بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

بهراد خادم حقیقیان هستم. اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "کمی دربارهٔ من".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه‌ٔ پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

رادیو می و آغاز مسیری جدید

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۱ ب.ظ

سلام! خیلی وقت بود که با شما خودمانی صحبت نکرده بودم. همیشه بین من و شما فیلتری بود که من رو رسمی می‌کرد و شما رو خسته. واقعیت قضیه اینه که من از این به بعد خیلی کم خواهم نوشت و شخصی‌تر و با زبان خودمونی‌تر و عوضش حرف‌های جدی‌مو نگه می‌دارم برای رادیو می. پادکست جدید من که قراره به صورت گاه‌نامه و به دو صورت نوشتاری و شنیداری منتشر بشه. مسلماً این پایان راه وبلاگ‌نویسی من نخواهد بود و باز هم خواهم نوشت، ولی با بسامد کمتر. حس می‌کنم نوشتار، در فرم رسمی که من خیلی دوستش دارم و می‌بینم که متاسفانه در حال مرگه، جذابیتی نداره و مردم دیگه علاقه‌ای به خوندن متن‌های بیشتر از دو سطر ندارن. حتی نمی‌دونم که این متن رو برای کی و چی می‌نویسم. ولی اگر شمایی که حرفای من رو می‌خونی به این‌جای متن رسیدی، بهت تبریک می‌گم. امیدوارم قدر وبلاگ و تکست خوندن کتاب هم بخونی. 

رادیو می تلاش منه برای گسترش دادن اندیشه و تفکر در بعد جدیدی از ارتباط. رادیو می برای ذهن‌هاییه که دوست دارن قلقلکشون بدم و اندک دانشی که دارم رو در اختیارشون قرار بدم.

شما می‌تونید نسخه‌های نوشتاری رادیو می رو از طریق انتشارات ویرگول رادیو می دریافت کنید. تلاشم بر این بوده که متن‌ها سنگین نباشن و اگر حس می‌کنید متن‌ها برای شما سنگینند، نسخهٔ شنیداری برای شماست. شما می‌تونید نسخهٔ شنیداری (یا همون صوتی) رادیو می رو از طریق تلگرام، انکر، اسپاتیفای، کست‌باکس، گوگل پادکست و هر جای دیگری که پادکست توش منتشر می‌شه دریافت کنید. 

اگر حس می‌کنید شما هم دغدغه‌مندید و علاقه‌مند به تولید محتوا، می‌تونیم با هم‌دیگه همکاری داشته باشیم. :)

🎒 کوله‌پشتی هزار و چهارصد

دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۲۳ ب.ظ

راستی چرا امسال کسی کوله‌پشتی ننوشت؟ معمولن این موقع از سال فید ویرگولم پر می‌شد از کوله‌پشتی. شاید به این خاطره که امسال سال معمولی‌ای نبود؛ البته برای ما ایرانی‌ها هیچ روز و هفته و ماه و سالی عادی و «نرمال» نیست. ولی چه می‌شه کرد، راهی به جز ساختن هست؟ ولی اگه برگردیم به بحث، امسال واقعن سال غیرعادی‌ای بود، خیلی خیلی غیرعادی. معمولن از بچگی توی ذهنم این ذهنیت حاکم بود که اگه از یه کاری خوشت بیاد زمان زود می‌گذره و اگه از یه کاری خوشت نیاد، ساعت ریتمش کند می‌شه. امسال سالی بود که کلش رو لذت نبردم ولی طوری زود گذشت که انگار اول تا آخرش رو توی عشق و حال بودم. بذارید اینطوری بگم: کل سال 99 برای من حس و حال تعطیلات تابستون رو داشت، موقعی که می‌رفتیم مدرسه.

سال فلسفه و فکر‌کردن

بذارید رک بگم، سبک زندگی من توی دوران کرونا و قرنطینه تغییر چندانی نکرد. من قبل قرنطینه هم خونگی بودم و مشکلی با این قضیه نداشته و ندارم. و اتفاقن اگه بخوام خیلی صادق باشم با شما، خیلی هم استفاده کردم از این فرصت. چون سال آخر دانشگاهم بود و درس‌ها فشاری نداشتن روم، تونستم وقت آزاد جور کنم برای کتاب خوندن و دانشم توی این یک سال زمین تا آسمون تفاوت کرده. حس می‌کنم خود قبل کرونام رو نمی‌شناسم و غریبه هستم با اون آدم. امسال بزرگ‌ترین خوبی‌ای که برای من داشت، این بود که تونستم فرصتی برای فکر کردن داشته باشم و ذهنیت خودم رو چند پله بالاتر ببرم. عمده مطالعات من در حوزهٔ فلسفه و مدرنیته بود. شما اگه نمی‌دونید فلسفه یا مدرنیته یعنی چی و چه اهمیتی دارن، حق دارید. بعد آشنایی با این‌ها بود که فهمیدم چقدر عقب بودم از تفکر و زندگی. وارد شدن فلسفه به زندگی چیزیه که تا تجربه‌اش نکنید، اهمیتش رو درک نخواهید کرد. مدل نگاه‌کردن یکی به یک مسئله‌ای بعد آشنایی با فلسفه به طرز قابل‌توجهی دگرگون می‌شه. تغییرات فکری‌ای که در یک سال گذشته داشتم بزرگ‌ترین آیتم کوله‌پشتیم بوده برای سال 1400 و سال 99 سالی بود که تونستم مطالعه و فکرکردن رو در خودم نهادینه کنم.

📖 می‌تونید لیست کتاب‌هایی که سال گذشته خوندم رو توی گودریدزم ببینید و اگه خواستید درخواست دوستی بفرستید تا بتونم فضولی کنم که چیا می‌خونید. (پروفایل گودریدز من)

سال ایجاد روتین، اولویت و برنامه برای آینده

با این که داشتن هویت ثابت یه چیز مهملیه، ولی فکر می‌کنم من همیشه آدم هول و استرسی‌ای بودم. همیشه یا نگران این بودم که «نکنه یه طوری بشه؟» یا حسرت این رو می‌خوردم که «وای چرا اون‌طوری شد؟». امسال تغییر بزرگ دیگری که داشتم وارد کردن یه سری روتین‌ها به زندگی روز‌مره‌ام بود و مهم‌ترین این روتین‌ها مدیتیت کردن بود. (🎶 اگه نمی‌دونید مدیتیشن چیه و چیکار می‌کنه توی قسمت هفتم از رادیو می براتون توضیح دادم.) مدیتیت کردن من رو آروم کرده و اطرافیانم هم به این قضیه اذعان داشتن. حس می‌کنم روشن‌تر و واضح‌تر فکر می‌کنم و نیازی به نگرانی و حسرت ندارم و می‌تونم افکارم رو کنترل بکنم.

توی انگلیسی یه کلمه‌ای هست به اسم Procrastinating و معنیش هم می‌شه اتلاف‌کردن وقت و لاس‌زدن با گوشی و یوتیوب و... به جای انجام کار مفید. اگه این کلمه رو توی اینترنت سرچ بکنید، کلی نتیجه براتون میاره که چیکار بکنید تا این کار زشت رو ترک بکنید. من نه تنها سال 99، بلکه سال‌های قبلش رو هم درگیر مبارزه با این قضیه بودم. و راستش رو بخوام بگم هیچ کدوم این‌ها اثری روی من نداشته. البته کم‌لطفیه اگه بگیم اثری روی من نداشته، اثرش قابل ملاحظه نبوده. امسال سالی بود که تونستم قفل این قضیه رو بشکنم بالاخره.

