بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "بیوگرافی".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه ی پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات

بالاخره برویم دانشگاه یا خیر؟

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ب.ظ
این مطلب در ویرگول منتشر شده.

بعد اومدن به ویرگول، یکی از موضوعاتی که خیلی نظرم رو جلب کرد این بود که خیلیا دل خوشی از دانشگاه ندارن! یا از اینی که رفتند دانشگاه پشیمونن یا از این که نرفتن دانشگاه خوشحالن! از این قسم افراد توی توییتر خیلی بیشتر دیدم. معمولن نسبت به این قشر از افراد بی‌اهمیت بودم تا این که پستی از علی تحت عنوان «
دانشگاه بروم یا نه» رو دیدم و تصمیم گرفتم کمی در این باره بنویسم! توجه داشته باشید که اکثریت مطالبی که توی این پست نوشته شده بیشتر برای رشته‌های مهندسی و شاید علوم پایه صادق هست و برای رشته‌های دیگه (مثل حقوق و دندانپزشکی) شاید زیاد به درد نخوره.البته عنایت داشته باشید که بنده فقط 2 ساله که دانشجو هستم و مطمئنن تجربه‌ی خیلی از شما دوستان از من بیشتره. خوشحال می‌شم نظرات شما رو هم بشنوم.

آیا دانشگاه کار یاد می‌دن؟

مسلمن یکی از دلایل مراجعه خیلی‌ها به دانشگاه، کسب آمادگی برای ورود به بازارکار هست. ولی سوء تفاهمی که به وجود میاد اینه که توی دانشگاه کار یاد نمی‌دن! برای مثال اگر رشته‌ی شما مهندسی مکانیک باشه (تقریبن) هیچوقت به شما نرم‌افزار‌هایی مثل SOLIDWORKS رو به صورت مستقیم یاد نمی‌دن و شما باید به صورت مستقل یادگیری اون‌ها رو شروع کنید. دلیل این شاید این باشه که دانشگاه محل تحصیلات آکادمیک هست و طبیعیه که توش دانش غیرآکادمیک جزوی از سیلایس (برنامه) درسی نخواهد بود. ولی به این نکته هم توجه داشته‌باشید که برای استفاده از ابزارآلات مختص رشته خودتون دونستن دانش آکادمیک در اون حوزه الزامیه. به عبارت بهتر دانشگاه قراره که مهندس تربیت بکنه، نه تکنسین. کسی که قبول می‌کنه توی یک محیط آکادمیک دوره بگذرونه، ناچاره که پیش‌نیازهای تئوری زیادی رو یاد بگیره که شاید به ظاهر به درد نخورن ولی پیش‌نیاز دانشی هستند که شما در آینده یاد خواهید گرفت. کسی که دانش‌های پایه‌ایش رو خوب یاد نگرفته، توی یادگیری دانش‌های تخصصیش دچار مشکل می‌شه و به ناچار نظام دانشگاهی رو متهم می‌کنه.شما اگر بخواید بدون رفتن به دانشگاه کار یاد بگیرید، ناچارید خودتون دانش آکادمیک اون حوزه رو یاد بگیرید. برای مثال هیچ برنامه نویسی نمی‌تونه بدون یادگرفتن مبانی برنامه نویسی یا الگوریتم‌ها یه برنامه نویس بشه. به همین علت شما به پشتوانه تجربه‌ی کاری و دانش آکادمیکتون می‌تونید پیشرفت بکنید و یا حتی دانش کاری خودتون رو توسعه بدید. برای کسب کردن دانش فنی ابزار زیاده. به قول یک دوستی:
بزرگترین دانشگاه دنیا، Stanford یا Oxford نیست، بلکه YouTube بزرگترین دانشگاه دنیاست!
هر ابزاری که بخواید توی یوتیوب یک عالمه آموزش درباره اون (به زبان‌های مختلف) آپلود شده. اگر دنبال آموزش‌های جمع و جورتری می‌گردید، Coursera رو به شدت توصیه می‌کنم! کافیه یه مدت با یکی از دوره‌هاش برید جلو تا به فوق‌العاده بودنش پی ببرید!از نظر من نیازی به کلاس رفتن و پول خرج کردن الکی نیست، شما می‌تونید بدون اینکه یک ریال از جیبتون خرج کنید به روز‌ترین دانش‌ها رو از طریق YouTube و سایر سرویس‌ها یاد بگیرید. برای اون دسته از دوستانی که دنبال منابعی برای دانش آکادمیک (به جز کتاب) هستن، مکتب‌خونه (به زبان فارسی) و دوره‌های رایگان OpenCourseWare دانشگاه MIT و دوره‌های رایگان دانشگاه Stanford (به زبان انگلیسی) رو توصیه می‌کنم. مسلمن کیفیت دوره‌های انگلیسی خیلی بهتر از دوره‌های فارسیه و همراه فایل‌های ویدیویی‌شون، تکالیف و جزوات درس از طریق سایت قابل دسترسی هستن! اون هم به صورت رایگان!

آیا درست انتخاب رشته کردید؟

این سوال بسیار مهمیه. آیا قبل از انتخاب رشته در رابطه با بازار کار، زیرشاخه‌ها، دانش فنی مورد نیاز و حوزه کاری رشتتون تحقیق کرده بودید؟ آیا به رشته‌ای که انتخاب کرده بودید، علاقه داشتید؟ با روحیات شما سازگار بود؟اگر پاسخ شما به سوالات بالا منفی است، ایراد از شماست و نه از دانشگاه! دکتر محمد جعفر مصفا در کتاب «تفکر زائد» گفته:
ما چند جور علاقه داریم که متاسفانه در زبان فارسی همه آن‌ها با یک کلمه خطاب می‌شوند، «علاقه». نوعی از علاقه وجود دارد که در انگلیسی به آن Passion گفته می‌شود. شما هنگامی که شروع به انجام کاری می‌کنید، حتی اگر از انجام آن کار متنفرید، کم کم در وجود شما علاقه‌ای به وجود می‌آید که رفته رفته آن تنفر را کمتر و کمتر می‌کند. اصطلاحن Passion شما نسبت به انجام آن کار افزایش می‌یابد.
اگر حس می‌کنید علاقه‌ای به رشته‌ای که در آن تحصیل می‌کنید ندارید، به دنبال مطالب جالب مرتبط با زمینه درسی خودتان بگردید. با افراد متخصص در آن حوزه صحبت کنید و خلاصه کاری کنید تا بیشتر با درسی که می‌خوانید آشنا شوید. یا به عبارت بهتر دنبال ایجاد کردن Passion درخودتان باشید! اگر حس کردید علاقه‌ی اصلی شما چیز دیگریست، پس به تغییر فکر کنید.

