بهراد ایکس

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

نوشته‌های یک دانشجوی کنجکاو

بهراد ایکس

اگر می‌خواستم برای خودم بنویسم، استفاده از نرم‌افزاری مثل notepad برای این کار کافی بود، نیازی به اینترنت و این‌ها هم نبود، قضاوتی هم نبود ولی اثری هم نبود. برای اثر‌گذاری می‌نویسم...

اطلاعات بیشتر در بخشِ "بیوگرافی".

درضمن خوشحال می‌شوم که از این جعبه ی پایینی هم استفاده کنید.

آخرین نظرات
  • ۶ بهمن ۹۶، ۱۵:۱۳ - علی محمدی
    چطوری؟

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

دردنوشت :: 2

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

ایران کشوریست که در آن بعدآن که 8 سال با تمام وجود به همه ی جنبه های مملکت میرینی، تازه میفهمند که صلاحیت نداری. ایران کشوریست که در آن افراد زیر 18 سال نمیتوانند در انتخابات شرکت کنند اما کودکی 12 ساله میتواند در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کند. آری اینجا ایران است، کشوری که زخم های خفیف جبهه را با مقام و رتبه پر کرده اند و همه خود را نماینده ی خدا میدانند...

نمیدانم این حرفم کفر به حساب می آید یا خیر، (اهمیتی هم نمیدهم) ولی فکر کنم اگر خود خدا هم ظهور کند، او را مفسد فی الارض خطاب کرده و به جرم تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی و تلاش برای براندازی اعدامش کنند ...

دنیا به دَرَک رفت و ... دِه بی سر و سامان شد

سهمِ من و تو از آن ... یک سفره ی بی نان شد

نقطه سر سطر.

  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۶

روز های خیلی خوب، روز های خیلی بد

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ
با مورد عجیبی رو به رو شدم. روز های خیلی خوب و پر از خوش شانسی و روز هایی که سرشار از بدشانسی اند. برای درک راحت تر، مثال میزنم.
آن اوایل که در تهران تازه وارد بودم، روزی بود که خواب مانده بودم. دیدم به کلاس 7:30 صبح نمی رسم، ولش کردم و از ساعت 9 رفتم. در کمال تعجب دیدم که کلاس 7:30 صبح تشکیل نشده. غذای سلف جوجه کباب است (که انصافن لذت بسیاری دارد). بعد در کلاس حل تمرین (یا به قول جماعتِ گشاد TA) مثالی را حل میکنی که کل کلاس در کف آن بوده اند؛ وای چه غرور لذت بخشی است بعد این اتفاق!
بعد هم موقع برگشتن میبینی ایستگاه بی آر تیِ ونک جماعتی بسیار، نالان و درمانده منتظر اتوبوس اند. وارد صف میشوم و درست 10 ثانیه بعد یک بی آر تی خالی درست پشت سر بی آر تی روبرویی وارد میشود، درست جلوی من. دومین نفر سوار بی آر تی میشوم و در صندلی جلوی در می نشینم (اتفاقی که در تهران برای کمتر کسی می افتد!) انبوه جماعت ناگهان میچرخند و وارد بی آر تی میشوند. بعد که به خوابگاه می رسم، شام قرمه سبزی است (که انصافن این هم خیلی خوشمزه است).
ظوریست که قبل خواب تعجب میکنی که چرا و چگونه اینهمه اتفاق خوب در یک روز ممکن است برای من بیفتد؟ چرا انقدر خوش شانسم...
اما از آن طرف روز هایی هم هستند که درست برعکس. 6 صبح با هزار زور و زحمت بیدار میشوم و با سختی بسیار به خود را به کلاس میرسانم و میبینم که استاد تشریف فرما نشده اند! غذای سلف استانبولیست (برنجی که به شدت بوی عجیبی میدهد و هر از چند گاهی چند تکه سیب زمینی و گوشت هم درونش پیدا میکنی.). موقع پایین آمدن از پله ها پایت سُر میخورد و کفشت پاره میشود. یکهو میبینی همه با تو سرد شده اند. همه ی افرادی که در روز های معمولی با آن ها خوش و بِش میکنی و با آن ها میخندی و آن ها هم با تو میخندند، ناگهان با تو سرد میشوند و به زور جواب سلامت را میدهند و بی تفاوت از کنارت رَد میشوند. شاخص آلودگی هوا هم 168 است، یعنی بسیار ناسالم.
همه ی تلاشت این است که خودت را به نزدیک ترین تخت خواب ممکن برسانی و بخوابی و تعجب میکنی از این که چطور ممکن است این همه اتفاق بد در یک روز برای تو اتفاق بیفتد!
و اینگونه ادامه پیدا میکند...
برخی روز ها خیلی خوبند، به طوری که احساس میکنی فرشته ی شانس فقط هوای تو را دارد! و برخی روز ها خیلی بدند، به طوری که حس میکنی زمین و زمان در تلاشند تا تو هر چه بدبختی در دنیا هست را تجربه کنی... روز های معمولی ، که هم اتفاق خوب و هم اتفاق بد در آن ها زیاد می افتد هم هستند. به اطرافیانم هم که نگاه میکنم آنها هم همین حس را دارند! مثلن همین امروز. هم من و هم اتاقی هایم هم اتفاق خوب زیادی را تجربه کردیم هم اتفاق های بد بسیاری را. روز هایی هم بوده که من و اکثر دوستانم روز بدی را داشته ایم. در مورد روز های خوب اطلاعی ندارم ولی احتمال میدهم آن هم اینگونه باشد.
نمیدانم ... چیز عجیبیست ... شاید طلسم تهران است، شاید هم من متوهم شده ام. نمیدانم...
شما چه؟ شما هم همچین احساسی را داشته و یا دارید؟!؟
  • ۷ نظر
  • ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۹

دردنوشت :: 1

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ

سراسر هستیِ دور و برم پر شده از آدم های آب زیر کاهی که فکر میکنند همه ی اطرافیانشان یک عده حسودِ عقده ای اند. از طرفی هم حرص میخوری که چرا اینها با تو غریبی میکنند. بدی این ماجرا اینجاست که تو هم رفته رفته شبیه آنها میشوی...

شاید آنی که میگفت "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" در یک همچین جوِ مسمومی قرار گرفته بود.

شاید ایراد از من نیست، شاید هم هست ... نمیدانم ...

  • ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۰

چه شد خودکشی نکردم؟

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

حول و حوش ساعت 1، سیزده فروردین سال 1394. تنهایی در خانه ای که اهلش برای گردش و تفریح رفته اند بیرون نشسته ام و دارم تکالیف فیزیکم را که یادم رفته بودند را مینویسم. هوا ابریست ولی نمیبارد ... مزخرف ترین حالت ممکن برای من. نه میتوانی حس خوبی داشته باشی و از زندگی لذت ببری و نه میتوانی خوب زجر بکشی. از زمین و زمان متنفرم، از گذرِ نامفهومِ ساعت، از زندگیِ پوچ و بی معنی، از انسان هایی که نه اهمیتی برایت دارند، نه اهمیتی برایشان داری...

دلم راه حل میخواست ... شاید آن را پیدا کرده بودم...

  • ۶ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۰