قضیه هم بسیار ساده‌ست: اولویت‌ها در زندگی(نگران نباشید حرف‌هام کلیشه‌ای نیست)

کارهایی که در روز انجام می‌دیم دو دسته هستن: دسته‌ای از کارها که از اون‌ها لذت می‌بریم و دسته‌ای از کارها که حس‌و‌حال کلاس دین‌وزندگی (ریدین‌تو‌زندگی؟) دوران دبیرستان رو دارن. این که چرا دسته‌ای از کارها رو دوست داریم ولی دسته‌ٔ دیگه‌ای رو نه رو هنوز نمی‌دونیم. کارل یونگ تئوری جالبی تو این مورد داره. یونگ گفته که همهٔ ماها توی ناخودآگاهمون یک آینده‌ای رو برای خودمون در نظر گرفتیم. یه مدل تصور از آیندهٔ خودمون که نمی‌دونیم از کجا اومده ولی هست. یونگ می‌گه که اگه کاری که انجام می‌دیم در راستای رسیدن به این آینده باشه موقع انجام اون کار لذت می‌بریم و اگه در راستای اون هدف و اون آینده نباشه زجر می‌کشیم. این که این تئوریِ یونگ چقدر صحت و سقم داره خودش کلی جای بحث داره (🎶 مخصوصن از نظر فلسفهٔ علم که توی قسمت هشتم رادیو می که مفصل راجع بهش صحبت کردم) ولی فعلن کاری به این قضیه نداریم؛ صرفن چیزی که برای ما مهمه اینه که ما یه سری از کارها رو دوست داریم و یه سری از کارها رو نه.

معمولن اولویت‌بندی‌هایی که توی زندگیمون داریم، همه از جنس مادی هستن؛ مثلن این که فلان قدر درآمد داشته باشم، فلان ماشین رو بخرم، فلان جا زندگی بکنم و... که به نظر من خوب نیستن، چون معنای زندگی شما رو مشخص نمی‌کنن. به نظرم هر کسی که می‌خواد از زندگیش نهایت بهره رو همراه نهایت لذت کسب بکنه، باید بشینه و با خودش روراست صحبت بکنه که چه چیزی به زندگیش معنا می‌ده؟ چه چیزی رو دوست داره؟ می‌خواد به چه سمتی حرکت بکنه؟ خودش رو توی کوتاه/بلند‌مدت کجا می‌بینه؟

یکی ممکنه برگرده بگه که: «داداش خواب دیدی خیر باشه! کجا سِیر می‌کنی تو؟! لاسلامتی توی این خراب‌شده (aka Iran) زندونی شدیم و هر روز بدتر از دیروز! چی @#و‌شعر بلغور می‌کنی برا خودت؟» که من تایید می‌کنم و مشکلی با این حرف ندارم. اگه بخوایم وضعیت امروز ایران رو بذاریم توی کانتکس (کانتکس یعنی محوریت اصلی که مورد بحث قرار می‌گیره) هر حرفی در رابطه با داشتن زندگی بهتر، حرفِ به‌قول‌معروف «شیکم‌سیری» به حساب میاد. حرفی که من می‌زنم اینه که داشتن یه آیندهٔ روشن [در ذهن] و هدف مشخص که معنا می‌ده به زندگی آدم، می‌تونه بهره‌وری شما رو افزایش بده. شما حداقلش می‌دونید که کاری رو انجام می‌دید که دوست دارید.

هدف‌گذاری‌هایی که ماها داریم اغلب از جنس پول و شهرت هستن، داشتن معنا و هدف باعث می‌شه اولویت‌های شما تبدیل بشن به لذت و زندگی‌کردن در زمان حال. شما تا کاری که دوست‌دارید رو نشناسید، نمی‌تونید از زندگیتون لذت ببرید، حتی موقع انجام اون کاری که دوستش دارید! شما تا معنای زندگی خودتون رو کشف نکرده باشید و مسیر زندگیتون جهت مشخصی نداشته باشه، هیچ‌کدوم از راه‌کارهای گفته شده برای شما کار نخواهند کرد.

و این چیزی بود که من امسال در خودم نهادینه کردم. بالاخره فهمیدم که چه چیزی من رو شاد می‌کنه. بالاخره فهمیدم که می‌خوام به چه سمتی حرکت بکنم. بالاخره دونستم که هدفم چیه. و جالبیش اینجا بود، بعد این که فهمیدم چی رو دوست دارم و چه چیزی پشنمه (passion)، خوندن دینامیک و کنترل و ارتعاشات دیگه برام سخت نبود هیچ، لذت هم می‌بردم ازش. برنامه‌نویسی کردن به من لذت می‌داد و گذر ساعت رو حس نمی‌کردم. نصف سال رو درگیر کارهای الکترونیکی بودم و لحیم دستم بود، ولی حس بدی نداشتم موقع کار کردن. دیگه نیازی به متد‌های عجیبی (مثل پومودورو) نداشتم، چون غرق در کار می‌شدم و در نتیجهٔ همهٔ این‌ها بهره‌وریم افزایش پیدا کرده.

من هر روز بعد بیدار شدن و دوش گرفتن و صبحونه خوردن و مدیتیت کردن (که روتین‌های روزانهٔ منن)، به خودم یادآوری می‌کنم که چه هدفی دارم، معنام چیه توی زندگی و به چه سمتی حرکت می‌کنم. نیازی هم به دیدن ویدئوی انگیزشی ندارم. خواب آرومی هم دارم. این دومین چیزیه که توی کوله‌پشتیم سنگینی می‌کنه.

سالِ آشتی با خودم

متد‌هایی که برای شخصیت‌سنجی استفاده می‌شن اکثرن شبه‌علمی هستن و نمی‌شه اعتماد صد درصدی به اون‌ها داشت. یکی از این سنجه‌ها اسمش مایر بریگز یا MBTI هست. من طبق این شاخص یه INTJ به حساب میام. ماها معمولن اینطوری هستیم که سختی‌های زندگی رو به خودمون می‌گیریم. یه مدلی از کمال‌گرایی در بعد زندگی شخصی. اگه نرسیم یه کاری رو انجام بدیم خودمون رو سرزنش می‌کنیم. اگه اتفاقی بیفته که کنترلش دست ما نباشه ما رو عصبانی می‌کنه. و بدیِ قضیه هم اینجاست: ما اکثر مواقع کنترلی روی چیزهایی که اتفاق می‌افتن نداریم. و زندگیِ این مدلی از نظر فکری فشار زیادی به آدم وارد کنه.

آدم‌هایی مثل من باید بتونن با خودشون آشتی بکنن. اگه یه چیزی رو نرسیدیم انجام بدیم دنیا به آخر خودش نمی‌رسه. این که کامل نباشیم چیز کاملن اوکی و عادی‌ایه و قرار نبوده که کامل باشیم. اگه حتی دیگران باورشون نشه که من تمام تلاش خودم رو می‌کنم، خودم که ته دلم می‌دونم هر کاری که از دستم بر میومد رو انجام دادم. آدم‌هایی مثل من باید یاد بگیرن خودشون رو دوست داشته باشن. قرار نیست هر روز ما پروداکتیو و مفید باشه. اگه نتونستیم به برنامه‌مون پایبند بمونیم ایرادی نداره، مهم اینه که خودمون بدونیم که تلاش کردیم. اگه یه روزی خواب موندیم، فکرهای منفی راجع به خودمون روزمون رو بدتر از اینی که هست، می‌کنه. من قرار نیست برای همه کامل باشم، من قراره برای خودم کافی باشم.

امسال سالی بود که من با خودم آشتی کردم و این قضیه رو هر روز به خودم یادآوری می‌کنم.

سال رادیو مِی

مدت‌ها بود که توی ذهنم داشتم که یه پادکست داشته باشم برای خودم، و در طول مدت‌ها ایده‌های مختلفی به ذهنم رسیده بود ولی امسال بالاخره تونستم عزمم رو جزم کنم و از ضبط کردن صدام نترسم. هرچند خودم از صدای خودم خوشم نمیاد و فکر می‌کنم صدام شبیه یه گوزن هم‌جنس‌گراست ولی چون دیگران از صدام خوششون میومد و میاد واسه همین از نظر اعتماد به نفس مشکل خاصی نداشتم. و هیچ‌وقت یادم نمیره برای ضبط کردن قسمت اولش شیش ساعت وقت گذاشتم و توی گرمای اول پاییز با گوشی زیر پتو ضبط می‌کردم.