کلام پایانی

دانشگاه جدای از آن که مشکلات فراوانی دارد و جا برای اصلاح در آن بسیار زیاد است، ولی پلی است برای آشنا شدن با افراد جدید و افراد هم دغدغه با شما و تجربه‌ی نوع جدید و شیرین‌تری از زندگی؛ زندگیِ دانشجویی. امیدوارم این نوشته‌ها به شما در انتخاب مسیر زندگی‌تان کمک کرده باشد. محتوای این پست ممکن است در آینده تغییر کرده و مطالبی به آن افزوده یا کاسته شود. اگر نقدی بر این نوشته‌ دارید منتظر شنیدن دیدگاه شما هستم. ممنون بابت وقتی که گذاشتید ♥.
  • ۱ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۷

بامیلو مدت‌ها بود که توی تهران تبلیغات گسترده‌ای رو برای طرح «حراجمعه» (که کپیِ وطنیَ Black Friday هستش) رو انجام می‌داد. من هم که تا حالا تجربه‌ خریدی از بامیلو نداشتم خواستم امتحان کنم ببینم چه شکلیه این قضیه و توی این پست هم راجب این تجربه نوشتم! اما بعدها فهمیدم طرح دیجیکالا (که اسمش جمعه به خرید) بود هم بعضی از همین مشکلات رو داشته!

مقصد من رفتن است، با نرسیدن خوشم

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

با سلام دوباره خدمت شما دوستان، این چند ماهی که نبودم خلأ عجیبی رو در خودم احساس می‌کردم. تصمیم گرفتم که برگردم. اما با چند تفاوت:

  • بیشتر سعی می‌کنم شبیه آدم بزرگا بنویسم! دیگه سعی می‌کنم متن‌های خودمونی و نق‌های همیشگیم رو کمتر و کمترشون کنم. می‌خوام به تجربه‌های جدیدتری توی نوشتن برسم.
  • متن‌ها و مقاله‌های آموزشی بیشتری قرار می‌دم. من عادت کردم تا هی بخونم. می‌خوام از این به بعد مقاله‌ها رو یا خودم بنویسم یا از اینور اونور ترجمشون کنم. این مقاله‌ها رو همزمان از اینجا و هم از سرویس ویرگول منتشر می‌کنم تا مخاطب بیشتری رو جذب کنم. خوشحال می‌شم نوشته‌هام به دیگران کمک کنه.
  • سعی می‌کنم در روز‌های آتی قالب جدید‌تر و بهتری انتخاب کنم. احتمالش هست کلن بیان رو ترک بگم و یه سایت مستقل با وردپرس راه‌اندازی کنم چون بیان اونقدرا هم بستری برای متخصصین و اهل قلم نیست...
و همین! ممنون می‌شم همراهم باشید!
فعلن خدانگهدار.

پ.ن1: آخه چرا فقط یکی از قالب‌های بیان واکنشگراست؟! :((
پ.ن2: به لطف ایزد منان دامنه ما هم وصل گردید. :) از این به بعد با آدرس BehradX.ir در خدمتتونیم!

موقتن بدرود

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۷ ب.ظ

به علت درگیری و مشغله نمی‌تونم تا یه مدتی توی وبلاگم بنویسم. وبلاگ رو حذف نمی‌کنم چون چیزهایی توش نوشتم که ممکنه به درد بعضیا بخوره. توی این مدتی هم که نیستم هر از چندگاهی سر میزنم برای خوندن کامنت ها و....

ایسنتاگرامم رو موقتن غیر فعال کردم. ولی کماکان توی توییتر هستم. اسپاتیفای هم که جای خودشه! می‌تونید پلی‌لیست‌های پابلیکمو ببینید.

امیدوارم این کار به تمرکز فکری و کاریم بیشتر کمک کنه.

فعلا بدرود دوستان!

(ولی زود برمی‌گردم!)

  • ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۷

تفاوت‌ها را درک کنیم

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

اینکه خاطره‌های مزخرف شما برای من خنده‌دار نیست یا این که دم به دقیقه با عینک دودی تقلبی و ژست‌های مزخرف سلفی نمی‌گیرم و آن را "استوری" نمی‌کنم جرم نیست. اینکه شما از ترکاندن ترقه لذت می‌برید ولی من هیچ حسی به آن صدا ندارم هیچ عیبی را به من نسبت نمی‌دهد. این که به جای دانلود موزیک ویدیوهای تیلور سویفت و سلنا گومز و... صبح تا شب دنبال اخبار فناوری و تکنولوژی‌های جدید هستم، نقص نیست. اینکه از دختربازی و صبح تا شب دنبال ناموس دیگران بودن لذت نمی‌برم جرم نیست. ببخشید که من "لاکچری" یا "شاخ" نیستم، این منم... شما که هستید؟ مطمئنید خودتانید؟!

شما در بهترین حالت یک عروسکید که درونش را به جای احساس یا منطق، با پِهِن پر کرده‌اند. چیزی که شما نام آن را "حیات برتر" یا "لاکچری لایف" می‌نامید یک بیماری روانیست...

ای کاش تفاوت‌ها را درک کنیم. ای کاش قبل از این که درباره دیگران قضاوت کنیم کمی هم به آینه نگاهی بیندازیم.

ای کاش درمان شویم ... ای کاش، ای کاش، ای کاش ...

چرا و چگونه؟

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ب.ظ

به عنوان کسی که ادای وبلاگ نویسها را در می آورد هرگز درکتان نمیکنم. چطور دردهایتان را، نداشته ها و حیرت هایتان را، عشق ها و نفرت هایتان را بدون پروا مینویسید. چطور از قضاوت های دیگران هراسی ندارید؟ چطور در مورد افکار دیگران نگران نیستید؟

چطور انقدر راحت دل میبندید؟ چطور انقدر راحت دستهای یکدیگر را میگیرید و خیلی راحت هم دل میکَنید؟ انکار نه انگار که احساسی هست... (حتی در هورمونی ترین و مادّی ترین تعریفاتش)

چطور انقدر راحت صمیمی میشوید؟ چطور انقدر راحت اعتماد میکنید؟ چطور انقدر راحت پشت میکنید؟ چطور انقدر راحت خیانت میکنید؟

چطور انقدر راحت قضاوت میکنید؟ چطور انقدر راحت میکوبید و خرد میکنید؟ چطور چطور چطور ... ؟

ای کاش ظلم لذت نداشت ...

