما از این مفاهیم ناقص برای خودمان هویت می‌سازیم! هویت فکری! در طول زمان این هویت در ما تثبیت می‌شود و ما تبدیل می‌شویم به موجودی که این‌ها را پذیرفته، بی آن که دلیل منطقی برای این قضیه داشته باشد. آن‌چه که در این سه بند آورده شده خلاصه‌ای بود از کتاب تفکر زائد نوشته‌ی محمدجعفر مصفّا. بگذارید با یک مثال توضیح بهتر متوجه شویم.
دو سناریوی جداگانه را در ذهنتان در نظر بگیرید. در هر دوی این سناریوها یک پسر وجود دارد که با عروسکِ دخترانه‌ی باربی بازی می‌کند. در یکی از این سناریوها والدین آن پسر بچه با او کاری ندارند ولی در سناریوی دوم والدین آن کودک به او سرکوفت می‌زنند و القاب ضعیف و نازنازی را به او نسبت می‌دهند. پسری که در سناریوی اول دیدیم شاید خروجی خاصی نداشته باشد ولی پسرِ سناریوی دوم تبدیل خواهد شد به فردی که اعتماد به نفس ندارد و در جمع‌های دوستانه‌اش احساس امنیت نخواهد داشت. او همواره احساس عجیب بودن خواهد کرد و مقصر این قضیه پدر و مادر و اطرافیان آن پسر هستند.
متوجه نکته‌ی ماجرا شدید؟ خیلی از القاب و صفاتی که ما برای دیگران و خودمان متصور می‌شویم وجود خارجی ندارند، بلکه توهماتی هستند در ذهن ما. ما آموخته‌ایم که از این القاب و صفات کذایی برای خودمان هویت بسازیم. هیچکس زشت نیست چون زیبایی مفهوم فیزیکی ندارد. هیچکس ضعیف نیست چون قوی بودن معنای عینی و فیزیکی ندارد. همه چیز نسبی‌ست. این‌ها شما نیستید، بلکه چیزهایی هستند که محیط اطراف شما به شما تلقین کرده. به عبارت بهتر شما می‌توانید خلافِ آن‌چیزهایی باشید که دیگران به شما نسبت می‌دهند؛ تنها کافیست که هویت فکری خودتان را بشکنید. کتاب تفکر زائد کمک‌ْحال شما در این مسیر خواهد بود.

سروتونین، اوکتوپامین و حسِ تلخِ لوزِر بودن

حتما تا حالا با افرادی که بمب اعتماد به نفس هستند مواجه شده‌اید. افرادی که وقتی وارد اتاق می‌شوند، همراهشان حسی از قدرت وارد اتاق می‌شود. هنگامی که حرف می‌زنند، زمین به لرزه در می‌آید و شما هم در طرف مقابل آن‌ها؛ حسِ تلخِ لوزِر (Looser) بودن. شما به این قضیه عادت می‌کنید. این حس تلخ در شما تثبیت می‌شود؛ «شما یک لوزر هستید.»
خب، این واقعیت ندارد و شما یک لوزر نیستید. همه‌ی این حس‌ها منشائی هورمونی در بدنتان دارند؛ درست چیزی شبیه عشق. آن‌طور که جردن پیترسن در فصل اول کتاب 12 قانون برای زندگی: پادزهری برای بی‌نظمی می‌گوید، دو هورمون سروتونین و اوکتوپامین مسئول این قضیه هستند. شما هنگامی که احساس لوزر بودن می‌کنید، میزان ترشح سروتونین کاهش یافته و میزان ترشح اوکتوپامین افزایش می‌یابد. و بالعکس، هنگامی که احساس وجود اعتماد به نفس شما را فرا می‌گیرد، سروتونین ترشح می‌کنید و میزان ترشح اوکتوپامین به کمترین مقدار خودش می‌رسد.
خبر خوب این است که شما می‌توانید سیستمِ کنترلِ ذهنتان را گول بزنید. ناخودآگاه شما تصور روشنی از لوزر بودن یا نبودن دارد. کافیست به مرور زمان رفتار‌های افرادی که اعتماد به نفس دارند را در خودتان تثبیت کنید. قانون اول کتابی که معرفی شد عبارت است از «صاف بایستید و شانه‌هایتان را به سمت عقب نگهدارید.» راه‌های مختلفی برای افزایش اعتماد به نفس وجود دارد و همه‌ی آن‌ها بر همین اساس استوارند، تلقین کردن.

«اهلی شدن» یا تأثیر نبود ما بر دیگران

«شازده کوچولو گفت: نه، من پیِ دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..." - علاقه ایجاد کردن؟ روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است... »
شازده کوچولو - آنتوان دو سنت-اگزوپری - ترجمه‌ی احمد شاملو
زندگی ما سرشار است از افرادی که آن‌ها را اهلی کرده‌ایم و یا آن‌ها ما را اهلی کرده‌اند. و مهم نیست ما که باشیم،‌ هستند افرادی علاقه‌ی آن‌ها در دلِ ما نهفته است. چیزی که مهم است، آن است که ما در برابر افرادی که آن‌ها را اهلی می‌کنیم مسئولیم. شمایی که تصمیم به خودکشی گرفته‌اید در برابر تمام افرادی که محبتتان در دلشان نهفته شده مسئولید؛ در برابر تمامشان. شاید طبیعت بی‌رحم باشد، ولی شما نباشید چون شما شبیه بقیه‌ی حیوانات و موجودات نیستید. ساختار نظامِ آگاهی ما، ما را از سایر موجودات متمایز می‌کند.


کلام آخر

آن‌چه که گفته‌شد، خلاصه‌ای بود از چیزهایی که من را قانع کرده که زنده بمانم. زندگی هنوز هم سرشار است از پرسش‌هایی که حتی یک قدم هم به دانستن پاسخشان نزدیک نشده‌ام؛ و همین برای من انگیزه‌ایست برای ادامه دادن، برای بودن، برای حس کردن و برای تلاش. تلاش این متن این نبود که به شما بگوید زندگی زیباست، (چرا که خوب، بد، زشت، زیبا و... صرفاً توهماتی هستند در ذهنِ صفرویکیِ ما) بلکه می‌خواست بگوید که این شمایید که در نهایت زیبایی‌های زندگی را کشف می‌کنید. نسخه‌ای برای شما پیچیده نشده، این شما هستید که انتخاب می‌کنید.
چهار سال گذشت، درست مثل برق و باد. و من هنوز هم سر حرفی که زده‌ام هستم...

«زنده باد اشتباه خوبِ من.»



  • ۰ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۰۰