نمی‌دونم چقدر باورپذیره این قضیه ولی هدفم از رادیو می هیچ‌وقت مسائل مالی نبوده، بلکه این بوده تا مسئولیت‌پذیر بودن خودم در قبال اطرافم رو بسنجم. این مورد رو از همون اول برای خودم روشن کردم و سعی کردم به جای تمرکز کردن روی پول، روی پیدا کردن آدم‌های هم‌دغدغه تمرکز کنم، که اعتراف می‌کنم چندان موفق نبودم تا الآن. ولی ادامه می‌دم. رادیو می هم جزوی از برنامه و بلند‌مدت منه و به این راحتی‌ها ولش نمی‌کنم.

و چیزی که برام خیلی جالب بوده همیشه این بود که کامنت مثبت گرفتم همیشه. یادم نمی‌ره قسمت‌های اولش از نظر خودم انقدر بد بود که خودم برای بار دوم گوششون ندادم هیچ‌وقت ولی یهو می‌دیدم که دوستام پیام می‌دادن و می‌گفتن که وای چقدر خوب بود و این‌ها. من اینستاگرام ندارم و سر نمی‌زنم بهش؛ بعد یه مدت فهمیدم که چند تا از دوستام هر سری که من یه قسمت جدید منتشر می‌کردم اون قسمت رو استوریش می‌کردن! لذتی که بعد فهمیدن این قضیه تجربه کردم بی‌نظیر بود. خودم انتظارش رو نداشتم و هنوز هم که هنوزه باورم نمی‌شه. من توی سه ماه 50 شنوندهٔ فعال داشتم که با توجه به ماهیت پادکست و چیزی که پوشش می‌ده رقم باورنکردنی‌ایه برای من. (راستی اگه خواستید یه سر به رادیو می بزنید. قول می‌دم پشیمون نشید!)

سال لاغری

سرتون رو درد نمیارم، من از 78 کیلو در اول 99 رسیدم به 68 کیلو. (سال 95 من 86 کیلو بودم.) از اول فروردین تا اوایل خرداد هر روز به مدت نیم ساعت الی 2 ساعت ورزش کردم با اپ Adidas Runtastic (چون پریمیومش مفت بود به مدت سه ماه. آره چون اپ مفت بود شروع کردم به ورزش کردن. نخند.) و توی دی و بهمن هم از رژیم Intermittent Fasting استفاده کردم و نتیجه فوق‌العاده بود. البته اشتباهی که من کردم این بود که همزمان با رژیم، ورزش نکردم و واسه همین بخشی از عضلاتم رفت ولی ایرادی نداره، سال آینده بعد کنکورم قصد دارم ورزش کنم.


این بود کوله‌پشتیِ من برای سال 99. این‌ها رو برای شما ننوشتم، برای خودم نوشتم تا بتونم بلند بلند روی سالی که داشتم فکر بکنم. اشتباه هم کم نداشتم. ولی این‌هایی که نوشتم چیزهایی بودن که خیلی روی من سنگینی می‌کردن.

یه سالی که رد شد خیلی از دوست‌هام رو ندیدم ولی بعید بدونم اگه اون‌ها من رو ببینن بتونن من رو بشناسن. چون هم ظاهرم عوض شده و هم باطنم. صورتم، موهام و صدام تغییر نکردن فقط که خوبه. امیدوارم سال بعد بتونم روی ارتباطاتم، استقلال مالیم، روابط عاطفیم و اهدافم بیشتر کار بکنم و تا جایی که می‌تونم کتاب بخونم. این که سال آینده چه اتفاقی می‌افته رو نمی‌تونم پیش‌بینی کنم ولی می‌دونم که هر اتفاقی که بیفته:

من خودم رو دوست دارم.


منِ 22 ساله در زمینهٔ عکس و منِ 5 ساله در وسط. عکس‌هایی که امسال گرفتم بیشتر از طبیعت و این‌ها بودن و تنها عکس خوبی که به نظرم به درد این کوله‌پشتی می‌خورد همین عکس بود. موقعی که بچه بودم از قیافهٔ خودم بدم میومد ولی الآن چه به این عکسم از بچگیم نگاه می‌کنم چه تو آینه،  لبخند می‌زنم. (این عکس رو همین‌طوری توی خونهٔ مادربزرگم دیدم و حس جالبی داشت و عکس گرفتم. توی عکس مشخصه که از دوربین می‌ترسیدم و واسه همین داشتم گریه می‌کردم.)
منِ 22 ساله در زمینهٔ عکس و منِ 5 ساله در وسط. عکس‌هایی که امسال گرفتم بیشتر از طبیعت و این‌ها بودن و تنها عکس خوبی که به نظرم به درد این کوله‌پشتی می‌خورد همین عکس بود. موقعی که بچه بودم از قیافهٔ خودم بدم میومد ولی الآن چه به این عکسم از بچگیم نگاه می‌کنم چه تو آینه، لبخند می‌زنم. (این عکس رو همین‌طوری توی خونهٔ مادربزرگم دیدم و حس جالبی داشت و عکس گرفتم. توی عکس مشخصه که از دوربین می‌ترسیدم و واسه همین داشتم گریه می‌کردم.)

 


همین! حس می‌کنم تا اینجاش کافیه. اگه نظر، سوال یا فحشی دارید بخش نظرات برای همین کار ساخته شده و نترسید. عوضش راکِ خوب گوش بدید.

 

  • ۳ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۲۳

زندگی، بعدِ کرونا

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۵:۳۰ ب.ظ

آخرین باری که خودمونی نوشتم کی بود؟ حتی یاد خودم هم نمیاد. ولی بالاخره وقتش بود که کمی دور بشم از این جو جدی که توی متن‌هامه. و این اولین پست غیرجدی و دل‌نوشته‌طورِ منه بعد سال‌ها. اما بریم سر اصل مطلب.

درکه - اذغالچال (آب‌ذغال‌چال)
درکه - اذغالچال (آب‌ذغال‌چال)

شما رو نمی‌دونم، ولی من هنوز هم که هنوزه کرونا رو باور نمی‌کنم. اینطوری بگم، اگر یک سال پیش همین موقع یکی به من می‌گفت که قراره یه بیماری ویروسی پاندمیک بشه، سوالی که ازش می‌پرسیدم این بود که پاندمیک یعنی چی؟ امروز می‌دونم پاندمیک یعنی چی. پاندمیک یعنی قبضه‌شدن زندگی ماها. پاندمیک یعنی مرگ. پاندمیک یعنی فقر. پاندمیک یعنی بی‌حوصلگی. و بالاخره پاندمیک یعنی دوره‌ای از زمان که از نظر فیزیکی وجود داره، ولی ما گویا حسش نمی‌کنیم. شما رو نمی‌دونم، من هنوز هم باورم نمی‌شه که یک سال گذشته، یک سال!

از بچگی به ما می‌گفتن که موقعی که کاری براتون سخته، زمان دیر می‌گذره و برعکس، یعنی موقعی که از کاری لذت می‌برید، زمان از دستتون فرار می‌کنه؛ درست مثل موقعی که می‌رفتیم شهربازی، یا می‌رفتیم سفر. چشم به هم می‌زدیم تموم بود همه چیز. واقعیتش، حداقل من لذت خاصی تو این یه سال نبردم، ولی نمی‌دونم زمان کجا رفت؟ چی شد اصلاً؟ تا به خودم اومد دیدم یه سال رفت، یه سال!