کنکور نامه ، کنکور چه شکلیه؟

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

با توجه به این که توی دوران جمع بندی هستین و روز به روز کنکور نزدیک میشیم، به صلاح میدونم که یکم راجب روز کنکور و روز قبل و بعدش صحبت کنم. همین اولش اشاره میکنم که من رشتم ریاضی بوده و روز جمعه (بر خلاف تجربی ها که پنجشنبه کنکور دادن) کنکور دادم. پس تجربیات من ممکنه بیشتر به درد مهندسای آینده بخوره تا تزریقاتی های آینده! هدف پست هم کاهش دادن دلشوره های شماست؛ پس تا آخرش بخونید! پس شروع کنیم :
  • ۲ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۰

برای دوستان تحریمی و طرفداران رئیسی

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

با این که مخالف جمهوری اسلامی بوده و هستم ولی در انتخابات پیش رو به "حسن روحانی" (نماینده حزب اصلاحات) رای میدهم اما نه به این دلیل که طرفدار اصلاحاتم، تنها به این دلیل که کابینه احمدی نژاد تکرار نشود. چرا؟ به داستانی کوتاه از کودکی من دقت کنید ...

کودکی هفت ساله بودم که خانوادگی تصمیم گرفتیم خانه ای بسازیم؛ فکر هزینه ها و این که آیا میتوانیم از پس این کار بر بیاییم را هم کرده بودیم و همه چیز طبق برنامه پیش میرفت تا این که در سال 84 محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران شد. پس از اعمال تحریم ها و واقعه ی "لولو و ممه" و چند برابر شدن قیمت تیرآهن و سایر مصالح ساختمانی تا خرتناق رفتیم زیر بدهی. میپرسید چند سال؟ جواب میدهم 7 سال. 7 سال طول کشید تا بدهی هایمان را به این و ان پرداخت کنیم. تحریم ها روی آقایان تاثیر نداشت ولی روی من چرا ... کودکی من در این 7 سال نابود شد...

من میفهمم که پول توی جیبی نداشتن یعنی چه. لباس نو برای عید نداشتن یعنی چه. کادوی تولد و حتی خود تولد نداشتن یعنی چه. از ترس حجالت زده نشدن پدر چیزی نخواستن یعنی چه. نداشتن یعنی چه.عقده و افسردگی یعنی چه. کودکی نکردن یعنی چه ... همه اینها را میفهمم...

آیا میدانستید در سال 84 تعداد افرادی که در انتخابات شرکت نکردند (روش-عن فکران محترم) بیشتر از تعداد آراء محمود احمدی نژاد بوده؟ آیا میدانستید اگر نصف این افراد (منظور دوستان تحریمی) به جای تحریم انتخابات، به هاشمی رفسنجانی رای میدادند احمدی نژاد رئیس جمهور نبود؟ کمی فکرش را بکنید. (امیدوارم قانع باشید که با توجه به سوابق و شواهد، هاشمی بد و احمدی نژاد بدتر است.)

دوستان، در انتخابات پیش رو دو رقیب اصلی روحانی و رئیسی هستند. کابینه رئیسی و احمدی نژاد را مقایسه کنید. میدانم که وضع امروز ما اصلن خوب نیست ولی مطمئن باشید میتوانیم جلوی بدتر نشدنش را بگیریم، جلوی نابودی بهترین سالهای زندگی میلیون ها ایرانی را بگیریم، جلوی پوپولیست های غارتگر را بگیریم.

تا آزادی راه زیادی مانده، انتخابات پیش رو به هیچ وجه آزاد نیست ولی این تنها چیزیست که از آزادی برایمان مانده. با رای ندادن و یا رای دادن به رئیسی وضعیت را بدتر نکنیم. دوره ی رئیسی 4 یا 8 ساله نیست، بلکه 40 ساله است ...

       -از طرف کودک فقیر دیروز



پ.ن 1: اگر میخواهید بگویید که 8 سال احمدی نژاد پاکترین دولت تاریخ بوده و رئیسی نماینده خدا روی زمین است به شما پیشنهاد میکنم کمی تلویزیون را خاموش کرده و پرونده های فساد دولت بهار و فساد جمنا و فساد آستان قدس رضوی را دنبال کنید.

پ.ن2: اگر هم میخواهید به فساد اصلاح طلبان اشاره کنید باید بگویم که من بیشتر از شما به فساد آنها آگاهم، ولی منطقم این است که به "بزغاله" رای بدهیم تا "شغال" نیاید سر کار :) ...

  • ۴ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۰

پیشنهاد :: تئاترِ هملت

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


به قول خود نویسنده، هملت را نمیتوان توضیح داد، هملت را باید دید. تئاتری که برداشتیست آزاد از کشورِ نمادینِ "دانمارک". کشوری که سر تا سر قبرستان شده و هملت بین دوراهی انتقام و عشق گیر میکند. و "دانمارک هرگز رستگار نخواهد شد." ...

توصیه میکنم حتمن ببینید.

پ.ن: این نمایش، خودِ هملت نیست؛ بلکه اقتباسی است از نمایش هملت است. با این که سر تا سر نمایش نام "دانمارک" بر سر زبان هاست ولی اگر کمی بیشتر دقت کنیم، جامعه ی ایران در حال به تصویر کشیده شدن است. این هملت، احساسی نیست، بلکه سیاسی-اجتماعی است و این یعنی این که هر کسی باید آن را ببیند.


لینک به وبسایت "تئاتر شهر"   |   خرید بلیط از tik8

  • ۰ نظر
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۰

دانشگاه یا مهد کودک؟

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ


تعجب نکنید! این یک مطلب کاملن جدیست!
در طول دو هفته ی گذشته که توسط امتحانات میانترم به سرحد حاملگی رسیدم (!) به این موضوع فکر میکردم که آیا دانشگاه در ایران، "دانشگاه" هست یا نه؟ آیا انتظاراتی که حداقل من به شخصه از دانشگاه داشتم با آن چیزهایی که با آن مواجه شدم سنخیتی دارند یا نه؟ به عنوان یک دانشجوی مهندسی مکانیکِ دانشگاه خواجه نصیر تهران به نتایجی رسیدم که جالب توجه اند ...