انگار همین دیروز بود که توی خوابگاه بودیم، نگران و منتظر. تا این که توی چند ثانیه فهمیدیم قضیه خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست. حداقل برای من تغییر بزرگی بود، چون یک‌باره با اون جوّ شیرینِ خونه‌به‌دوش بودن (خوابگاهی بودن) تموم شد. من قبل کرونا جمع روزهایی که توی خونه بود به دو هفته هم نمی‌رسید. الآن یک ساله که طفیلی هستم توی خونه، یه سال!

درکه، تقابل سنت و مدرنیته!
درکه، تقابل سنت و مدرنیته!

باورش برای من سخته، ولی دارم نسبت به زندگیِ نیمه‌نرمالی که قبل کرونا داشتم هم نوستالژیک می‌شم. انگار نه انگار که یه سال پیش بود که می‌رفتم تئاتر، توی چهارراه ولی‌عصر. اون زیرگذرِ لعنتی که بعد چهار سال هنوز نتونستم یادش بگیرم. انگار نه انگار که همین یه سال پیش بود که با بچه‌ها می‌رفتیم گیم‌نت. نه ماسکی بود، نه ضدعفونی‌کننده‌ای، نه دست‌کشی. دورانی که می‌تونستیم «با هم دیگه» از زندگی لذت ببریم. انگار نه انگار که همین یه سال پیش بود که با یکی از بچه‌ها یهویی تصمیم گرفتیم بریم یزد، اونم با اتوبوس، از ترمینال خزانه (جنوب). رفتیم خونهٔ یکی از دوستان. هنوز هم که هنوزه مزهٔ کیک یزدی‌های حاج خلیفه زیر زبونمه. (برای دوستانی که نمی‌دونن، کیک یزدی‌هایی که بیرون یزد پخته می‌شن، کیک یزدی نیستن، یه شوخی بی‌مزه‌ان.)

اما الآن با خودم می‌گم که دفعه بعدی که می‌رم تئاتر کیه؟ جوابی ندارم. دفعه بعدی که با دوستام می‌رم کافه کیه؟ کی قراره با دوستام بریم دربند و درکه، دیزی و قلیون و املت بزنیم؟ کی قراره بریم سفر؟ به اینجا که می‌رسم، حسرت کارهایی رو می‌خورم که نکردم. چرا روزی که بچه‌ها به من گفتن بریم فیلبند، گفتم درس دارم و نرفتم؟ چرا با بچه‌ها نرفتم کویر؟ چرا بیشتر ندیدم اینور اونور رو؟ چرا این‌همه خودم رو ایزوله کردم.

الآن که دارم این متن رو می‌نویسم، واکسن کرونا توسط چهار تا شرکت ساخته شده. و گویا تا تیر سال آینده یا وارد ایران می‌شه یا خودمون توی ایران قراره تولید بکنیم (که تو این حالت واقعا خدا به دادمون برسه). رفت و آمد بین شهری محدودیت‌های جدی‌ای براش هست. البته سفر غیرممکن نیست. گویا هتل‌ها و مسافرخونه‌ها پروتکل‌های مخصوص خودشون رو دارند و استفاده از اون‌ها اون‌قدرها هم ناامن نیست. با این همه امیدوارم که با گذر زمان شرایط طوری بشه که از این وضع بغرنج خارج شیم، و من هم بتونم برم فیلبند و کویر.

راستی، لحظه‌آخر استارتاپ چند تا از دوستامه که توش راجع به تورهای لحظه‌آخری و این‌ها توی خارج و داخل ایران می‌نویسن و خوشحال می‌شم کمکشون کنم.

تهران، جنب ایستگاه میدان جهاد
تهران، جنب ایستگاه میدان جهاد

و این که کاش تموم بشن این روزها.

همین.

نامه‌ای به منِ سی‌ساله

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۵۰ ب.ظ

سلام بهرادِ سی‌ساله. خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ چه‌ خبرها؟

با حسابِ سرانگشتی بهرادِ بیست و دو ساله، باید هم‌اکنون در سال 1407 باشی؛ قرن پانزدهم شمسی.

زندگی آن‌روزها چگونه است؟ کورسویی از امید هست؟ دلیلی برای ادامه دادن هست؟ یادت می‌آید موقعی که این متن را می‌نوشتی چه حالی داشتی؟ عجب سوال مزخرفی بود، با این ریدمانی که ناسلامتی اسمش را گذاشته‌ای مغز، معلوم است که چیزی خاطرت نیست (حتی شک دارم که ناهاری که دیروز خورده باشی را به یاد داشته باشی، ولی به هر حال). بگذار به یادت بیاورم.

موقعی که این متن را می‌نوشتی، زمین و زمان ملغمه‌ای بود از ناامیدی. گرفتار در لابه‌لای خطوطی فرضی به نام مرز و درگیر با جبرِ جغرافیا. آیا روزهای «پاندمیک» را خاطرت هست؟ روزهای خانه‌نشینی، تحصیل مجازی، ماسک و ضدعفونی‌کنندهٔ الکلیِ 70 درصد، بورس، آمارهای دروغین و اعدام. روزهای ترامپ را خاطرت هست؟ سال آخر دولت روحانی را خاطرت هست؟ جوانی‌ِ در حال مرگت را خاطرت هست؟ سال دوهزار و بیستِ لعنتی.

روزهایی که مجبور بودی بالاتر از سن خودت فکر کنی، همانند سی‌ساله‌ها. راستی آن روزها چگونه فکر می‌کنی؟ هنوز درگیر مرزهای مدرنیته و پست‌مدرنیته و در حال پس‌زدنِ سنتی؟ آیا هنوز هم خواندن فلسفه ذهن تو را قلقلک می‌دهد؟ آیا اصلاً در هیاهوی روزها مجالی بری فکر کردن داری؟ بگذریم.

موقعی که این نامه را می‌نوشتی چند چیز را دربارهٔ زندگی فهمیده بودی. مانند این که همه‌چیز زندگی ما را شانس رقم می‌زند و این که تلاش، صرفاً یک اتلاف وقت ابلهانه است که ما برای رضای دلمان انجام می‌دهیم. این که نه عدالتی خواهد بود و نه ناجی‌ای. خودتی و خودتی و خودت. البته سوء تفاهم نشود، غمگین نبودی. بلکه زندگی غمگین بود. دلیلِ ادامه‌دادنت هم کنجکاویِ سمج‌ات بود.

درست همین روزها بود که تو از اعماق وجود باور داشتی که زندگی مجموعه‌ای از نرسیدن‌ها نیست، بلکه ایرانی بودن مجموعه‌ای از نرسیدن‌هاست. ایرانی بودن یعنی حسرت خوردن ابتدایی‌ترین چیزها. ایرانی بودن یعنی این که «نکند بفهمند ایرانی‌ام و Financial Aidام را قطع کنند؟» ایرانی بودن یعنی تحریم. ایرانی بودن یعنی فیلترینگ و اینترنت ملی. ایرانی بودن یعنی «بندِ پ». ایرانی بودن یعنی جهان سومی بودن. ایرانی بودن یعنی ویرانی درونی. خاطرت هست؟ اتفاقاً همان دوران بود که شب و روز می‌گفتند که «عوض‌اش امنیت داریم.» و ما مثلاً امنیت داشتیم. آیا آن روزها هم «عوضش امنیت داریم؟»

در دورانی که این نامه را می‌نوشتی، سعی می‌کردی (یا شاید هم تظاهر می‌کردی) که یک رواقی هستی. رواقی بودن یعنی حرکت در مسیر طبیعت خود و طبیعت انسان چیزی نیست چیز تدبیرکردن و اندیشیدن و فلسفیدن. فلاسفهٔ رواقی می‌گفتند که اتفاقاتی که در دور و بر ما می‌افتند بر دو دسته‌اند: دسته‌ٔ اول چیزهایی که تحت کنترل ما هستند و دستهٔ دوم چیزهایی که کنترلی بر روی آن‌ها نداریم. موفقیتِ یک ایرانی در گروِ این بود که چیزهایی را کنترل کند که اختیاری بر آن‌ها ندارد. و این امر یعنی نبودِ آرامش در زندگی. ایرانی بودن یعنی دست‌و‌پازدن ولی نرسیدن. ایرانی بودن یعنی حکایت همان کودکِ آفریقایی و لاشخور.