سیستم مهدکودکی

یکی از بزرگترین تفاوت هایی که برای دانشگاه و دبیرستان بیان میشود، آزادی عمل بیشتر است. چیزی که توهمی بیش نیست. انتظاری که من از دانشگاه داشتم این بود که دانشگاه از استاد انتظاری نداشته باشد! اگر این اتفاق می افتاد دانشجو هم میتوانست آزادیِ عملِ علمی بیشتری داشته باشد ولی الآن تنها بهانه درس خواندن دانشجو نمره است، آن هم فقط شب امتحان. دقیقن چیزی شبیه مهدکودک. ای کاش سیستم دانشگاه ها (چیزی مثل دوره دبستان) بر اساس نمره نبود؛ چرا که نمره ملاکِ شایسته ای برای ارزیابی شایستگی های یک دانشجو نیست.
چرا که ممکن است یک دانشجو درسی را با استادی بردارد که نه تنها خوب درس نمیدهد، بلکه اطلاعات غلط انتقال میدهد ولی نمره خوب میدهد و برعکس، استادی که از ثانیه ثانیه کلاسش مطلب مفید علمی و عملی و تجربه میبارد ولی خودش در آغاز ترم میگوید که بالاترین نمره ی ترم قبل 15.5 بوده! شما کدام را ترجیح میدهید؟ جامعه کدام را ترجیح میدهد؟!
تصور ایده آل من از دانشگاه، جاییست که دانشجو به زور نمره به آنجا نمیرود، بلکه به خاطر "احساس نیاز" به دانشگاه میرود. استاد هم وقت کلاس را با حضور غیاب کردن و چنین کار هایی هدر نمیدهد و فقط علم و دانش خودش را منتقل میکند.
آخر چه معنی میدهد که یک استاد بگوید "بعد از من وارد کلاس نشوید." ؟! آیا این دانشگاه است؟

اضافات به درد نخور

دانشگاه (حداقل تا الآن که ترم 2 هستم) پر بوده از مزخرفاتی که هیچ تاثیری در من و آینده ام ندارند. آخر دانستن "اثبات قضیه مقدار میانگین برای عبارت های انتگرالی" تا به اینجا گره از گره های کدام مهندسی مکانیکی گشوده؟ دانستن "دیدگاه اسلام در رابطه با الیناسیون (از خود بیگانگی) از منظر اگزیستانسیالیسم" در طراحی کدام ابزار مکانیکی استفاده شده؟
انتظاراتی که من و خیلی افراد دیگر از دانشگاه داشتیم مجموعه ای از مطالب کاربردی بود که نقشی سرنوشت ساز در آینده ما خواهند داشت اما چیز هایی که الآن میبینیم مجموعه ای از مزخرفات و اضافات اند که جز تلف کردن وقت دانشجو ارزش دیگری ندارند!
قبل از آمدن به دانشگاه میشنیدم که میگفتند که "90% مطالبی که در دانشگاه به شما میگویند، کوچکترین تاثیری در آینده شغلی شما ندارند." اما باور نمیکردم. تا اینکه خودم با چشمان خودم دیدم. از دروس پایه که بگذریم (فیزیک و ریاضی و شیمی)، دروس اختصاصی هم تعریف چندانی ندارند. برای مثال (برای منی که مهندسی مکانیک میخوانم) درسی مانند "علم مواد" شاید سرفصل های به ظاهر (و حتی به واقع!) مهم و به درد بخوری داشته باشد ولی دانستن نکته به نکته و سطر به سطر آن به درد هیچ مهندس مکانیکی نمیخورد! شاید فقط 10% کتاب علم مواد کلیستر به درد یک مهندس مکانیک بخورد، پس چرا باید وقت دانشجو را با این اضافات تلف کنیم؟
مثال همین نکته برای درسی مانند استاتیک هم رخ میدهد. مگر همه محاسبات (در قرن 21) به وسیله رایانه ها صورت نمیگیرند؟ پس چرا به جای آموختن نرم افزار، مطالبِ (به درد نخور که نه،) کم اهمیت را به دانشجو یاد بدهیم؟ آیا اگر این اضافات را حذف کرده و به قول معروف برویم سر اصل مطلب بهتر نیست؟

حاشیه های پررنگ تر از اصل مسئله!

دانشگاه جاییست پر از حاشیه! از حاشیه ها و بگیر و ببند های سیاسی بگیر تا حواشی احساسی! شاید ریشه اصلی همچین اشکالاتی در دوران دبستان تا دبیرستان باشد، جایی که به مدت (حداقل) 12 سال آزادی نیست، جنسِ مخالف نیست و تفکر انتقادی نیست. در چنین شرایطی شیفتِ ناگهانی از دانش آموزی به دانشجویی چنین مشکلاتی را به بار می اورد.
یکی از دوستان تعریف میکرد اوایل که وارد محیطِ دانشگاه شده بود، مهر دختری به دلش افتاد. با هم به کافی شاپ رفتند و در همان روز اول 400 هزار تومان پیاده شدند! (البته بهتر است بگوییم پیاده شد چون خیلی زشت است که حساب ها را معشوقِ مونث حساب کند!). البته بگذریم از این که حالا هیچ رابطه ای با هم ندارند و آن دختر هم پس از وِی با چند پسر دیگر هم پریده! (حال چقدر به جیب آنها فشار وارد کرده، بماند...)
 

کلام پایانی...

نتیجه گیری که از این بحث میشود، این است که تا زمانی که نظام دانشگاهی ایران اصلاح نشود، "دانشگاه" ، "دانشکاه" خواهد بود.
نظر شما چیست؟


  • ۲ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۰

حال و احوال (و درخواست یک کمک کوچولو (غیرمادی))

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۶ ب.ظ

با سلام. خواستم بعد چند ماه دوباره یه پستی هم به زبون خودمونیِ خودمون (به یاد ایام سابق) داشته باشم. این چند روزی که نبودم کلی پیش نویس ذخیره کردم تا منتشرشون کنم و توی این مدت ایده های جالبی به ذهنم رسیدن که حتمن راجبشون مینویسم یه روز. راستی یادم رفت بگم، توی این مدت درگیر امتحانات میانترم بودم که به معنای واقعی کلمه پدرمو آورد جلوی چشمم... (اگه چیزی راجع به معادلات دیفرانسیل و ریاضی عمومی 2 نمیدونید، نگران نباشید، چون هیشکی نمیدونه!)

حالا بریم سر اصل مطلب، توی این مدت اخیر به یک سری مشکلات برخوردم که بنا به توصیه یکی از دوستان نیاز دارم برم پیش یک روانکاو. اون دسته از دوستانی که یا خودشون یا یکی از دوستان و آشنایانشون تجربه ی مراجعه به روانکاو و روانشناس رو داشتن، میتونن کمی راجع به تجربیاتشون توی بخش کامنت برای من بنویسن؟ آیا تاثیری داشته؟ آیا تونسته به حالشون کمکی بکنه؟

مشکلی هم که دارم بیشتر عاطفیه و ریشه توی گذشته ی من داره. حس میکنم یک سری از اتفاقاتی که توی گذشته برای من افتادن، به خاطر تاثیری که توی ناخودآگاه من داشتن، باعث شدن من این روز ها درگیر یک سری تفکراتِ زائد بشم که توی ارتباطاتِ من با دیگران مشکل ایجاد کرده. این امر رو توی برخورد دوستانم با من و برخورد های من با دوستانم به شدت مشاهده میکنم.

ممنون میشم اگه کمک کنید، بدونید شاید یک کامنت 3 دقیقه ای بتونه رویِ 30 سالِ بعدی من تاثیر گذار باشه. مُچَکِّرتون میشم اگه دریغ نکنید ... ممنون!