The vulture and the little girl ,Photograph by Kevin Carter
The vulture and the little girl ,Photograph by Kevin Carter


راستی بهراد، سی‌سالگی چگونه است؟ آیا جبرِ جغرافیا باز هم اذیت می‌کند؟ آیا امیدی هست؟ نکند نوری که در انتهای تونل می‌دیدی قطاری باشد که به سمتت در حال حرکت است؟!


«آن مرد»، «آن چیز»

راستی بهراد، هنوز هم آرمان‌های «آن مرد» تو را به شوق می‌آورد؟ همان مردی که تنها بود و تنها جنگید. همان مردی که در بحبوحهٔ پیشنهادات شهوت‌ناکِ قدرت، شرافت را برگزید. همان مردی که از پشت خنجر خورد. همان مردی که تهدید بالقوه را در روزگار خودش دید و تویِ بیست‌ و دو ساله، با پوست و استخوان، همان تهدیدها را، البته از نوع بالفعل، با گوشت و پوست و استخوان حس کردی. هنوز هم به ارزش‌های دوران جوانی‌ات پای‌بندی؟ آیا «آن مرد» را خاطرت هست؟ آیا هنوز هم به چیزی که برایش جنگید وفادار هستی؟

خاطرت هست که نمی‌توانستی مثل سایر انسان‌های اطرافت از زندگی لذت ببری؟ همیشه چیزی بود که مانند بغض در گلو، هر لحظه آمادهٔ ترکیدن و محو کردن خندهٔ اکثراً مصنوعی‌ات بود. آیا «آن چیز» را خاطرت هست؟ خاطرت هست که فکر بدبختی‌های دیگران لذت را از تو می‌گرفت؟ خاطرت هست که خودخواه بودن برایت سخت بود؟ نکند خودخواه شده باشی بهرادِ سی‌ساله؟ نکند درگیر فرمالیتهٔ پول و قدرت شده باشی. اصلاً خاطرت هست که برای چه چیزی باید جنگید؟ در آن دوران برای چه می‌جنگی بهراد؟ آرمان‌ها خاطرت هست؟ «آن مرد» و «آن چیز» خاطرت هست؟


امید، وطن، شادی

امید. چه واژهٔ منحوس و مظلومی. نمی‌دانم در سی‌سالگی‌ات چه خبر است، ولی در بیست‌ و دو سالگی‌ات متنفر بودی از امید و هر کسی که شعار امید می‌داد. ولی تلخیِ پارادوکس‌وار قضیه آن‌جاست که بدون امید نمی‌توان زنده بود. آدمی بدون امید نفس می‌کشد، هضم می‌کند، ولی زندگی نمی‌کند. سارتر می‌گفت که «انسان محکوم به آزادیست»، او احتمالاً خبری از ایران و ایرانی و خاورمیانه نداشت! اما اگر بخواهیم حرفش را تصحیح کنیم و رویش را زمین نیندازیم، می‌توانیم بگوییم که «انسان محکوم است به امیدوار بودن.» اما امید یعنی چه؟

ما هر چه که باشد، فرزندان ولد زنایِ سیستم آموزشیِ فشلِ فعلی هستیم. در تاریخی که به خورد ما داده‌اند همواره طوری با «وطن» و «ایران» برخورد کرده‌اند که گویی ایران کشوریست چندهزار ساله. ما تنها موقعی که به معنی واژهٔ «ملوک‌الطوایفی» پی می‌بریم که دیگر تحت شست‌و‌شوی مغزی نیستیم. انگار نه انگار که ایران صد سال پیش شد ایران. ما تا قبل مشروطه ایرانی نداشتیم، داشتیم؟ وطن یعنی چه؟ همیشه طوری با مقولهٔ وطن برخورد شده که گویی قبل به دنیا آمدن به ما کاتالوگی دربارهٔ کشورها و ملیت‌های گوناگون به دستمان داده‌اند و ما آگاهانه ایرانی بودن را انتخاب کرده‌ایم! بهراد، خاطرت هست که در هنگام شنیدن یا خواندن سرود «ای ایران»، هنگامی که به قسمت «در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما؟» می‌رسیدی، احساساتی می‌شدی؟ برای چه؟ در این مصرع «تو» کیست؟

خاطرت هست که برای این پرسش‌ها جواب داشتی؟ برای تو وطن، صرفاً یک اتفاق بود و امید یعنی بهانه‌ای برای جنگیدن. دلیل احساساتی شدنت هم روشن بود. هرچند روزگار تلخ بود و تلخی‌اش روزافزون، ولی در روزی، روزگاری در جایی از همین خاک، مرد و یا مردهایی به زمین افتادند و مادرانی به عزا نشستند تا تپه‌ای از این خاک به دست اجنبی نیفتد. کودک و یا کودکانی بدون پدر و مادر بزرگ شدند. ما در ایرانی بودنمان انتخابی نداشتیم، ولی خواه ناخواه بدهکار گذشتگانی هستیم که برای ما رفته‌اند. حداقل ما بیشتر از آن که طلب‌کار باشیم، بدهکاریم.

هدف والای هر انسانِ شرافتمندی نباید چیزی به جز انسانیت باشد. اگر دید ما به وطن، در تعارض با انسانیت باشد، ما نژادپرست و فاشیستیم. ولی اگر دید ما به انسانیت، به معنی بی‌تفاوتی نسبت به هم‌میهنانمان باشد قرمساقی بیش نیستیم. هنگامی که بیست و دو ساله بودی، سیستان و بلوچستان ویرانه بود. اگر هنگام سی‌سالگی‌ات هم سیستان و بلوچستان ویران باشد، یعنی یک جای کار می‌لنگد. همین مورد را می‌توان برای جای‌جایِ ایران تعمیم داد.

شاید برای تو معنی شاد بودن همین بود بهراد، دیدن شادی دیگران. شاید دلیل غمگین بودنت هم همین بود؛ دیدن ویرانیِ تمام نشدنی. آیا در سی‌سالگی‌ات شاد هستی؟ برای چه می‌جنگی بهراد؟ برای چه می‌جنگی؟

Khalij

KhalijKhalij, a song by Ebi on Spotify

open.spotify.com

همهٔ این‌ها را در بیست و دو سالگی نوشتم تا بدانم با خودم چندْ چندم. کوچک‌ترین ایده‌ای دربارهٔ بهرادِ سی‌ساله ندارم. فقط می‌دانم که چیزهایی هستند که باید برایشان جنگید. کسانی هستند که اکنون در بین ما نیستند و بدهکار آن‌هاییم. ما روزهای خوب را به آیندگانمان بدهکاریم.

امیدوارم که بجنگی بهراد. و امیدوارم که بتوانی شاد باشی.

همین.

اواخر شهریور 1399 - اواسط سپتامبر 2020

  • ۱ نظر
  • ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۵۰
پس‌زمینهٔ این عکس، دانشجویان در حال فارغ‌التحصیلی هستند.
پس‌زمینهٔ این عکس، دانشجویان در حال فارغ‌التحصیلی هستند.