پ.ن :  0 نظر توی 48 ساعت، به این معناست که خیلیا (مثل خود من) تجربه مراجعه به روانکاو رو ندارن. 

  • ۳ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۶

دردنوشت :: 2

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

ایران کشوریست که در آن بعدآن که 8 سال با تمام وجود به همه ی جنبه های مملکت میرینی، تازه میفهمند که صلاحیت نداری. ایران کشوریست که در آن افراد زیر 18 سال نمیتوانند در انتخابات شرکت کنند اما کودکی 12 ساله میتواند در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کند. آری اینجا ایران است، کشوری که زخم های خفیف جبهه را با مقام و رتبه پر کرده اند و همه خود را نماینده ی خدا میدانند...

نمیدانم این حرفم کفر به حساب می آید یا خیر، (اهمیتی هم نمیدهم) ولی فکر کنم اگر خود خدا هم ظهور کند، او را مفسد فی الارض خطاب کرده و به جرم تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی و تلاش برای براندازی اعدامش کنند ...

دنیا به دَرَک رفت و ... دِه بی سر و سامان شد

سهمِ من و تو از آن ... یک سفره ی بی نان شد

نقطه سر سطر.

  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۶

روز های خیلی خوب، روز های خیلی بد

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ
با مورد عجیبی رو به رو شدم. روز های خیلی خوب و پر از خوش شانسی و روز هایی که سرشار از بدشانسی اند. برای درک راحت تر، مثال میزنم.
آن اوایل که در تهران تازه وارد بودم، روزی بود که خواب مانده بودم. دیدم به کلاس 7:30 صبح نمی رسم، ولش کردم و از ساعت 9 رفتم. در کمال تعجب دیدم که کلاس 7:30 صبح تشکیل نشده. غذای سلف جوجه کباب است (که انصافن لذت بسیاری دارد). بعد در کلاس حل تمرین (یا به قول جماعتِ گشاد TA) مثالی را حل میکنی که کل کلاس در کف آن بوده اند؛ وای چه غرور لذت بخشی است بعد این اتفاق!
بعد هم موقع برگشتن میبینی ایستگاه بی آر تیِ ونک جماعتی بسیار، نالان و درمانده منتظر اتوبوس اند. وارد صف میشوم و درست 10 ثانیه بعد یک بی آر تی خالی درست پشت سر بی آر تی روبرویی وارد میشود، درست جلوی من. دومین نفر سوار بی آر تی میشوم و در صندلی جلوی در می نشینم (اتفاقی که در تهران برای کمتر کسی می افتد!) انبوه جماعت ناگهان میچرخند و وارد بی آر تی میشوند. بعد که به خوابگاه می رسم، شام قرمه سبزی است (که انصافن این هم خیلی خوشمزه است).
ظوریست که قبل خواب تعجب میکنی که چرا و چگونه اینهمه اتفاق خوب در یک روز ممکن است برای من بیفتد؟ چرا انقدر خوش شانسم...
اما از آن طرف روز هایی هم هستند که درست برعکس. 6 صبح با هزار زور و زحمت بیدار میشوم و با سختی بسیار به خود را به کلاس میرسانم و میبینم که استاد تشریف فرما نشده اند! غذای سلف استانبولیست (برنجی که به شدت بوی عجیبی میدهد و هر از چند گاهی چند تکه سیب زمینی و گوشت هم درونش پیدا میکنی.). موقع پایین آمدن از پله ها پایت سُر میخورد و کفشت پاره میشود. یکهو میبینی همه با تو سرد شده اند. همه ی افرادی که در روز های معمولی با آن ها خوش و بِش میکنی و با آن ها میخندی و آن ها هم با تو میخندند، ناگهان با تو سرد میشوند و به زور جواب سلامت را میدهند و بی تفاوت از کنارت رَد میشوند. شاخص آلودگی هوا هم 168 است، یعنی بسیار ناسالم.
همه ی تلاشت این است که خودت را به نزدیک ترین تخت خواب ممکن برسانی و بخوابی و تعجب میکنی از این که چطور ممکن است این همه اتفاق بد در یک روز برای تو اتفاق بیفتد!
و اینگونه ادامه پیدا میکند...
برخی روز ها خیلی خوبند، به طوری که احساس میکنی فرشته ی شانس فقط هوای تو را دارد! و برخی روز ها خیلی بدند، به طوری که حس میکنی زمین و زمان در تلاشند تا تو هر چه بدبختی در دنیا هست را تجربه کنی... روز های معمولی ، که هم اتفاق خوب و هم اتفاق بد در آن ها زیاد می افتد هم هستند. به اطرافیانم هم که نگاه میکنم آنها هم همین حس را دارند! مثلن همین امروز. هم من و هم اتاقی هایم هم اتفاق خوب زیادی را تجربه کردیم هم اتفاق های بد بسیاری را. روز هایی هم بوده که من و اکثر دوستانم روز بدی را داشته ایم. در مورد روز های خوب اطلاعی ندارم ولی احتمال میدهم آن هم اینگونه باشد.
نمیدانم ... چیز عجیبیست ... شاید طلسم تهران است، شاید هم من متوهم شده ام. نمیدانم...
شما چه؟ شما هم همچین احساسی را داشته و یا دارید؟!؟
  • ۷ نظر
  • ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۹

دردنوشت :: 1

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ

سراسر هستیِ دور و برم پر شده از آدم های آب زیر کاهی که فکر میکنند همه ی اطرافیانشان یک عده حسودِ عقده ای اند. از طرفی هم حرص میخوری که چرا اینها با تو غریبی میکنند. بدی این ماجرا اینجاست که تو هم رفته رفته شبیه آنها میشوی...

شاید آنی که میگفت "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" در یک همچین جوِ مسمومی قرار گرفته بود.

شاید ایراد از من نیست، شاید هم هست ... نمیدانم ...

  • ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۰

چه شد خودکشی نکردم؟

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

حول و حوش ساعت 1، سیزده فروردین سال 1394. تنهایی در خانه ای که اهلش برای گردش و تفریح رفته اند بیرون نشسته ام و دارم تکالیف فیزیکم را که یادم رفته بودند را مینویسم. هوا ابریست ولی نمیبارد ... مزخرف ترین حالت ممکن برای من. نه میتوانی حس خوبی داشته باشی و از زندگی لذت ببری و نه میتوانی خوب زجر بکشی. از زمین و زمان متنفرم، از گذرِ نامفهومِ ساعت، از زندگیِ پوچ و بی معنی، از انسان هایی که نه اهمیتی برایت دارند، نه اهمیتی برایشان داری...

دلم راه حل میخواست ... شاید آن را پیدا کرده بودم...

  • ۶ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۰

کارنامه 95

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ

با سلام. بدون حاشیه و مقدمه چینی، سال 95 برای خیلی ها سال بسیار مزخرفی بود. چهره های زیادی توی سال 95 زا بین ما رفتن و باعث شدن که شاهد فضای غمگینی باشیم. عمده افرادی که دور و برم میدیدم هم همین حسو داشتن. هیشکی از ته دلش خوشحال نبود. سال 95 برای خیلیا یه سال متوسط بود. آیا برای من هم همینطور بود؟ نمیدونم!

اگه بخوام بر اساس از اتفاقایی که امسال برام اتفاق افتاد تصمیم بگیرم، نه میتونم بگم امسال برای من سال فوق العاده ای بود نه میتونم بگم امسال برای من خیلی مزخرف بود. اتفاقایی که امسال برای من افتادن، عبارت اند از:

 تموم شدن کنکور ...

اگه کنکورنامه های منو دنبال کرده باشید، مطمئنن میدونید که من از سال سوم دبیرستان شروع به خرخونی کردم. کاری که از نظر خودم اشتباه بوده و وقتی بهش فکر میکنم ناراحت میشم. کنکور ما 24 تیر برگزار شد و رفت پی کارش. روز کنکور یکی از مزخرف ترین روز های زندگیم بود. فرض کن کلی کتاب و دفتر رو جویده باشی ولی نتونی حتی به اندازه ی نصف تواناییت تست بزنی. یادمه وقتی کنکور رو تموم کردم فقط میخواستم برگردم خونه و بخوابم. ولی وقتی کنکور تموم شد و یا این حقیقت تلخ کنار اومدم، 95% استرس زندگیم حذف شد. اون 5% هم چیزای جزئی بودن که توی زندگی همه هست. کشیدن یه نفس راحت، بی دغدغه خوابیدن و بیدار شدن و خوابیدن! شاید باوتون نشه ولی این که هر موقع که دلت بخواد دراز بکشی رو تختت و بخوابی چه لذتی داره یادم رفته بود! بعد کنکور که نتایج اولیه کنکور رو اعلام کردن، ناراحت بودم. ولی این دفعه خیلی زودتر باهاش کنار اومدم. یادمه موقع انتخاب رشته هم خیلی خیالم از انتخابام تخت بود (چون همشون مهندسی مکانیک بودن!) ولی یه باز یه غمی رو توی وجودم احساسش میکردم... نمیتونستم اتفاقی که روز کنکور برام افتاد رو فراموشش کنم.

ورود به دانشگاه و شروع زندگی جدید

بعد اعلام نتایج نهایی کنکور، من مهندسی مکانیک دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی ( و نه توسی) قبول شدم. باز هم اولش ناراحت بودم چون که فکر میکردم اگه روز کنکور گند نمیزدم شاید الآن توی دانشگاه تهران یا امیرکبیر بودم. شنیده ها هم حاکی از این بود که دانشگاه خواجه نصیر جای مزخرفیه! اما بعد گذشته یکی دو هفته نگرشم به کل زندگی عوض شد!

شاید باورتون نشه، خوشحال بودم که روز کنکور گند زدم! (بدون هیچگونه شوخی یا اغراقی این حرف رو میزنم.) بین همه ی دوستایی که میشناسم 90%شون از رشته و دانشگاهی که انتخاب کرده بودن شکایت میکردن ولی فقط من بودم که خوشحال بودم! جو دانشگاه، امکاناتی که در اختیارم قرار گرفت، دوستای جدیدی که پیدا کردم و کلی اتفاق دیگه باعث شد که امید و شادی توی زندگیم بیشتر بشه.

خیلی حس عجیبی بود... این که حس کنی بالاخره زندگی داره باهات میسازه ... همه ی این اتفاقات زمینه ی یه درس بزرگ توی زندگیم شد...

مشخص کردن هدف برای زندگی

من تا قبل ورود به دانشگاه، تنهای هدفی که داشتم رشته بود. ولی بعد دانشگاه (که فهمیدم همه چیز فقط درس نیست) تصمیم گرفتم اهداف بزرگتری برای خودم در نظر بگیرم. این که باید چیا رو یاد بگیرم، سراغ کدوم حرفه ها برم، توی کدوم زمینه ها فعالیت داوطلبانه داشته باشم و... توی 1 ماهی که رفتم دانشگاه انتخاب کردم. البته به مرور زمان که دانسته هام بیشتر میشد اهدافم رو اصلاح میکردم و هنوزم که هنوزه هی توشون تغییر ایجاد میکنم.


کلام آخر ...

یادمه وقتی پست خداحافظی تا کنکور (اگر بار گران بودیم، رفتیم...!) رو مینوشتم، حس میکردم خیلی تغییر کردم، حدودن یازده ماه بعدش که کنکور تموم شد و پست تولد دوباره رو نوشتم، بازم حس میکردم خیلی تغییر کردم و آدم سابق نیستم. الآن که دارم این پست رو مینویسم بازم همین حس رو دارم.حس میکنم که بهراد 6 ماه پیش با بهراد الآن هیچ شباهتی نداره!

فک کنم زندگی همینه، باید هی تغییر کرد و تغییر کرد.

من چیز زیادی از زندگی نفهمیدم، مطمئنم خیلیا هم همینطورن! ولی دو تا درسی که زندگی بهم داده اینان:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر!

امیدوارم امسال هم (هم من هم شما) تغییر کنیم ... تغییر کنیم و تغییر کنیم.

سال نو پیشاپیش مبارک

فعلن!

  • ۳ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۰

قالب جدید

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ

با سلام و خسته نباشید خدمت همه ی شما دوستان. قالب جدید رونمایی شد. این قالب ادیت شده ی قالب "رقابت" از قالب های آماده ی بیان هست و فونتش هم فونت "وزیر" ساخته ی صابر راستی کردارِ عزیز هستش.

یکی از چیزایی که به وبلاگ اضافه کردم لینک پروفایل اسپاتیفایمه! میتونید پلی لیست هایی که اونا رو فالو کردم یا خودم ساختم رو بشنوید و امیدوارم ازشون لذت ببرید.

خلاصه این که نظری، انتقادی پیشنهادی چیزی دارید بگید. ممنون !

  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۰

عرضِ ادب

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ

با سلام و خسته نباشید خدمت همه ی شما دوستان. امیدوارم روزهای خوبی رو داشته باشید. این پست کاملن الکیه و توش یکم احوال پرسی میکنم و ...

الآن که این پست رو مینویسم توی تبریز هستم با هوای مرغوب (بر خلاف تهران) و جای شما خالی خلاصه. بعد یه مدت توی تهران بودن، آبی آسمونی یادم رفته بود تا این که برگشم تبریز. راستی توی سفرای عیدتون حتمن یه سر بیاین تبریز، خوشحال میشیم ببینیمتون!