این یک متن کاملاً جدی و فلسفی‌اجتماعی‌ است و دنبال مسخره‌بازی و... نیست. من (در هنگام نگارش این متن) یک دانشجوی سال آخر مهندسی مکانیک در دانشگاه صنعتی خواجه نصیر‌الدین طوسی که صفاتی مانند گیک یا خرخوان‌ را دارد، هستم. با ظهور پدیدهٔ کرونا و تعطیلی تدریس حضوری در دانشگاه‌ها، موردی که از نظر من بدیهی و روشن بود برای برخی از دوستانم عجیب و نادرست می‌آید، آن هم «اخلاقی‌بودن تقلبِ درسی» در عصر امروز است. یا به عبارت بهتر، ما هیچ دلیل اخلاقی‌ای برای «غیراخلاقی‌بودن تقلب» نداریم. در این متن تلاش می‌کنم تا این مطلب را تشریح کنم.

عجیب ولی واقعی! یک مورد از استادی که به در و دیوار می‌زند تا جلوی تقلب را بگیرد؛ ولی چرا؟!
عجیب ولی واقعی! یک مورد از استادی که به در و دیوار می‌زند تا جلوی تقلب را بگیرد؛ ولی چرا؟!

 

توجه داشته باشید که در این متن، مراد از اخلاق و اخلاقی‌بودن، نه به معنای جاافتاده در سنت، که به معنای فلسفی و منطقی‌اش است.

«مردم رعایت نمی‌کنند!»

نکتهٔ مهمی که از نظر بنده بر کلیات این متن سایه‌ می‌اندازد، بحث مسئولیت مردم در برابر نابه‌سامانی‌های جامعه است. فرض بگیرید که چراغ راهنمایی خیابان برزیل در میدان ونک را از جایش بِکنید، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا افزایش آمار تصادفات رانندگی در این تقاطع اعجاب‌آور است؟ به نظر من نه. شما در چنین نابه‌سامانی‌ای چه‌کسی را مقصر می‌دانید؟ رانندگان یا مسئولی که چراغ راهنمایی و رانندگی را از جایش کنده؟ به صورت دقیق‌تر، مسئولین از خود مردمند و شکی در این قضیه نیست، ولی نمی‌توان مقصر افزایش آمار تصادفات را مردم دانست، غیر از این است؟ این که در دانشگاه تقلب صورت می‌گیرد ناشی از «بد» یا «خلافکار» بودن دانشجو نیست، بلکه از نابه‌سامانیِ نظام دانشگاه است. ما هم‌اکنون بحث مشابهی را در زمینهٔ کرونا در کشورمان تجربه می‌کنیم. وظیفهٔ مسئول این است که با تبیین سیاست‌گذاری دقیق، جلوی کشته‌شدن مردم را بگیرد، نه این که بیاید و به دوربین زل بزند و بگوید که «مردم رعایت نمی‌کنند.»! مردم، آن هم در وضعیت نابه‌هنجار فعلی، کاری را انجام می‌دهند که مجبورند، نه کاری که از فیلتر مسئولِ بالاشهرنشین عبور می‌کند.

البته باید توجه داشته باشید که هم دولت‌ها، ملت‌ها را می‌سازند و هم ملت‌ها، دولت‌ها را. این قضیه مسئولیت هیچ‌کدام از طرفین را سلب نمی‌کند، ولی چیزی که در بحث ما اهمیت دارد کهنه و به‌درد‌نخور بودن سیستمِ آموزشی‌ است. سیستم‌های اجتماعی، پیچیده‌اند، به این معنا که ساختار بالا به پایینی در آن‌ها برقرار نیست، بلکه شبکه‌ای به‌هم‌پیوسته از بازیگرانند که همه روی هم تاثیر می‌گذارند. اما بدیهی و منطقی است که در چنین مواردی، تاثیر قانون‌گذاری بیشتر از تاثیر مردم‌ است.

خب، کجا بودیم؟

نمره چه چیزی را نشان می‌دهد؟

آیا تا به حال به این قضیه فکر کرده‌اید؟ نمره چه چیزی را نشان می‌دهد؟ سوالیست که در ظاهر ساده به نظر می‌رسد ولی موقعی که به آن منطقی و عمیق فکر می‌کنید می‌بینید که فکر کردن به آن چندان هم خالی از لطف نیست. جوابِ کوتاهِ این سوال: هیچ چیز!

ملاک اصلیِ ارزش‌یابی دانشجویان در طول دورهٔ کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا، نمره‌ایست بین 0.25 الی 20. آیا این نمره عمق درکِ مفاهیم را نشان می‌دهد؟ می‌بینیم که خیر. آیا این نمره آینهٔ تلاش دانشجوست؟ نمی‌توان گفت لزوماً بله. آیا دانشجویی که نمرات پایینی دارد، نمی‌توان خروجی علمی در محیط آکادمیک داشته باشد؟ نمی‌توان گفت لزوماً نه! پس چرا خودمان را درگیر نمره کرده‌ایم؟

✨ برای درک بهتر مورد آخر می‌توانید به کتاب ساختار انقلاب‌های علمی از توماس کوهن که مرجع راه و روش علمی است مراجعه فرمایید.

بگذارید سوال را بهتر بپرسم، آیا افرادی که نمرات بالا گرفته‌اند، اولویت و ارجحیتی به دانشجویانی که نمرات کمتری گرفته‌اند دارند؟ موقعی که منطقی به این قضیه نگاه می‌کنید، می‌بینید که نمی‌توانید بگویید آری! آیا ایراد از ذات نمره است یا از سیستمِ نمره‌دهی؟ به نظر من از دومی. ما به هر حال باید ملاک و معیاری برای سنجش دانشجو در طول ترم داشته باشیم، ولی این معیار تا چه حد بر «یادگیری» تمرکز دارد؟ می‌بینیم که خیلی کم. من ایرادات زیر را به سیستمِ نمره‌دهی وارد می‌دانم.

  1. این سیستم استاندارد‌سازی نشده! برای این که منظور مرا بهتر درک کنید، تصور کنید که دو استاد داریم، یکی در دانشگاه صنعتی خواجه‌ نصیر‌الدین طوسی و دیگری در دانشگاه آزاد واحد تهران-جنوب. هر دویِ این اساتید، درس کنترل اتوماتیک را ارائه می‌دهند. ما یک برگهٔ پایان‌ترم از سوالاتی که مورد تایید هر دو استاد بود را به هر دویِ این اساتید می‌دهیم، آیا پس از تصحیح، نمرهٔ این دو استاد (برای پاسخ‌های یکسان) برابر خواهد بود؟! به احتمال خیلی خیلی خیلی قوی نه! این بدان معناست که این سیستم استانداردسازی نشده! یک دانشجوی چاپلوس می‌تواند به راحتی از یک دانشجوی سخت‌کوش نمرهٔ بیشتری کسب کند. یا یک استاد علاوه بر این که پایان‌ترم سخت‌تری گرفته، در طول ترم هم از دانشجویان کار کشیده ولی استاد دیگر حتی حضوروغیابش هم اختیاریست و خیلی از دانشجویان سر جلسهٔ آزمون با استاد آشنا می‌شوند! استانداردسازی به این معناست که این دو استاد باید نمره‌ٔشان اختلاف خیلی کمی داشته باشد.
  2. آیا سیستمِ آزمون حضوری و کتبی، بهینه است؟ بهینه از منظر بررسی یادگیری دانشجویان. می‌بینیم که نه. کسی که در درس کنترل خطی نمرهٔ بالایی می‌گیرد، لزوما آن را خوب یاد نگرفته. ممکن است که استاد سوالاتش را از تکالیفش بدهد، در این حالت یک دانشجوی «منطقی» به جای فهمیدن مفهوم و ضرورت استفاده از تبدیل لاپلاس، به حفظ‌کردن سوالات می‌پردازد. آیا رویکرد بهتری هست؟ من تصور می‌کنم که هست و در ادامه در بخش «یک رویکرد بهتر» توضیح داده‌ام.
  3. تا اینجای کار همگی قبول داریم که دانشگاه سعی دارد تا در زمینهٔ برگزاری آزمون‌ها از تقلب‌ها جلوگیری کند. یک پرسش دیگر، آیا دانشگاه در عرصه‌های دیگر هم جلوی تقلب را می‌گیرد؟ آیا دانشجویی که با چاپلوسی و تملق، خود را عزیز دل استاد می‌کند و صرفاً به این خاطر نمره می‌گیرد، متقلب نیست؟ آیا دانشجویی که با مانتوی جلوباز و کلیپس و لفظ استاااااااااد سعی در اغوای استاد دارد متقلب نیست؟ آیا استادی که بعد از آزمون‌های پایان‌ترم، ناپدید می‌شود و به اعتراضات دانشجویان پاسخ نمی‌دهد متقلب نیست؟ آیا استادی که کلاس را رها کرده و حل‌تمرین‌هایش را به جای خودش به کلاس می‌فرستد متقلب نیست؟ آیا استادی که با دزدیدن ایدهٔ دانشجو، اعتبار علمی‌اش را بالا می‌برد متقلب نیست؟ آکادمی چرا با این تقلب‌ها کاری ندارد؟!
  4. اگر ملاک نمره یادگیری است، پس چرا اعتراض و التماس به استاد نمره را بالا می‌برد؟

حس می‌کنم که مواردی که به آن‌ها اشاره شد کافی بودند، ولی حال با این مقدمات به بحث مهم‌تری می‌رسیم. که آیا این روش از آموزش که در دانشگاه‌ها ارائه می‌شود، مطابق با پیشرفت فناوری است؟

زندگی در عصر اطلاعات

عصری که در آن زندگی می‌کنیم، تفاوتِ فاحشی با زمان نیوتون و گالیله و ارسطو و سقراط دارد و آن هم چیزی نیست به جز داده. حجم انبوهی از اطلاعات در هر ثانیه از یک گوشی به گوشی دیگر و از رایانه‌ای به رایانه‌ای دیگر ارسال می‌شود. نگاه با عینکِ داده، جهان‌بینی ما را نسبت به موضوعات مختلف تغییر داده. ما دیگر دلیل سقوط اتحاد جماهیر شوروی را فقط فساد و سیستمِ اقتصاد دولتی نمی‌دانیم، بلکه ضعف این کشور در مدیریت داده می‌دانیم. یوال نوح حراری در کتاب انسان خداگونه ادعا می‌کند که بشریت در حالت عبور از انسان‌گرایی (اومانیسم) به داده‌گرایی (دیتاایسم) است. ما در حال مشاهدهٔ تغییراتی شگرف در هستیِ اطرافمان و در نوع نگرشمان به پدیده‌ها هستیم.

اما با این اوصاف در دانشگاه درس‌هایی را می‌گذرانیم که سیلابسشان در بسیاری از موارد در 20 سال گذشته کوچک‌ترین تغییری نداشته. تعداد یافته‌های علمی با سرعت سرسام‌آوری در حال افزایش است ولی نوع نگرش ما به این یافته‌ها در دهه‌ها (بلکه سده‌های) گذشته تغییر چندانی نداشته. اینترنت به عنوان تسهیل‌گر دیده می‌شود و نه دگرگون‌کنندهٔ همه‌چیز. بی‌سواد قرن 21 کسی نیست که خواندن و نوشتن بلد نیست، بلکه کسی‌ست که نمی‌تواند خود را با پیشرفت‌های فناوری و دانش تطبیق دهد (آداپته کند.)

در قرن 21 کسی ساعت‌ها در کتاب‌خانه دنبال کتاب مرجع یا کتاب استاندارد نمی‌گردد، بلکه پرسش‌های خود را گوگل می‌کند.

پس آیا استفاده از رویکرد «حفظ‌محور» به جای رویکرد «فهم‌محور» دمُده و گاهاً احمقانه نیست؟ گفته می‌شود خبرنگاری از آلبرت اینشتین اندازهٔ بار الکترون را پرسید؛ چیزی که دانش‌آموزان و دانشجویان مجبور به حفظ کردن آن هستند.(1.69e-19) اینشتین در کمال تعجب پاسخ داد: «نمی‌دانم!» خبرنگار در کمال تعجب پرسید که چطور ممکن است کسی که نوبل فیزیک دارد (آن هم برای پدیده‌ای مانند فوتوالکتریک) میزان بار هر الکترون را حفظ نیست؟ اینشتین هم در جواب می‌گوید که چرا باید چیزی را که در ابتدای هر کتاب فیزیکی نوشته شده را حفظ کند؟!

این بحث محدود به حفظ‌کردن فرمول و عدد نیست، بلکه مفاهیم را نیز شامل می‌شود. به این معنا که این که فردی همه‌چیز را بلد باشد، محتمل نیست ولی این که کسی بتواند هر چیزی را یاد بگیرد هم دور از انتظار نیست! شما می‌توانید با استفاده از ویدئو‌های آموزشی موجود در اینترنت و یا متن‌های خیلی خلاصه، کلیتی از مفاهیم مختلف را در پسِ ذهنتان داشته باشید و در صورت نیاز در آن‌ها عمیق شوید، چیزی که در دهه‌های گذشته دور از انتظار بود.

✨ برای مطالعهٔ بیشتر: مهارت‌های Tشکل

پیشرفت‌های فناوری به پیشرفت در ارتباطات بشری نیز منجر شده. شما به آسانی می‌توانید از طریق پلتفرم‌های مختلف (مانند LinkedIn یا Reddit) با خیل عظیمی از متخصصان در ارتباط باشید و با آن‌ها به اشتراک تجربه بپردازید. دانشجویی که در آزمون‌های مجازی تقلب می‌کند هم همین کار را می‌کند.

البته شاید بپرسید که ممکن است کسی که تقلب می‌کند، نمره‌ای بالاتر از کسی که تقلب نمی‌کند بگیرد. بنده به این قضیه واقف‌ام. این حقیقت قرن 21 است، کسی که از ابزار‌های مدرن استفاده نکند عقب خواهد‌ماند.

با این طرز فکر، یک برنامه‌نویس، یک مهندس، یک دانشجو و... باید زمان مشخصی از روز یا هفته را صرفاً به یادگیری بپردازد و دانش خود را به‌روز کند. یک سوال بسیار مهم، آیا اساتید دانششان را مطابق با پیشرفت‌های جدید به‌روز می‌کنند؟

یک رویکرد بهتر

همان‌طور که اشاره شد، ما به هر حال نیاز به یک روشِ ارزشیابی داریم. من یک پیشنهاد بهتر دارم. این پیشنهاد لزوماً برای همهٔ دروس نیست و خود من استفاده از این روش را برای درسی مانند زبان خارجه را منطقی نمی‌بینم.

برای نمونه، درس کنترل اتوماتیک (که از دروس مهم رشته‌های مهندسی مکانیک و برق است) را در نظر بگیرید. در روش سنتی این‌طور است که شما در محتمل‌ترین و استانداردترین حالت یک میان‌ترم و یک پایان‌ترم و احتمالا یک پروژه دارید. بیایید چند تغییر در این سیستم ایجاد کنیم:

شما به جای دادن میان‌ترم و پایان‌ترم، یک آزمون تیک‌هوم (Take Home) دارید. حجمی از سوالات (در حد 10تا) که به مدت یک ماه (یا شاید بیشتر) فرصت دارند. این سوالات مسائل دنیای واقعی و یا مسائل مفهومی هستند که شما با مراجعهٔ صرف به کتابِ مرجع (Reference) به پاسخ آن‌ها نمی‌رسید، ممکن است مجبور شوید تحلیل نرم‌افزاری انجام دهید یا این که در بین مقالات جست‌و‌جو کنید یا حتی ایده‌ای جدید را مطرح کنید. حل این مسائل زمان‌برند و هیچ اجباری بر حل تمام این سوالات نیست. شما به عنوان مثال تنها به هفتاد درصد از پرسش‌ها پاسخ می‌دهید. پرسش‌ها تحلیلی‌اند و باید گزارش حل آن‌ها در موعد مشخص تحویل داده شود.