راستی فک نکنین توی این مدت نمیخواستم بنویسما، میخواستم ولی حسش نیود. موضوعاتی رو که میخواستم بنویسم رو یادداشت کردم ایشالا یه روز همشونو مینویسم.

توی چند هفته ی گذشته به این نتیجه رسیدم که دارم وقت خودمو با گیم بازی کردن و فیلم دیدنِ بیش از حد اندازه تلف میکنم. میخوام از الآن خودمو آماده کنم تا بجای این اتلاف وقت و زندگی حیوانی (!) یکم کار کنم. هم رزومه میشه برام، هم سرم گرم میشه، و هم اینکه پول در میارم. به قول مرحوم جوکر: "وِن یو آر گوود ات سامثینگ، نِوِر دو ایت فور فری" که ترجمش میشه: "Vaghti tu ye kari khubi, hichvaght uno moft anjam nade" !

راستی، شاید برای سال جدید، یه قالب جدید برای وبلاگ بزنم. قالب فعلی با این که خیلی تازَست ولی زیادی سادست. حس میکنم قالب فعلی مناسب نیست. شایدم اشتباه میکنم، نمیدونم ...

برای سال جدید میخوام یه سری تغییرات اساسی توی زندگیم بدم. گرچه آدمی که سال پیش (همین مواقع) بودم هیچ شباهتی به امروزم نداره، ولی تغییر چیز خوبیه، میخوام بازم تغییر کنم؛ امیدوارم تغییراتم مثبت باشه ...

شاید توی پست بعدی در مورد سال 95 و اینکه برام چجوری بود براتون حرف بزنم؛ اینکه اتفاقای خوبش و بدش چی بودن. (البته چیزی که الآن واضحه اینه که بهترین اتفاق سال 95 تموم شدنشه ...)

همینطور که گفتم این پست کاملن الکی بود و صرفن برای اعلانِ زنده بودن اینجانب نوشته شده. پس سرتون رو درد نیازم ... مواظب خودتون باشید.

خدافِظ.


پ.ن1: چن شب پیش یکی از بچه ها "این آهنگ" از ابی رو توی تلگرام برام فرستاد. هنوزم وقتی میشنوم میخندم، امیدوارم شما هم بخندید.( گرچه من شخصن توصیه میکنم به "این آهنگ" گوش بدید.)

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۰

پیشنهاد :: فیلم Fury

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ

روایتی از تانک سواران آمریکایی و استرالیایی در پایان جنگ جهانی در خاک آلمان. تصویری بدون رتوش و دستکاری از واقعیت جنگ و باور های انسانی.

داستان در خاک آلمان روایت میشه، درست در اواخر جنگ جهانی دوم که هیتلر هر کسی رو که میتونست مسلح میکرد و به جنگ میفرستاد، حتی بچه ها رو. توی داستان تانک Fury با فرماندهی "دان واردَدی" (با بازی برد پیت) تیراندازشو از دست داده و آخرین تانک بازمونده از جوخه سوم ارتش آمریکاست. این تانک با 4 تانک دیگه به سمت شهر های آلمان حرکت میکنن تا نازی هارو بکشن. "نورمن" ، تایپیستی که بخاطر تصمیم فرماندهش مجبور میشه بیاد به عنوان تیرانداز تانک فعالیت کنه...

کاراکتر پردازی فوق العاده و داستان فوق العاده احساسی مخاطب رو تا آخر فیلم پشت میز میخکوب میکنه! دیگه زبون من از توضیح بیشتر در مورد این فیلم قاصره! بهتره خودتون این شاهکار رو ببینید.

  • ۰ نظر
  • ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۰

لوزِر های شاخ نما!

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۱۸ ب.ظ

باید اعتراف کنم که جامعه ی بیماری داریم. جامعه ای حالش با خودش خوب نیست. جامعه ای که پُزِ نداشته هاشو میده. جامعه ای که پر شده از آدم هایی که به "لوزِر (Looser : بازنده)" هستن ولی فکر میکنن شاخن! واقعن ما چرا انقدر شاخ توی جامعمون زیاده؟ قبل این که به این برسیم باید به یه سوال مهم تر پاسخ بدیم...

شاخ چیه؟

شاخ موجودیست شبیه انسان که به لحاظ عقلی از انسان ضعیفتر عمل کرده ولی به لحاظ اعتماد به نفس و خود عَن پنداری در مرتبه ای بالاتر از انسان قرار دارد. این گونه از موجودات، گاهی اوقات علاوه بر "شاخ"، "خز و خیل" نیز نامیده میشوند.



کمبود

 

انسانیتی که از دست رفته ...

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ

امروز با هم اتاقی خوابگاه رفته بودیم نمایشگاه ماشین تهران (توی شهر آفتاب) و جاتون خالی حسابی حال کردیم. اما موقع برگشتن از تئاتر شهر (چهار راه ولیعصر) به سمت میدون ولیعصر با صحنه ای روبرو شدم که خیلی حالمو گرفت.

یه بچه ی حدودا 10 ساله داشت خورد شیشه ی ترازوشو که شکسته بود رو با یه غم خاصی جمع میکرد. از سرو وضعش هم مشخص بود که کودک کاره و وضعیت بهداشت و رسیدگی بهش خوب نیست. پنج قدم اونورتر یه عابربانک بود، هم اتاقیم رفت یکم پول برداره از حسابش و منم توی این مدت کوتاه اون بچه رو نگاه میکردم.  نتونستم خودمو نگه دارم. رفتم جلو. اولش فک میکردم مامورای شهرداری زدن ترازوشو (به بهانه ی سد معبر) شکوندن.

از پسره پرسیدم: "مامورای شهرداری ترازوتو شکستن؟" ، گفت: "نه ... دو تا پسر شکستن و در رفتن."

واقعن چرا باید دو تا موجود زنده که اسم خودشونو "انسان" گذاشتن یه همچین کاری کنن؟ دستمو کردم تو جیبم و کیف پولمو برداشتم و یکم بهش پول دادم، با تعجب و بهت زدگی خاصی پول رو ازم گرفت و فقط گفت: "ممنون"

بعد برگشتم و تند از پسره دور شدم، خیلی تند. توی راه هم به این فکر میکردم که اون دوتا بیشعور که ترازوی این بچه رو شکستن چه فکری راجبش میکردن؟ اون بچه الآن به صاحب اصلی ترازو چی میگه؟ چی داره که بگه؟ اگه هم ترازو مال خودش بود و میرفت پیش پدر مادر یا خواهر برادرش، به اونا چی میگفت؟ اونا چی حس میکردن؟ و مهمترین سوال ... "ما چرا اینطوری شدیم؟" ...