این سوالات انفرادی نیستند، بلکه می‌توانند گروهی هم باشند و هیچ محدودیتی هم در تعداد اعضای گروه نداریم. بخش عمدهٔ نمرهٔ شما را این پروژه تشکیل می‌دهد ولی ممکن است فردی در گروه نقش سیاهی‌لشگر را ایفا کند یا این که حل این مسائل برون‌سپاری (Outsource) شود. برای جلوگیری از این قضیه یک آزمون شفاهی هم باید باشد. این آزمون چیزی بین 5 الی 15 دقیقه زمان خواهد گرفت و در این آزمون در رابطه با مفاهیم اصلی، دلیل انتخاب روش حل مسئله و... پرسش می‌شود. اگر فردی نتواند به هیچ‌کدام از این پرسش‌ها پاسخ دهد یعنی این که تقلب کرده و تشخیص این ماجرا کار سختی نیست. (این مدل از تقلب حتی مورد قبول من هم نیست!) ممکن است فردی یا گروهی علاقه‌مند به بُعد عملی درس کنترل اتوماتیک باشد. این افراد می‌توانند به جای حل دسته‌ای از سوالات، به انجام پروژهٔ عملی بپردازد.

در این روش خبری از تکلیف و ددلاین نیست. نیازی به کلاس حل تمرین هم نیست و دانشجویان می‌توانند سوالات خود را از طریق سامانه‌هایی مانند Discord یا Telegram با استاد درس یا اساتید حل تمرین در میان بگذارند. این سوالات و پاسخ‌هایشان می‌توانند آرشیو شوند و در ترم‌های آینده هم قابل استفاده باشند.

در این روش، استاد یک رسالت مهم دارد و آن هم انتقال مفاهیم است و نه کپی‌پیست کردن یک جزوه بر روی تخته‌سیاه/وایت‌برد. درسنامه می‌تواند به صورت اینترنتی در دسترس دانشجویان قرار بگیرد. چیزی که از استاد انتظار می‌رود، این است که فلسفهٔ پشت استفاده از یک رابطهٔ خاص، فلسفهٔ پشت یک مفهوم و... را توضیح دهد.

همچنین در این روش، ارزشیابی به نوعی مستمر محسوب می‌شود. دیگر خبری از شب‌امتحانی خواندن نیست و دانشجو در یک پروسهٔ پیوسته به مطالعه و بررسی می‌پردازد. نمی‌توان چنین تکلیفی را شب‌امتحانی جمع کرد و عمق یادگیری در این حالت (البته به ادعای بنده) بالاتر است. این که دانشجو باید در یک مدت زمان محدود به چند سوال پاسخ بدهد چه چیزی را نشان می‌دهد؟

در این روش شما چیزی را حفظ نمی‌کنید و به صورت آزاد به هر داده‌ای که می‌خواهید دسترسی دارید و از مغزتان به عنوان پردازنده (Processor) استفاده می‌کنید و نه به عنوان محل ذخیره‌سازی (Storage).

برای مثال در درس کنترل اتوماتیک، یک دانشجو باید بداند که کنترل کردن یعنی چه؟ چرا از تابع تبدیل لاپلاس برای بررسی رفتار سیستم استفاده می‌شود؟ متغیر s در توابع تبدیل کنترلرها به چه معناست؟ چرا از اعداد مختلط استفاده می‌کنیم؟ این پرسش‌ها از پرسش‌های اساسی و بنیادین درس کنترل خطی‌اند و در فصل‌های ابتدایی کتاب‌های مرجع (مانند اوگاتا) مطرح می‌شوند و در کمال تعجب اکثر دانشجویان، حتی آن‌هایی که نمره‌های بالا می‌گیرند، از پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها عاجزاند و درکی از کنترل ندارند. شما این مسئله را می‌توانید به دروس دیگر هم تعمیم بدهید. آیا واقعاً اولویت سیستمِ آموزشیِ فعلی فهمیدن است؟

اگر شما با این رویکرد پیشنهادی مخالفید، از حالت‌های زیر خارج نیستید:

  • برای فرار از خدمت سربازی یا سایر عوامل مشابه به دانشگاه آمده‌اید. (که درکتان می‌کنم و این مشکلات صرفاً به نظام آموزشی محدود نمی‌شوند.)
  • علاقه‌ای به رشته‌ای که در آن تحصیل می‌کنید ندارید و صرفاً می‌خواهید مدرکی بگیرید و بروید. اگر موقع خواندن پاراگراف‌های بالا از عباراتی نظیر «ولمون کن حاجی» و «کی حوصلهٔ این کارا رو داره؟» و... استفاده کردید در این دسته قرار می‌گیرید.
  • به رویکرد پیشنهادی من انتقاد دارید که در بخش نظرات با دیدهٔ باز منتظر دیدگاهتان هستم.

البته لازم به ذکر است که این رویکرد، همهٔ مشکلاتی که مطرح شد را برطرف نمی‌کند، ولی من این رویکرد را ترجیح می‌دهم به سیستم فشل و پوچ فعلی.

مسئلهٔ «آرمان‌شهرِ دانشگاه»

متنِ پیش رو در انتقاد به آن‌چه که نوشته شد زیاد گفته می‌شود.

دانشگاه نمونه‌ٔ کوچکی از جامعه است. اگر اعضای این جامعهٔ کوچک ولی مهم به تقلب کردن در یک امتحان کوچک عادت کنند، در آینده تقلب‌های دیگر در سایر بخش‌های جامعه برایشان عادی خواهد بود. پس بیاییم با تقلب نکردن گامی مثبت برداریم در جهت اشاعهٔ فرهنگِ قانون‌مداری.

بنده تا جایی با این سخن هم‌دلم، ولی آن را کافی نمی‌دانم. چرا که این متن دانشجو را مقصر می‌داند و نه نظام آموزشی را. سایر پارادوکس‌ها را هم می‌توانید از متون بالایی پیدا کنید.

موردی جالب که در توییتر به آن برخوردم.
موردی جالب که در توییتر به آن برخوردم.

لبّ کلام:

  • تقلب‌کردن از نظر من اخلاقی‌ست. اما اگر اخلاقی هم نباشد، یقیناً عقلانی‌ست و انسان‌ها لزومی در رعایت‌کردن اصول اخلاقی ندارند و برای سیستم‌های نابه‌سامان، در مقیاس ماکروسکوپیک، تقلب عقلانی‌ترین گزینه است.

✨ برای درک بهتر، می‌توانید تکامل اعتماد را بازی کنید.

  • این که نمره در دانشگاه بی‌ارزش و نظام آموزشی پوچ و فشل است، تقصیر دانشجو نیست و نظام آموزشی باید خودش را اصلاح کند. تقلب از نظر من در چنین مواردی حکم نافرمانی مدنی را دارد.
  • در این که نیاز به ملاک و معیاری برای ارزشیابی هست شکی نیست و می‌توان روش‌های بهتری را برای ارزشیابی تدبیر کرد.
  • مهم‌ترین موردی که باید مورد توجه قرار گیرد، پیشرفت‌های حوزهٔ فناوری و نوع نگاه ما به جهان هستی در قرن 21 است. ما در عصر داده زندگی می‌کنیم.
هنرمندانِ «خوب» کپی می‌کنند، هنرمندانِ «عالی» می‌دُزدند. - پابلو پیکاسو

پس تقلب کنید، تقلب کردن شما نه غیراخلاقی‌ست و نه اشتباه. آن‌قدر تقلب کنید تا این سامانه بالاخره خودش را اصلاح کند. پس دانشجویان آزاد جهان، متحد شَ‍... بله؟ از منبر بیام پایین؟ چشم.

ممنون که خوندید.

مایهٔ افتخار.
مایهٔ افتخار.