ای کاش به جایی برسیم که قبل هر کاری یکم هم (به غیر از خودمون) به فکر طرف مقابل باشیم. خودمونو جای اون قرار بدیم، "اگه این کارو با من میکردن من خوشحال میشدم یا ناراحت؟"

ای کاش به جای اینهمه قرص اعصاب و آرامبخش، یکمی هم قرص انسانیت وجود داشت. ای کاش انسانیت وجود داشت. ای کاش راهی بود. ولی نیست...

ای کاش ظلم لذت نداشت. ای کاش ظلم لذت نداشت. ای کاش ظلم لذت نداشت. ای کاش ... ای کاش ... ای کاش ...

 پ.ن 1: برای حمایت مالیِ آنلاین از کودکان کار میتونید از وبسایت "انجمن حمایت از کودکان کار" استفاده کنید.

پ.ن 2: تجاوز یازده نفره به کودک کار موجب مرگ او شد... (خوشبختانه تکذیب شد.)

پیشنهاد :: سریال Westworld

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ

آیا ما انسانیم؟ چه چیزی ما رو انسان میکنه؟ فرق بین ما و ربات ها چیه؟ آیا ما خدای چیزهایی هستیم که میسازیم؟ چه اتفاقی میفته اگه چیزهایی که خلقشون میکنیم درکی برابر و با بیشتر از ما داشته باشن؟
همه ی اینها سوال هاییه که این سریال توی ذهن مخاطب ایجاد میکنه و به همین خاطره که دیدنشو به همه ی شما توصیه میکنم! سریال در مورد جاییه در آینده به اسم WestWorld که آدم های پولدار میرن اونجا و خود واقعیشون رو بروز میدن. آدم های ساکن Westworld انسان نیستند، بلکه ربات هایی هستن که توسط انسان ها ساخته شدن و تنظیمات مختلفی (مثل خشم، جذبه، هوشیاری و... ) دارن. انسان هایی که به Westworld سفر میکنن به سادگی این ربات ها رو میکشن و بهشون تجاوز میکنن؛ چون میدونن اونی که باهاش سر و کار دارن رباته و انسان نیست. حالا فرض کنید چه اتفاقی میفته اگه این ربات ها مثل ما صاحب احساس باشنو بتونن مثل ما درک کنن. چه چیزی ما رو از اونها متمایز میکنه؟
منطق سریال حول محور این مفاهیم میچرخه در کل سوال های جالبی توی ذهن ایجاد میکنه. تهیه کننده، نویسنده و کارگردان این سریال "جاناتان نولان" هستش که اگه مثل من اهل فیلم باشید میدونید که ایشون برادر "کریستوفر نولان" هستش و توی نوشتن فیلمنامه Inception و Interstellar نقش زیادی داشته. ساخت هر قسمت از این سریال 18 میلیون دلار خرج برداشته! (هر قسمت Game of Thrones دو میلیون دلار خرج برداشته!)
پ.ن 1: حتمن باید اشاره کنم که این سریال به هیچ وجه من الوجوه خانوادگی نیست!

کنکور نامه ، تقریبن تمام!

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ


با سلام خدمت شما دوستان عزیز! توی این پست پایانِ تقریبیِ مجموعه پست های کنکورنامه رو اعلام میکنم. منظور از تقریبی، اینه که ممکنه یکی دوتا پست دیگه هم باشه ولی مطمئنن تا عید منتشر نمیشه. شاید مثلن 1 ماه مونده به کنکور منتشرش کنم. (پستهایی مثل "روز کنکور چه شکلیه" و...)

توی این مدتی که کنکورنامه رو مینوشتم، هدفم این بوده که شما به واقعیاتی که من بهش رسیدم برسید. واقعیت هایی که حال آموزش و پرورش ما رو بد کرده.

راستی الآن به صلاح میدونم تا رتبه ی خودمو بگم. من رتبه 1267 منطقه 1 و 2093 کشوری شدم و الآن هم توی رشته مهندسی مکانیک دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی (و نه توسی😂) مشغول به تحصیلم. شاید اگه اشتباهاتی که توی این پست بهش اشاره کرده بودم رو نمیکردم رتبم الآن بهتر بود ولی حسرتشو نمیخورم؛ چون اشتباهات ما هستن که ما رو میسازن.

امیدوارم شمایی که چه پست های منو خوندی و پسندیدی، چه خوندی و موافقش نبودی، چه خوندی و فحش دادی و چه حتی نخوندیش توی مرتبه های زندگیت موفق باشی. یادت باشه که کنکور یه آزمون 4 ساعته معمولیه... زندگی سخت تر از این حرفهاست....

پیشنهاد :: سریال House of Cards

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

سریالی فوق العاده جالب که پیروزی های یک سیاستمدار آمریکایی رو به تصویر میکشه. "فرانک (فرانسیس) آندروود" (با بازی فوق العاده کوین اسیپیسی) یک دبیر اجرایی (Majority whip) توی کنگره آمریکاست و همسرش "کلِیر آندروود" (با بازی رابین رایت) رییس یک موسسه خیریه هستش. سریال روابط مخفیانه و حقاقیقی که توی کاخ سفید میگذره رو به صورت بی پروا نشون میده؛ تا جایی که بیل کلینتون گفته که 99% اتفاقاتی که توی این سریال میفته حقیقت داره و اوباما هم همچین نظری داره. هر چیز اضافه ای که در مورد سریال بگم باعث لوث شدن (اسپویلینگ) داستان سریال میشه و بهتره تا خودتون ببینید.

اما چیزی که در مورد سریال جالبه رابطه بین آندروود هاست، زن و شوهری که همه چیز رو به هم میگن، حتی خیانت هاشون رو. کاراکتر پردازی این دو شخصیت به اندازه ای خیره کنندست که تماشاگر رو پشت صفحه تلویزیون میخکوب میکنه و کوین اسپیسی بخاطر همین برنده جایزه گلدن گلاب (Golden Globe) شده.

تا حالا چهار فصل از این سریال منتشر شده و فصل پنجم هم توی تاریخ 2017/5/30 منتشر میشه.

پ.ن 1: این سریال به هیچ وجه خانوادگی نیست!

پ.ن 2: این سریال با عنوان "خانه پوشالی" از شبکه نمایش پخش شده.

سمپاد، چیزی که گفتن و چیزی که دیدیم!

چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ

به عنوان یه سمپادی همیشه دید افرادی که سمپادی نیستن رو نسبت به خودم زیر نظر داشتم. بعدها که بیشتر دقت کردم متوجه شدم این حرفهایی که از این و اون در مورد سمپاد میشنوم کم و بیش همون چیزایی هستن که یه زمانی به خود ما میگفتن. این شد که مدتها توی ذهنم داشتم تا در مورد سمپاد بنویسم. آیا سمپاد واقعن چیزی بود که این روزا راجبش میشنویم؟ توی ادامه مطلب با من همراه باشید ...